«آت» سوزویله باشلانان سوزجوکلر

توپلایان: پرویز زارع شاهمرسی

آت- ا. (At) اسب. در معنای کلی بکار می‎رود. در معنای جزئی به اسب بالغ گفته می‎شود.
آت آت اویناماق- اص.(At at oynamaq) بازی کردن بچه ها با اسب چوبی.
آت آرابا- ا.مر.(At araba)گاری اسبی.
آت آرپاسی- ا.مر. (At arpasї)جو اسب. نوعی مالیات که در دوره حکمرانی خانهای آذربایجان برای سواره نظام ارتش گرفته می شد.
آت آریسی- ا.مر. (At arїsї) ← آت میلچگی.
آت آغیزلی- ص.مر. (At ağїzlї) کسی که دهانش شبیه دهان اسب است.
آت آیاغی- ا.مر. (At ayağї) پای اسب. گام اسب. سم اسب.
آت آیاق- ص. (At ayaq)سبک پا. سریع. زود رونده. آدم سبک و غیرمتین.
آتا ائششکدن بهره یئتیرمک- اص. (Ata eşşəkdən bəhrə yetirmək) ← آت باسدیرماق.
آت ائششک- ا. مر.(At eşşək) استران. چهارپایان.
آتا گلن - ص. (Ata gələn) هار. حشری.
آتا گلن ائششک- ص. (Ata gələn eşşək) خرنری که به اسب ماده می پرد.
آت النگه سی- اص. (At ələngəsi) کنایه از آدم لندهور. گنده بک.
آتالی آنالی- ص.مر. (Atalї anlaї) دارای پدر و مادر.
آت اوتو- ا.مر. (گیا) (At otu)← آت نانه سی.
آت اورک- ص. مر. (At ürək) نترس. بی باک.
آت اوستو- ا.مر. (At üstü) سرسری. کار با عجله. نام مقامی از موسیقی ترکی در آهنگهای عاشیقی در گروه بایاتی. برای یک لحظه. بدون وقت.
آت اوستو ایش گورمک- اص. (At üstü Iş görmək) کاری را با عجله و سرسری انجام دادن.
آت اوستونده وریان آلماق- اص. (At üstündə vəryan almaq) کار بیهوده کردن.
آتاوطن- ا. مر. [تر. عر] (Ata vətən) وطن پدری.
آت اوغلان- ا.مر. (At oğlan) سوارکار.
آت اوگرتمک- مص. (At öyrətmək)اسب رام کردن، تعلیم دادن اسب. جوانی با یک تخته مثل تخته جعبه گوجه «خام آت» را با دهنه (جیلوو) سوار شده و آنرا آرام آرام راه می برد. دو چیز خیلی اهمیت دارد اول اسب حین راه رفتن، سر و دمش را بالا بگیرد (باش – قویروق توتماق) و دوم یورتمه راه رفتن را یاد بگیرد (یورتما گئدمک).
آت اولاغی- اص. (At ulağї) کنایه از آدم لندهور. گنده بک.
آت اولوغا- ا.مر. (At oluğa) رد پای اسب.
آت اولیگی- ا.مر. (گیا). (At əvəliyi) نوعی گیاه دیرپا یا 5/1 متر بلندی.
آت اویناتما- مص.مرخ. (At oynatma) اسب دوانی. اسب تازی.
آت اویناتماق- م.مر. (At oynatmaq) هنرنمایی بر اسب. تاختن اسب. نام نوعی بازی محلی در مرند که همان بازی با اسب چوبی است.
آت اوینادان- ا.فا. (At oynadan) اسب باز. کسی که با اسب نمایش می دهد.
آت اویونو- ا.مر. (At oyunu) ← آت اویناتماق.
آت ایلی- ا.مر. (At ili)سال اسب در تقویم ترکی. پس از ایلان ایلی (سال اسب) و پیش از قویون ایلی (سال گوسفند)
آت بئجرمک- مص. (At becərmək) پرورش دادن اسب، بزرگ کردن کره اسب.
آت بئلینه چیخماق- اص. (At belinə çїxmaq) بر پشت اسب سوار شدن.
آت بئلینه دولماق- اص. (At belinə dolmaq) پریدن بر پشت اسب.
آت باخار- ا.فا. (At baxar)مهتر.
آت باخان- ا.مر. (at baxan)حشره‎ای به اندازة ملخ که داری دو بازوی دراز و تیز است. آخوندک. حشره ای است سبز یا زردرنگ شبیه به ملخ و دارای پاهای دراز و سربزرگ و دو جفت بال. غالباً در لای شاخ و برگ درختان بسر می برد. برای کشاورزی مفید است. آخوندک حشره‌ای است باریک و کشیده. وقتی که آرام می‌ایستد پاهای خود را مانند دو دست به سمت جلو نگه می‌دارد. این حشره بسیار خون‌آشام است او حتی به همجنسهای خود هم رحم نمی‌کند. آخوندک تنها حشره‌ای است که قادر است سر خود را به اطراف بچرخاند. هرگاه مگسی به نزدیک این حشره بیاید دستها را به سویش دراز می‌کند آن را می‌گیرد و سپس آرام آرام به خوردنش مشغول می‌شود. آخوندک دارای 800 گونه است. 20 نوع از آنها در آمریکای شمالی یافت می‌شود که همگی بالهایی به رنگ قهوه‌ای یا سبز و اندامی حدود 5 سانتیمتر دارند. (Metalleatica splendida)
آت باز- ا.ف. (At baz)اسب باز.
آت بازلیق- ا.مص. (At bazlїq) اسب بازی. بازی کردن با اسب. نمایش دادن با اسب.
آت باسدی ائله مک- مص. (At basdї eləmək) با اسب کوبیدن. با زور وارد شدن. له کردن.
آت باسدیران- ا.فا. (At basdїran) به گشن آورنده اسبان.
آت باسدیرماق- مص.مر.(At basdїrmaq) به گشن آوردن اسبان. زمانی که بخواهند اسب قاطر بزاید آن را با یک الاغ نر خیلی قوی «هار» در می آویزند. .
آت باش- ص. (At baş) کسی که سر کشیده ای دارد. چککوش باش نیز می گویند.
آت باشی سالماق- اص. (At başї salmaq) مداخلة بی جهت در کار دیگران.
آت باشی گئتمک- اص. (At başї getmək) برابر شدن. یکسان شدن.
آت باغری چارتداتماق- اص. (At bağrї çartdatmaq) شق القمر کردن.
آت بالاسی- ا.مر (At balasї)کره اسب.
آت بالیغی- ا.مر. (At balїğї)اسب دریایی. نام علمی آن هیپوپوتام می باشد. سو آیقیری نیز می گویند.
آت بایتال- ا. مر. (At baytal)ماده اسب.
آت بزه مک- مص. (At bəzəmək) زینت دادن اسب. در روز عاشورا اسب سفید رنگی (نماد ذوالجناح) را زین کرده و روی آن را با انواع پارچه های نذری که خانمها می دهند می چینند و همچنین پارچه سفیدی را که خونین است روی آن می کشند. در مدتی که دسته های عزاداری در بیرون از مسجد و بین روستا می گردند، شخصی نیز آن اسب را در کنار نعشی که آماده کرده اند و نماد سر بریده امام حسین است، می کشد.
آت بودرمه سی- (At büdrəməsi) رمیدن اسب. لغزیدن اسب. سکندری خوردن اسب.
آت بوی- ا. ص. (At boy)بلندقد. کشیده قامت. لندهور. بلند بی قواره.
آت بویروجا- ا.مر. (گیا) (At buyruca) قلت. کلهته. نوعی لوبیا. (Dolichos biflorus)
آت بیرکیگی-ا.مر. (At birkiyi) صدای اسب و الاغ.
آت پاخلاسی- ا.مر. (گیا). (At paxlasї) ← آجی پاخلا.
آت پیتراغی- ا.مر. (گیا) (At pїtrağї) علف باباآدم. نام علمی آن Arctium می باشد. نگا. آرواد اوتو.
آت تسی- ا.مر. (At təsi)سرگین اسب.
آت تونو- قد. (At tony)برگستوان.
آتجیل- ا. (Atcїl)کسی که اسبداری را بسیار دوست دارد. علاقمند به اسب. از تیره اسب.
آتجیللار- ص. (Atcїllar) اسب سانان. حیواناتی شبیه اسب و قاطر و الاغ که از یک خانواده اند.
آت چاپان- ا.ف. (At çapan) چابکسوار. تازنده.
آت چاپدی- ا. مر. (At çapdї) مسابقه.
آت چاپدیرما- ا.مص.(At çapdїrma) اسب دوانی.
آت چاپدیرماق- مص. مر. (At çapdїrmaq) اسب تاختن. در موقعی که عروس را به خانه بخت می برند، گروهی از جوانان فامیل داماد، سوار بر اسب در مسیر حرکت آنان و با فاصله اسب می تازند که «آت چاپدیرماق» گویند.
آت چاپما- ا.مص. (At çapma) اسبدوانی.
آت چاپماق- مص.مر.(At çapmaq) اسب تاختن.
آت چاپیرتماق-مص.مر.(At çapїrtmaq) اسب تاختن.
آت چاپیرما- ا.مص.(At çapїrma) اسب سواری. مسابقه.
آت چاپیزدیرماق- مص. مر. (At çapїzdїrmaq) اسب تاختن.
آت چاپیش- ا.مص. (At çapїş) اسب دوانی.
آت چری- ا.مر. (At çəri) نام نوعی بیماری در اسبها. بر چند نوع است: ساری چر، قره چر و …. می گویند یکی از اینان کشنده است. معمولاً برای درمان آنها از بیخ گوش حیوان خون گرفته و حیوان را با چوب زمخت کوچکی آرام آرام می کوبند و در صورت لزوم چندین نفر این کار را با شدت انجام می دهند. چون می گویند در این بیماری بدن اسب خشک شده و جریان خون متوقف می شود. کارهای زیادی برای درمان آن انجام می دهند.
آت چوغراماسی- ا.مر. (At çuğramasї) شیهه اسب.
آت چوقالی- قد. (At çyqalї)← آت چولو.
آت چولو- ا.مر. (At çulu)رواندازی که بر روی اسب می‎‎اندازند. فرش نقش دار که بر روی اسبهای سواری می‎اندازند.
آت چوودورما- ا.مص. (At çövdurma) اسب دوانی.
آت چوودورماق- مص. مر. (At çövdurmaq) اسب تاختن.
آتچی- ا.مر. (Atçї)نگهدارندة اسب. اسب سوار.
آت چیبینی- ا.مر. (At çibini)← آت میلچگی.
آتچیلیق- ا.مص (Atçїlїq)اسبداری. پرورش اسب.
آت خورجونو- ا.مر. (At xyrcunu) خورجین اسب.
آت داماق اولماق- (At damaq olmaq) یک نوع بیماری در اسبان است. مردم معتقدند زمانی که به اسبی گندم و جو نشان دهند ولی نگذارند بخورد، محل اتصال لب حیوان به لثه ها زخم شدیدی می شود و باد می کند که نمی تواند بچرد یا بخورد. در این هنگام حیوان ضعیف می شود و برای درمانش آن زخم را با چاقو شکافته و نمک می ریزند. این عمل را «آتین داماغین وورماق» می گویند.
آت دپمک- مص.قد. (At dəpmək)اسب راندن. اسب تاختن.
آت دوشو- ا.مر. (At döşü) پشت اسب.
آت دوشونه سالماق- اص. (At döşünə salmaq) ← آت دوشونه آتماق.
آت دوشونه قاتماق- اص. (At döşünə qatmaq) جلوی اسب انداختن و دواندن.
آتدی قاریشقا- ا.مر. (Atdї qarїşqa) ← آتلی قاریشقا.
آت دیلی- ا.مر. (گیا) (At dili)سفندر. رعند. لسان الفرس.
آتسال- ص. (Atsal)اسب گونه. همچون اسب.
آت سالماق- مص.قد. (At salmaq) اسب راندن. با اسب به میدان آمدن. سواره حمله کردن. به دنبال کسی اسب دواندن.
آت سگیرتمک- مص.قد. (At səyirtmək) با اسب هجوم بردن. بتاخت رفتن.
آت سوولار- ا.مر. (At sovlar) اسب سانان.
آتسیز- ا. مر. (Atsїz)بدون اسب.
آت سینگی- ا.مر. (At sinəyi) خرمگس.
آت شابالیدی- ا. مر. (گیا) [ت.فا] (At şabalїdї) درختی شبیه شاه بلوط. نوعی درخت برگ پهن که بلندی آن تا 30 متر و قطرش تا 2 متر می رسد. 25 نوع دارد. میوة آن خوردنی نیست. نام علمی آن Acsculus می باشد. آت کاستاناسی نیز می گویند.
آت شابالیدی گیللر- ا. مر. (گیا) (At şabalїdї gillər) تیرة شاه بلوطیان.
آت شافتالیسی- ا.مر. (گیا). (At şaftalїsї) نوعی شفتالو که گوشت آن از هسته جدا نمی شود.
آت صیفت- ص.مر. [ت.عر] (At sifət) کسی که صورتش بزرگ و دراز باشد.
آت قاراوچی- ص. (At qaravçї) کسی که به کار نگهداری اسبان مشغول است. سائس.
آتقارماق- مص. (Atqarmaq) سوار کردن بر اسب.
آت قارینجا- ا. مر. (At qarїnca) ← آت میلچگی.
آت قاسنیسی- ا.مر. (گیا) (At qasnїsї) کف عروس. قنا. ملخ. کلج. (Ferula communis)
آت قافالی- ص.مر. (At qafalї) بی ملاحظه. متهور.
آت قایتاران- ا.مر. (At qaytaran) خارزار. جایی که اسب نتواند وارد آنجا شود.
آت قوشما- ا.مص. (At qoşma) اسب دواندن.
آت قولاغی- ا.مر. (گیا) (At qulağї) گیاهی شبیه مارول. ← اولیک.
آت قولاغی- ص.مر. (At qulağї) دوقلو. برابر.
آت قولانجاری- ا.م. (گیا). (At qulancarї) نوعی گیاه درشت و خاکستری.
آت قووه سی- ا.مر. [تر.عر] (At quvvəsi) نیروی اسب. اسب بخار. واحد اندازه گیری نیرو که در آمریکا و انگلیس با 746 وات برابر است. نیرویی برابر با 75 کیلوگرم متر بر ثانیه.
آت قویروغو- ا.مر. (گیا) (At quyruğu) ذنب الخیل. افشوخ. امسوخ. دم اسب. دنب الحصان. ذنب الفرس. حشیشه الطوخ.
آت قویروغو- اص.(At quyruğu) باران سیل آسا.
آت قویروغو گیللر- ا.مر. (گیا) (At quyruğu gillər) تیرة دم اسبیان.
آت قویروغونو کسمک- اص.قد. (At quyruğunu kəsmək) دم اسب را به نشانه عزاداری برای صاحب آن بریدن.
آت قیراق- ا.مر. (At qїraq) فرستادة ترکان اویغور.
آت قیلی- ا.مر. (At gїlї) دم اسب. موی اسب.
آت کئچه سی- ا. مر. (At keçəsi) نمد اسب.
آت کاستاناسی- ا.مر. (گیا) (At kastanasї) شاه بلوط صحرایی. شاه بلوط هندی. شاه بلوط بری. گستنه هندی. شاه بلوط اسبی. (Aesculus hippocastanum)
آت کیمیلر- ا.مر. (At kimilər) اسب سانان. 20 نوع و در سه دسته اند. Equidae
آت گتیرن- ا.مر. (گیا). (At gətirən) ← یوغورت اوتو.
آت گزدیرمک- مص. (At gəzdirmək) اسب تاختن. نمایش دادن با اسب.
آت گوتو- ا.مر. (گیا). (At götü) (تیرة گلسرخ) زالزالک. چپ چپی. دال مرال. سیاه لف. شِفت. سیال. قره گیله، یمیشان، قوش یئمیشی و موشمله نیز می گویند. درخت کوچکی است از تیرة گل سرخی که دارای گلهای سفید، شاخ های خاردار و میوهای شبیه ازگیل ولی کوچگتر و زدررنگ و دارای هستة سخت می باشد. در اوایل پایز می رسد.
آت گوجو- ا.مر. (At gücü) اسب بخار. نیرویی برابر با 75 کیلوگرم متر بر ثانیه.
آت گوزلوگو- ا. (At gözlüyü) توری که روی چشمهای اسب می اندازند تا آسیب نبینند.
آت گیللر- ا.مر. (At gillər) اسب سانان.
آتلاتما- ا. مص. (Atlatma) جهش.
آتلاتماق- مص.سب. (Atlatmaq) کسی را مجبور به سوار شدن کردن. جهاندن. رد نمودن. عبور دادن.
آتلاتیلما- ا.مص. (Atlatїlma) جهیده شدن. عبور داده شدن.
آتلار- ا. (Atlar) دسته ای از اسب سانان. Equus
آتلار گونو- ا.مر. (Atlar günü)سه شنبه. روز اسبها. در لهجة بلغاری مرسوم است.
آتلاشماق- مص. (Atlaşmaq) بالغ شدن کره اسب. مسابقه دادن با اسب.
آتلاما- مص.مرخ. (Atlama)سواری. سوارکاری.
آتلاندیرما- ا.مص. (Atlandїrma) نوای سرنا هنگامی که عروس را برای بردن به خانة داماد سوار اسب می‎کنند و سواران بر اسب سوار می‎شوند. نام آهنگی در موسیقی آذربایجانی.
آتلاندیرماق- مص. (Atlandїrmaq) بر اسب سوار کردن. فرستادن سوار. اسب بستن. پراندن کسی از روی جو ویا مانع و ….
آتلانیش- ا.مص. (Atlanїş)شیوة سوار شدن. پرش ارتفاع (ورزش). جهش.
آتلاییش- ا.مص. (Atlayїş) سواری. سوارکاری.
آتلنماق- قد. (Atlənmaq) ← آتلانماق.
آتلو- قد. (Atly)← آتلی.
آتلوق- ا. (Atlyq)نام دستگاه فرشبافی در اردبیل.
آتلی آغاج- ا.مر. (Atlї ağac) بازی کودکانه که سوار بر اسب چوبی می‎شوند و می‎تازند.
آتلی- ا.مر. (Atlї)سوار. دارای اسب.
آتلی ار- مرد سوار.
آتلی ایتلی- ا.مر. (Atlї itli) نوعی نقش فرش که در شوشای قره‎باغ بافته می‎‎شود.
آتلی خان- ا.مر. (Atlї xan) بزرگ اسب سوار.
آتلیق- ا. مر. (Atlїq) سوار دلاور. شخص معروف.
آتلی قاریشقا- ا.مر. (Atlї qarїşqa) مورچه سواره. مورچه‎ای بزرگتر از مورچة معمولی، دارای پاهای دراز و گامهای بلند و تند.
آتلی کوراوغلو- ا. (Atlї koroğlu) نام آهنگی از آهنگهای موسیقی عاشیقی آذربایجان. آهنگی از رده گرایلی.
آتلی نر- ا.مر. (Atlї nər) مرد سوار.
آت میدانی- ا. مر. (At meydanї) میدان اسب دوانی.
آت میلچگی- ا.مر. (At milçəyi) نوعی حشره که خون اسبها را می‎مکد. خرمگس. مگسی خاکستری رنگ و کمی پهن تر از مگس معمولی که معمولا زیر دم و شکم و پستان اسب، الاغ، قاتر و حتی گاوها جمع می شود خیلی سمج بوده طوری که اگر روی انسان بنشیند راندنش سخت می باشد از دست برانی بر پا می نشیند و … و اگر زیر موی سر مخفی شود به راحتی نمی توان راند.
آت میندی- ا. مر. (At mindi) سوارکاری. مسابقة اسبدوانی.
آت مینمک- مص.مر. (At minmək) سوارکاری.
آت مینن- ا.ف. (at minən) سوارکار.
آت ناللاماق- (At nallamaq) نعل زدن به پای اسب.
آت نالی- ا.مر (تر. عر) (At nalї)نعل اسب.
آت نانه سی-ا.مر (گیا) (At nanəsї) برغمود صحرایی.
آت یئله سینه دوشمک- اص. قد. (At yelsinə düşmək) چهار نعل تاختن.
آت یئمنیگی- ا.مر. (گیا) (At yemniyi) نوعی شنگی که بزرگتر از شنگی معمولی است و قسمت زرد آن را می خورند. در چمن زارها می روید و به قدی حدود نیم مترمی رسد. گل این گیاه شب هنگام باز می شود و اندکی بعد ازطلوع آفتاب می بندد برای همین بچه هایی که می خواهند آن را بخورند، صبح زود به چمنزار می روند.
آت یئمیشی- ا.مر. (گیا) (At yemişi) بوته ای گرد که در کوهها می روید و میوه ای شبیه زرشک دارد.
آت یابی- ا. مر. (At yabї)اسب بارکش. یابو.
آت یاریشدیرما- ا.مص. (At yarїşdїrma) اسبدوانی. مسابقه اسبدوانی.
آت یاریشدیرماق- مص. سب. (At yarїşdїrmaq) مسابقه دادن با اسب.
آتی باش آپارماق- اص. (Atї baş aparmaq) مغرور بودن. متنفذ بودن. مقتدر بودن. همچنین در این معنی است اطصلاحاتی چون «سوزو گولـله یئرینده گئتمک» و «توپورجگی گوللـه یئرینده گئتمک».
آتی داغا بوشلاماق- (Atї dağa boşlamaq) در روستاهای کوهستانی که ییلاق های کوهی دارند، در چندین سال قبل که قیمت اسبها زیاد نبود و اگر اسب قوی و زرنگی بود، آنرا در اواخر تابستان که کار مردم تا اندازه ای تمام شده است برده و در ییلاق همراه با بقیه اسبان رها می کردند که شبانه روز آنجا بچرند و هر چند گاهی به آنان سر می زدند. گرچه چوپانان روستا نیز شبها در کوه می ماندند. از آنجا که اسبها روش دفاع از خود را در مقابل گرگ به خوبی بلد هستند، به ندرت اتفاق می افتاد که اسبی را گرگ بخورد و گاهی اسبها تا بارش برفی که منجر به طویله رفتن زمستانی حیوانات می شد، در کوه می ماندند و هنگامی که آنها را به ده می آوردند خیلی چاق و خوش رنگ بودند که در این حالت آنان را «دورخوملو» یعنی برازنده، شکیل، خوش آب و گل می گویند.
آتیمین باشی قیزیل- ا.مر. (Atїmїn başї qїzїl) (سر اسب من از طلا) نام نوعی بازی در خوی که یک نفر اسب می شود و دیگری بر پشت او سوار می شود و اشعاری را می خواند.
آتین داماغین وورماق- (Atїn damağїn vurmaq) ← آت داماق اولماق.
آتین قولاسی- قد. (Atїn qylasї) سمند.
آتینا مینیب دوشمه مک- اص. (Atїna minib düşməmək) بر خر مراد سوار شدن و پایین نیامدن. کوتاه نیامدن.
آت یوحا- ا.مر. (At yoha) لبهای اسب.
آت یونجا- ا.مر. (گیا)(At yonca) شاه افسر. گیاه قیصر. بسدک. ناخنک. شبدر زرد. یونجه وحشی دارای گلهای زرد و برگهای سبزروشن. ماشک قلوه ای. پنجه عروس. یونجه زرد. ساری یونجا و یارا اوتو نیز می گویند. گیاهی است دارای برگهای کوچک شبیه شبدر و خوشه های گل زرد. گلهایش عطر بسیار مطبوعی دارد و وقتی شکفته می شوند، زبورهای عسل روی آنها می نشینند و شیرة را می مکند. دم کردة گلهای ا« به مقدار 20 گرم در یک لیتر آّ در مداوای اسهال خونی و ورم روده و نزلة برونشها سودمند است. (Anthyllis papilionaceae)
آت ییخان- ا.مف. (At yїxan)کسی که اسب او را انداخته باشد.