بی‌ريا، شاعر مطرود

نویسنده : اسد سيف
http://tarikheazarbayjan.blogfa.com


١

در يکی از روزهای تابستان سال ١٣٦٠، يکی از دوستانم در آستارا از من خواست تا شب به خانه‌شان بروم. در علت از دعوت اما چيزی نگفت. شک مرا که در پذيرش آن ديد، گفت، خواست پدرش است، و من پدرش را چند بار ديده بودم. هر از گاه دقايقی بحث روزمره و بعد خداحافظی. از توده‌ای‌های قديمی و از فعالين سازمان جوانان فرقه دمکرات آذربايجان بود. دل پُر خونی از حزب توده داشت. پس از انقلاب به صفوف فدائيان خلق پيوسته بود. فقط می خواست توده‌ای نباشد. در انشعاب فدائيان، به اکثريتی‌ها پيوست. می دانست، چرا اقليتی نشده، ولی نمی دانست چرا از اکثريت دفاع می کند. آنگاه که دو سازمان حزب توده و اکثريت به هم نزديک می شدند، خشم او نيز فزونی می گرفت. بی‌آن‌که دل از اکثريت برکند، مخالف مشی توده‌ای آن بود. از روحيه پُر شورش خوشم می آمد. از پسرش شنيده بودم که شيفته فرقه دمکرات آذربايجان است و حساب فرقه را از حزب جدا می داند، و از خود او شنيده بودم که علت اصلی شکست فرقه را دولت شوروی و زد و بندهای استالين می داند.

شب، در همان ابتدای ورودم به خانه‌شان، فهميدم که ميهمانی ديگر نيز در خانه حضور دارد. وارد اتاق که شدم، محمد بی‌ريا را ديدم. بی‌ريا را قبلاً در خيابان‌های تبريز ديده بودم، بی آن‌که حرفی با هم زده باشيم. می دانستم شاعر پُر شوری است و سال‌ها در اتحاد شوروی در زندان و تبعيد بوده است. بی‌ريا در حکومت پيشه‌وری وزير فرهنگ حکومت آذربايجان بود.

بعداً دانستم که پدر دوستم، بی‌ريا را در خيابان می بيند، به علت علاقه‌ای که به فرقه داشت، او را به خانه دعوت می کند، بی‌ريا نيز می پذيرد و با او راهی خانه می شود.

در نخستين برخورد بی‌ريا را سرد، اما احترام‌آميز يافتم. هيکلی نحيف با ريشی انبوه که به سپيدی می زد، با تسبحی در دست، بيشتر به چهره‌ای روحانی می مانست. از آنجا که مرتب دعا بر لب داشت، با آن پيشينه‌ای که از او در ذهن داشتم، فکر کردم، دارد فيلم بازی می کند و اين همه نمايشی است که من تماشاگرش هستم، يا اين‌که، ما را دست انداخته. پس از اندکی به نظرم رسيد، سال‌ها زجر و آوارگی شايد باعث شده، خنده از چهره‌اش محو گردد، اما با گذشت زمانی کوتاه، او را آدمی بذله‌گو يافتم که به زبان شعر سخن می گفت و دمی از ياد خدا غافل نبود.

آن شب بيش از چهار ساعت با هم بوديم. من، دوستم و پدرش بيشتر مشتاق بوديم تا بدانيم، چرا سر از سيبری درآورده، و چرا و چگونه مسلمان شده است؟ بی ريا اما عالم خودش را داشت. می گفت از همان ابتدا مسلمان بوده و هيچگاه در زندگی کمونيست نبوده است. و اين را همان موقع همه می دانستند. در اتحاد شوروی نيز به خاطر مسلمان بودن زندانی و روانه تبعيدگاه شده است.

در آن شب بيشترين واژه‌ای که از او شنيدم، "می کُشند" بود. و جالب اين‌که در پاسخ پدر دوستمان در باره مرگ پيشه‌وری مستقيماً نگفت، او را کشته‌اند. فقط باز "می کشند" را تکرار کرد. فکر کرديم، نمی خواهد نزد ما اسرار هويدا کند و يا اين‌که، آنچنان ترسيده که هنوز هم اثرات آن در او باقی‌ست. گفتيم، شايد با پرت و پلاگويی می خواهد از پاسخ روشن بپرهيزد، اما در همين هذيان‌گويی‌ها نمی توانست علاقه و احترام عميق خويش را نسبت به پيشه‌وری ابراز ندارد. معلوم بود که جای ويژه‌ای در ذهنش دارد. بر عکس، در باره غلام يحيی که از او پرسيده شد، در پاسخ فقط حمد و سوره خواند. چرا؟ نمی دانم. اکنون حدس می زنم، به علت موقعيت ويژه غلام‌يحيی در آذربايجان شوروی بايد باشد. غلام‌يحيی شخص مورد احترام روس‌ها و سال‌ها مسئول فرقه دمکرات آذربايجان در مهاجرت بود. او اين قدرت را داشت که زندگی بخشد و يا جان از کسی بگيرد. احتمالاً واکنش بی‌ريا با شنيدن نام غلام‌يحيی می تواند ريشه در ترسی داشته باشد که در برابر قدرت قرار دارد.

در باره هنر و ادبيات و فرهنگ در حکومت فرقه که سخن به ميان آمد، بی‌ريا يکپارچه شور و هيجان شد. از شعر و ادبيات شروع کرد، به تئاتر و موسيقی رسيد و از آنجا در باره مدارس و دانشگاه گفت، کودکانی که روز به روز بيشتر به مدرسه راه می يافتند و جوانانی که می توانستند در دانشگاه تبريز ادامه تحصيل بدهند. از مردم مشتاق حرف زد که داشتند کم‌کم با سواد می شدند و هنر که به ميان مردم رفته بود. در اين ميان چندين بار شعر خواند. تأکيد می کرد که اين‌ کارها در ايران آن زمان بی‌سابقه بود.

دومين ديدارم با بی‌ريا، فردای آن روز بود. سوار اتوبوس شدم تا راهی اردبيل شوم. بی ريا را در اتوبوس يافتم. سلامی کردم و در کنارش نشستم. پاسخم را به سردی داد، انگار مرا نشناخت. به ميهمانی شب پيش اشاره کردم، سری تکان داد و لبخندی بر لب آورد. چند بار سر صحبت را باز کردم، اما هر بار به خدا و پيامبر ختم شد. ترجيح دادم ديگر حرفی نزنم. فکر کردم، اين رفتار ريشه در پيری و ترس دارد. در اردبيل با او خداحافظی کرده، از هم جدا شديم. پس از آن چند بار ديگر او را در خيابان‌های تبريز ديدم، بی آن‌که حرفی بين ما رد و بدل شود. در خارج از کشور بود که شنيدم، در يورش به حزب توده، بی‌ريا را نيز بازداشت کرده‌ و سال‌ها در زندان نگاه داشته‌اند. از دوستم قلی اردبيلی که بيش از يک سال با بی‌ريا همبند بود، خواهش کردم تا برايم از بی‌ريای زندانی بگويد:

٢

نام بی‌ريا را من نيز چون بسياری ديگر از زبان مردم شنيده بودم، به عنوان وزير فرهنگ حکومت ملی. پس از انقلاب او را در خيابان‌های تبريز گاهی می ديدم. کتاب شعری از او تازه به چاپ رسيده بود، که بر جلد آن عکس وی ديده می شد. بعضی از مردم به بازگشت او به ايران مشکوک بودند و او را جاسوس روس‌ها می دانستند. در ايران بی‌ريا هيچ رابطه‌ای با حزب توده نداشت.

اوايل شهريور سال ٦٢، با دومين يورش به حزب توده، چند ماهی می شد که در زندان سپاه تبريز زندانی بودم. در يکی از همين روزها بی‌ريا را نيز به زندان آوردند و در سلولی تنها جايش دادند. ما همه زندانيان بند انفرادی بوديم. فرق ما با بی‌ريا اين بود که در سلول او را بر خلاف ديگر سلول‌ها، اندکی باز می گذاشتند. صدای صحبت او را با پاسداران می شنيديم. برايشان شعر می خواند. نمازش هم قطع نمی شد. در موقع هواخوری، به خاطر پيری‌اش، برای او يک صندلی در گوشه حياط می گذاشتند تا بر آن بنشيند. هرگاه با ما شروع به حرف زدن می کرد، پاسداران برای تحقير، او را جاسوس شوروی خطاب می کردند. چند بار نيز کتکش زدند. مو و ريش‌اش را از ته تراشيدند. می خواستند به هر وسيله ممکن او را تحقير کنند. هدف اين بود که درهم بشکند و زير فشارهای روحی و روانی به جاسوس بودن اقرار کند. او اما هميشه انکار می کرد. از او می پرسيدند؛ پس چرا به ايران برگشته‌ای؟ می گفت؛ اينجا وطن من است، همسر و فرزندم اينجا هستند. شوروی وطن من نبود. من می خواهم روزهای آخر عمرم را در وطنم بگذرانم و همين‌جا بميرم. به اعدام تهديديش می کردند. خود يک بار شاهد بودم که به طنز و شوخی خطاب به پاسداران گفت؛ "البته اينجا چند نفری مستحق اعدام هستند"، که منظورش از چند تن، پاسدارن بود و خود آنها نيز متوجه شدند...

با اين‌همه آدم بسيار خونسردی بود و با خونسردی خويش سعی می کرد به ما روحيه بدهد. مدتی مرا به سلول او انداختند. روزی پنج شش ساعت نماز می خواند. يک بار شمردم، هفتاد رکعت نماز در يک روز خواند. کار ديگری نداشت. تنی سالم داشت، سيگار نمی کشيد، دندان در دهان نداشت، اما خوب غذا می خورد، دو برابر ما.

در صحبت‌هايی که با هم داشتيم، بی‌ريا با افتخار می گفت؛ در ميان مهاجرين تنها کسی بودم که هيچگاه کار نکردم. بيست و يک سال در تبعيد و زندان به سر بردم، ولی يک روز هم برای دولت شوروی کار نکردم. در خانه اين و آن و يا در مساجد زندگی می کردم، برای مردم نماز و قرآن می خواندم و آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها به من کمک می کردند. من از همان ابتدا مسلمانی معتقد بودم و هيچ‌وقت در زندگی بی‌دين نبوده‌ام. می گفت، يک بار در زمان حکومت فرقه، در جلسه‌ای پيشه‌وری آفتابه‌ای در دستم ديد که می خواستم با آن وضو بگيرم. برآشفت و گفت؛ اين حق توست که نماز بخوانی و يا نخوانی، ولی خواهش می کنم، با آفتابه به جلسه نيا.

در علت مرگ پيشه‌وری می گفت؛ پيشه‌وری از يک بازديد بر می گشت، در راه ماشنين تصادف می کند و او زخمی می شود، بر خلاف ميل پيشه‌وری، او را به بيمارستان منتقل می کنند. اصرار می کند تا برادرش که پزشک بود، به نزدش بيايد، قبول نمی کنند. من خود زخم را بر صورت پيشه‌‌وری ديدم، بسيار جزئی بود، چيزی نبود که موجب مرگ شود.

در مورد پيشه‌‌وری با احترام حرف می زد، می گفت؛ بدون حضور او جنبش ما هيچ بود. عامل شکست فرقه را دو چيز می دانست؛ اين‌که تحت تأثير شوروی بود و در ثانی موقع عقب‌نشينی، مردم را از واقعيت موضوع آگاه نکرد. فرقه که عقب نشست و کادرهايش کشور را به مقصد آذربايجان شوروی ترک کردند، مردم در برابر ارتش شاه تنها ماندند، البته عده‌ای از مسئولين فرقه ماندند، مثل فريدون ابراهيمی که خود نخواست ايران را ترک گويد. می گفت ما نيامده‌ايم تا سر بزنگاه مردم را تنها بگذاريم.

بی‌ريا از کار يکساله فرقه تعريف و از آن دفاع می کرد؛ از مدارس تازه، دانشگاه، مرکز راديو، از خيابان‌ها که مردم شب می خوابيدند و روز آن‌ها را آسفالت‌شده می يافتند، از تثبيت نرخ‌ها و...می گفت؛ کاری که فرقه در يک سال کرد، شاه در بيست سال نتوانست انجام دهد.

از برخی جوانب زندگی در شوروی، از جمله سواد و مسکن و پزشکی، دفاع می کرد. می گفت سانسور شديدی در آنجا حاکم بود. من که منتقدی کوچک بودم، جايم هميشه در تبعيد و زندان بود. حق مسافرت وجود نداشت. به همان نسبت که به فرقه دمکرات آذربايجان خوش‌بين بود، از شوروی بدبين بود. می گفت مزخرف است که می گويند، آنجا دين و مذهب از بين رفته. در جمهوری‌های مسلمان‌نشين حتا در خفا حد شرعی (شلاق) اجرا می کنند. مثلاً در ترکمنستان احکام شرع در کنار دادگاه دولتی وجود دارد و برای مردم قابل اعتبار است. اين‌ها همه علت عقب ماندگی کشور است. روس‌ها به مناطق اروپايی زيادتر توجه می کنند، در نتيجه وضع آنجا بهتر از مناطق آسيايی است.

می گفت؛ سه بار تقاضای پاسپورت ايرانی کردم، ولی به من ندادند. سرانجام بدون پاسپورت به ايران آمدم. فکر می کردم، با انقلاب اسلامی وضع دگرگون شده، ولی چنين نبود. البته انتقاد از رژيم را با ترس بيان می کرد.

هميشه شعر می گفت، فی‌البداهه. اصلاً حرف زدنش شعر بود. پاهای شکنجه‌شده‌ای را می ديد و يا حادثه‌ای اتفاق می افتاد، ناخود‌آگاه شعر از زبانش جاری می شد. متأسفانه هيچگاه شعرهای او يادداشت نمی شد. کاغذ و قلم نبود. در اين‌که به دادگاه رفت و يا به زندان محکوم شد، چيزی نمی دانم، فقط می توانم بگويم که؛ در آن يک‌سال که من در انفرادی بودم، او هم همانجا بود. بعدها شنيدم که وحشيانه تحت آزار جسمی و روحی قرارش داده‌اند، وضع جسمی‌اش بد و به بيمارستان منتقل شده است. نمی دانم دقيقاً چه مدت در زندان بود، ولی می دانم که چند ماه پس از آزادی درگذشت. از قرار معلوم، فهميده بودند که بيش از اين توان زندگی ندارد. ترجيح داده بودند تا در خارج از زندان بميرد. شنيدم، از زندان که آزاد شد، به شدت مريض بود.

يک شوخی بامزه نيز، چند بار، از او در آن چند هفته‌ای که با هم در يک سلول بوديم، به ياد دارم. در بند نيم‌باز بود و او می دانست که پاسداران ما را تحت نظر دارند. سرش را پايين می انداخت، با صدای بلند می گفت؛ خداجان آخر کجايی؟ چرا کَرم تو شامل حال ما نمی شود؟ اگر جداً مهربان و بخشنده هستی، برايمان نانی، کره‌ای، پنيری، چيزی رحمت کن. زندانبان مسنی داشتيم که با شنيدن اين حرف‌ها از زبان اين پيرمرد، دلش به رحم می آمد و برای او خوردنی می آورد. بی ريا با ديدن غذا خوشحال می شد، با ميل آن را می خورد و در پايان می گفت؛ نه! مثل اين‌که خدا ما را از ياد نبرده است.

در آن يک سالی که با هم بوديم، نديدم کسی به ملاقاتش بيايد. يادم است که می گفت؛ پس از بازگشت از شوروی، به سراغ زنم رفتم، در زدم، گفت کيستی؟ گفتم، منم بی‌ريا، بازگشته‌ام، در را باز کن. اندکی ماند، صدايی به گوش نرسيد. بعد در پاسخ گفت؛ نه، برو. گفتم، چرا؟ گفت، سی و دو سال من دوری تو را تحمل کردم، تو نيامدی، حالا تو تحمل کن، من نمی آيم. در را باز نکرد. ديدم حق دارد، حق با او بود، برگشتم. من در حق او خوبی نکرده بودم. پيش او شرمنده ماندم.

شعرهايی که می خواند، بيشتر عاشقانه و انقلابی بودند، که با همه وجود و شور تمام می خواند و احساس او سريع به آدم منتقل می شد...

۳

در پی ماه‌ها جُست و جو، متأسفانه نتوانستم به شرح حال کاملی از بی‌ريا دست يابم. آنچه معلوم است اين‌که؛ محمد باقرزاده (بی‌ريا) در تبريز متولد شد، برای ادامه تحصيل به اتحاد شوروی رفت، بعد از شهريور بيست به ايران بازگشت و در صفوف حزب توده ايران در آذربايجان به فعاليت پرداخت. از سوی حزب توده، از طريق اردشير آوانسيان، مأمور سازماندهی کارگران در اين استان شد که در نهايت به تأسيس "شورای مرکزی اتحاديه‌ کارگران آذربايجان" انجاميد. بی‌ريا خود به رياست اين نهاد برگزيده شد. به نمايندگی از طرف اتحاديه کارگران، در جمع هيأت ايرانی، در "اجلاس کنفرانس بين‌المللی کار" در مهر-آبان ١٣٢٤، در پاريس شرکت، و از حقوق کارگران ايران دفاع کرد.[1] اين اتحاديه در زمانی اندک، به يکی از با قدرت‌ترين سازمان‌های صنفی در آذربايجان تبديل شد. قدرت اتحاديه تا آن اندازه بود که حتا اقدام به بازداشت صاحبان کارخانه می نمود.[2] در شهريور ١٣٢٤ که فرقه دمکرات آذربايجان اعلام موجوديت کرد، "محمد بی‌ريا که در رأس اتحاديه‌های کارگری آذربايجان قرار داشت، اعلام کرد که اتحاديه‌های کارگری آذربايجان رهبری فرقه دمکرات را می پذيرند". در همين جلسه "صادق پادگان و زين‌العابدين قيامی نيز تصميم ‌‌‌‌‌‌‌‌کنفرانس ايالتی حزب توده را مبنی بر الحاق آن حزب به فرقه دمکرات به استحضار رسانيدند"[3] ايرج اسکندری از رهبران حزب در اين رابطه می گويد؛ "در مورد خاص آذربايجان بايد بگويم، حزب ما در اين مورد تصميم نگرفت. اين جريان بدون کنترل و نظر حزب ما اتفاق افتاد و ما در مقابل عمل انجام‌شده قرار گرفتيم. ما جريان آذربايجان را تدارک نکرده بوديم..."[4]

اردشير آوانسيان در خاطرات خويش می نويسد؛ بی‌ريا "به عنوان شاعر کم و بيش شهرتی داشت. ما اين شاعر را جلو کشيديم و با شعر او کارگران را جلب کرديم....او را به ميتينگ‌های کارگری و دهقانان می بردم و در آنجاها شعر می گفت. اتفاقاً خودش هم با حرارات زيادی شعرها را می خواند و مردم را به هيجان می آورد".[5]

يرواند آبراهيميان می نويسد؛ "حزب توده را در آذربايجان پنج سازمانده محلی يعنی صادق پادگان، غلام‌يحيی دانشيان، علی شبستری، ميررحيم ولايی و محمد بی ريا رهبری می کردند" و در مورد بی‌ريا ادامه می دهد؛ "بی‌ريا سرپرست اتحاديه‌های کارگری هوادار حزب توده در تبريز، سازمانده‌ای توانا و شاعر آذری‌زبان ماهری بود. وی در سال ١٢٩٧ در تبريز زاده شد. در دهه ١٣١٠ به شمال گريخته، در باکو ادبيات خواند، و همراه ارتش شوروی در شهريور ١٣٢٠ به وطن بازگشته بود".[6]

مجله "وارليق" تاريخ تولد بی‌ريا را سال ١٢٩٣ ذکر می کند، که به نظر درست‌تر بايد باشد، و می نويسد که او پس از به پايان رساندن تحصيلات متوسطه، به علت فقر مالی خانواده، نتوانست ادامه تحصيل دهد. پس از اشتغال به چند حرفه مختلف، سرانجام به استخدام اداره شهرداری تبريز در می آيد.[7]

بی‌ريا در کابينه حکومت پيشه‌وری در پست وزارت معارف (فرهنگ) مشغول به کار می شود. آنگاه که به دستور مقامات شوروی، فرقه به عقب‌نشينی تن می دهد، و پيشه‌وری به همراه عده زيادی از مسئولين فرقه کشور را ترک می کند، مسئوليت صدر فرقه را در ايران به بی‌ريا واگذار می کنند. او نهايت کوشش خود را برای يک تسليم بدون خونريزی به کار می برد، اما خشم حاکميت انگار با خون فرو می نشست. در يورش وحشيانه ارتش ايران به آذربايجان، بی‌ريا نيز زخمی می شود و به بيمارستان شوروی انتقال می يابد و يا فرار می کند. چند روز پس از اين واقعه از اتحاد شوروی سر در می آورد. در اتحاد شوروی نيز هم‌چون آذربايجان ايران به عنوان يکی از مهره‌های اصلی فرقه از سوی روس‌ها پذيرفته و مشغول به کار می شود. "مسئول کل تبليغات راديو و همراه با نشريه آذربايجان به عهده بی ريا بود".[8]

در بين مردم آذربايجان شايعه است که بی‌ريا، پيش از حکومت فرقه، در باغ ملی تبريز مسئول چرخ و فلک بچه‌ها در اين پارک بود. در انجام کار ترانه‌هايی را که خود ساخته بود، با شور فراران برای بچه‌‌ها و مردم می خواند و از سوی آنها مورد استقبال واقع می شد. نصرت‌الله جهانشاهلو، از رهبران فرقه نيز، البته سال‌ها بعد و در خارج از کشور، همين نظر را تأييد می کند، با تأکيد بر بی‌سوادی بی‌ريا و عامل روس‌ها بودن او.[9] بی‌ريا از شيفتگان استالين بود، شعرهايی در مدح او دارد، در و ديوار دفتر اتحاديه کارگری را پيش از به قدرت رسيدن فرقه با عکس‌های استالين تزيين کرده بود.[10]

بی‌ريا علاقه زيادی به زبان آذربايجانی داشت، جلوی ساختمان وزارت فرهنگ نوشته بود؛ "عريضه به زبان فارسی را پاره کنيد".[11] اينجا و آنجا صحبت جدايی از ايران و اتحاد دو آذربايجان نيز از او شنيده شده بود. آنگاه که خليل ملکی به عنوان نماينده حزب توده برای بررسی حزب توده در اين استان، به تبريز سفر می کند، به اين علت که به عنوان آذری‌زبان حاضر نمی شود به زبان آذری سخنرانی کند، مورد اعتراض برخی از رهبران حزب در اين استان، به ويژه بی‌ريا قرار می گيرد. به طور کلی، "بعضی از رهبران حزب در آذربايجان، بخصوص بی‌ريا، در لفافه انجمن‌های ايالتی، مدارس آذری زبان، و دريافت سهميه بيشتری از ماليات ها، در حقيقت مقاصد تجزيه‌طلبانه خود را تعقيب می کنند".[12]

در رابطه با بی‌ريا، اين را نيز می توان حدس زد و يا حداقل شک کرد که؛ بی‌ريا از عوامل روس‌ها در ايران بود. از پنج تن مسئول حزبی در آذربايجان حداقل دو تن، يعنی غلام‌يحيی و پناهيان از چهره‌های شناخته‌شده روس‌ها در ايران بوده‌اند. هر دو نفر ايشان نيز سال‌ها در شوروی به سر برده‌اند. در اتحاد شوروی بی‌ريا نتوانست آن خصلت هميشه فرمانبر و چشم و گوش در برابر فرامين بسته شغل جاسوسی را حفظ کند.

در آذربايجان شوروی اما زمان به کام بی‌ريا پيش نرفت، تقی موسوی از افسران و مسئولين فرقه، پس از افُول ستاره قدرت بی‌ريا، می نويسد؛ "يکی ديگر از اين افراد که زندگی پُرماجرايی داشت، محمد بی‌ريا بود و مدتی به عنوان مسئول تبليغات فرقه در کميته مرکزی فعاليت می کرد. بی‌ريا انسان ضعيفی بود. خودخواهی‌، ماجراجويی را دوست داشت. با اينکه موقغيت خوبی در باکو داشت، شعر می سرود و در محافل ادبی رفت و آمد می کرد و مورد احترام قرار می گرفت، ولی تابع مقررات و ديسيپلين نبود. خودسرانه به کارهای عجيبی دست می زد. تظاهر به مذهبی بودن می کرد. کشکول به دست می گرفت. بعضی مواقع به عرفان روی می آورد و چندين بار نيز به کنسولگری ايران مراجعه کرده بود تا به ايران برگدد".[13]

اين‌که چرا و چگونه بی‌ريا مغضوب روس‌ها واقع شد، اطلاع دقيقی در دست نيست. تا آنجا که به اسناد و خاطرات تا کنون موجود مربوط می شود، ابتدا از سوی مقامات روسی، بی آن‌که فرقه دمکرات اطلاعی از موضوع داشته باشد، بی‌ريا از ترکيب هيأت سياسی و مسئوليت تبليغات فرقه کنار گذاشته می شود و جهانشاهلو به جايش منصوب می گردد. با ابلاغ اين تصميم به رهبری فرقه، هيچ کس اعتراض و يا حتا سئوالی در باره علت امراز روس‌ها نمی کند.[14] با سلب مسئوليت از بی‌ريا، تراژدی زندگيش نيز آغاز می شود. پناهگاهی در کشور شوراها نمی يابد. فکر بازگشت به ايران به ذهنش می رسد و از قرار معلوم با کنسولگری ايران در باکو تماس برقرار می کند، که اين خود آغازی می شود بر پرونده‌ای بر عليه او. در سيزدهم سپتامبر ١٩٤٧ به "اتهام خيانت و جاسوسی” برای ايران بازداشت می شود. پس از کنگره بيستم حزب کمونيست شوروی "او هم آزاد شد و دو نفر برای آوردن او از زندان به آنجا (تبعيدگاه) سفر کردند. اين دو نفر يکی حيدر علی‌يف که آن زمان از مسئولين کا.گ.ب و سپس دبير اول حزب کمونيست آذربايجان شوروی و ديگری دوست بی‌ريا ميررحيم ولايی بود".[15]

با فروپاشی اتحاد شوروی، پاره‌ای از اسناد سازمان اطلاعاتی آذربايجان نيز اينجا و آنجا انتشار يافت. در ميان اين اسناد "استنطاق‌نامه بی‌ريا" نيز ديده می شود. اين سند شامل بازجويی از شاعر و اظهارات دو شاهد است در رابطه با نخستين بازداشت او. شاهدان يکی ميررحيم ولايی، از کادرهای فرقه دمکرات آذربايجان است. او به طور ضمنی جاسوس بودن بی‌ريا را رد می کند و می نويسد؛ "بی ريا علاقه زيادی به همسر و پسرش فائق دارد که در تبريز مانده‌اند. چند بار برای انتقال آنها به باکو اقدام کرد، اما نشد. در همين رابطه بود که تصميم گرفت خود به تبريز برود".[16]

شاهد ديگر عباسعلی‌اوغلو نام دارد که از اعضای فرقه دمکرات آذربايجان است. او نيز با تأکيد و تکرار حرف‌های ولايی، بر مذهبی بودن بی ريا نيز شهادت می دهد.

در مورد مذهبی بودن بی‌ريا، محمدعلی فرزانه می نويسد که خود بی‌ريا را، آنگاه که وزير معارف بود، در شب تاسوعا در تبريز ديده است که بين عزاداران شمع پخش می کرد. فرزانه که خود با شاعر آشنايی داشت، می گويد؛ "بی‌ريا که مرا ديد گفت، مثل اين‌که تو هم آمده‌ای شمع پخش کنی؟ گفتم، نه! من نذر ندارم، تو اگر داری، خدا از تو بپذيرد. برگشت و گفت؛ خوب پراندی، يکی طلب من".[17]

در "استنطاق‌نامه" بی‌ريا، او خود به ايرانی بودن خويش تأکيد دارد و اين‌که؛ "مأموران "ان.ک.و.د" تحت شکنجه و آزار او را مجبور کرده‌اند تا اعلام دارد، جاسوس ايران است و اطلاعات در اختيار کنسولگری ايران قرار می داده است".

دومين تماس بی‌ريا با کنسولگری برای بازگشت به ايران، از نظر مقامات روسی "خيانت" قلمداد می شود، خيانتی که با جاسوسی همراه است. مأمورين اطلاعاتی شوروی برای اثبات اين نظرات به مصاحبه بی ريا با کنسول و خبرنگاران آمريکايی در زمان حکومت فرقه استناد می کنند. بی‌ريا می گويد؛ "من دبير اول کنسولگری آمريکا در تبريز، آقای کاندرسون را آنگاه که وزير معارف بودم، در دفترم به حضور پذيرفتم. آصف مترجم ساکن تبريز نيز همراهش بود. من به عنوان نماينده فرقه با او صحبت کردم. اين ملاقات بار ديگر نيز تکرار شد که کنسول آمريکا آقای سنتون ساتئن بود. در همين ايام نيز روزنامه‌نگار آمريکايی برای مصاحبه به حضورم آمد".[18]

بی‌ريا با تحمل بيش از دو دهه زندان و تبعيد، پس از انقلاب، در سال ١٣٥٩ به تبريز بازگشت، نه خلق آذربايجان از او استقبال کرد و نه همسرش پذيرای او شد. بی‌ريا آواره شهر شد، روزها با حسرت خيابان‌های تبريز را درمی نورديد. توده‌ای‌ها و به همراه آنها، ديگر چپ‌ها می گفتند؛ مسلمان شده، مذهبی‌ست، هذيان می گويد، خيانتکار است. مذهبی‌ها می گفتند؛ کمونيست است، جاسوس شوروی‌ست، نماز و رفتار مذهبی او همه تظاهر است. اين نظر تا آن اندازه قوی بود که او را از صف نمازگزاران نماز جمعه در تبريز نيز بيرون انداختند تا نمازگزاران به وجود اين عنصر فاسد و کثيف آلوده نگردند. بسياری از مردم عادی نيز همين شايعات را تکرار می کردند.

بی‌ريا پيش از آن‌که به مقام وزارت برسد، شاعر پُر شوری بود که آوازه شعرش از مرز ايران فراتر رفته بود. اشعار او اذهان را به ياد علی‌اکبر صابر می انداخت. او با توجه به حوادث روز، کلام منظوم را در جنگ عليه فساد و تباهی به کار می گرفت، که اين خود باعث می شد تا اشعار ساده و روانش، سريع بر زبان مردم جاری گردد. زمانی هم روزنامه‌ای به نام "ادبيات صفحه‌سی” منتشر می کرد، که در آن، "هم مدير بود و هم ناشر روزنامه، و بيشتر اشعارش در اين روزنامه منتشر می شد".[19] متأسفانه زندگی سياسی بی‌ريا، زندگی ادبی او را تحت‌الشعاع قرار داده است. سيمای بی‌ريای شاعر هنوز در پس ديوارهای اتهامات پنهان است. اشعار زيادی از بی‌ريا در مطبوعات آن زمان به چاپ رسيده که هنوز جمع‌آوری نشده است.[20] در اين‌که در زمان دربدری، او اشعارش را می نوشته و يا اصلاً دفتر شعری از او به جای مانده، اطلاعی در دست نيست. "اورک سوزلری” تنها مجموعه شعری از اوست که "شامل سروده‌های ١٣٢٤-١٣٢٠شاعر است و برای نخستين بار با مقدمه محمد سعيد اردوبادی در باکو چاپ شده است".[21]

يحيی شيدا، شاعر آذربايجانی، با پيشگفتاری بر آن، اين کتاب را در سال ١٣٦٠ در تبريز بازچاپ نمود. اين کتاب در سال ١٣٧٦ نيز از طرف انتشارات ارک در تبريز منتشر شده است. در چاپ جديد، پيشگفتار يحيی شيدا ديده نمی شود، تعدادی از اشعار نيز حذف شده‌اند و به جای آنها چند شعر مذهبی جايگزين شده که در وصف نماز و روزه هستند. مقدمه حکومت‌پسندی نيز از سوی ناشر، حميد ملازاده، بر کتاب نوشته شده است. در اين مقدمه آنچه به چشم نمی خورد، مقام ادبی شاعر و جايگاه او در شعر معاصر آذربايجان است. نويسنده حتا به خود زحمت نداده تا زندگی معمولی شاعر را بنويسد. [22]

بی‌ريا زندگی رقت‌باری داشت. ابتدا روس‌ها عرصه زندگی را بر او تنگ کردند، پس از آن، فرقه دمکرات که او يکی از بانيان و مسئولينش بود، او را کنار گذاشت. حزب توده نام او را تا آنجا که می توانست از صفحه تاريخ حذف کرد. زندان و تبعيد عرصه‌ای از زندگی سراسر رنج بی‌ريا بود که او بدينوسيله از زندگی معمولی و مجامع عادی و زندگی در بين مردم نيز کنار گذاشته شد. با بازگشتِ به ايران، همسرش او را نپذيرفت و بدينسان چهل سال اميد و آرزوی او از زندگی رخت بر بست. چپ‌ها او را طرد کردند چون خائن بود و مسلمانان او را راندند، زيرا فکر می کردند، کمونيست و جاسوس است. مردم عادی نيز با نگاه به ريش بلند، کلاهی نا‌آشنا بر سر و تسبيح بلندی که در دست داشت، او را ديوانه می پنداشتند.

و چنين بود که بی‌ريا نه تنها در عرصه زندگی، از عرصه ادبيات نيز طرد شد. نويسندگان و شاعران فارس‌زبان او را نشناختند، شايد هم نخواستند که بشناسند، چنانکه ديگر نويسندگان غيرفارس را. همکاران آذربايجانی‌اش هم در شور و خلسه انقلاب، نخواستند او را دگربار بازيابند. بی‌ريای مطرود از همه‌جا، زندان و شکنجه حکومت ايران را نيز در تنهايی خويش تحمل کرد، چنان‌که، سال‌ها زندان و شکنجه و زندگی تبعيد در تبيعد را در اتحاد شوروی تحمل کرده بود...

مرگ بی ريا در جايی انعکاس نيافت، نه از سوی نيروهای سياسی و نه از طرف جامعه ادبی. کسی يادش را گرامی نداشت...

بی‌ريا همچنان مطرود تاريخ مانده است؛ شاعری مطرود، سياستمداری مطرود، و حتا انسانی مطرود، فاقد هر گونه حقوق انسانی. و بدينسان بود که بی‌ريا، مطرود همه‌جا و همگان شد.

مارس ٢٠٠٦
--------------------------------------------------------------------------------

‌١- مجله "وارلیق"، مقاله "محمد بی‌ریانین خاطره‌سینی عزیز ساخلاماق". متأسفانه شماره مجله در کپی که از این مقاله یک صفحه‌ای دارم، ذکر نشده است.
‌٢- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، ص ١٤٥، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
‌٣- آذربایجان شماره ١٠، مورخه ١/٧/١٣٢٤، به نقل از کتاب گذشته چراغ راه آینده، ص ٢٧٧
‌٤- ایرج اسکندری، در مصاحبه با مجله تهران مصور، شماره ٢١، ٢٥ خرداد ١٣٥٨، به نقل از کتاب "خاطرات سیاسی" ایرج اسکندری، به کوشش علی دهباشی، ص ١٢٨، انتشارات علمی، تهران ١٣٦٨
‌٥- اردشیر آوانسیان، خاطرات سیاسی اردشیر آوانسیان، به کوشش علی دهباشی، صص ١٣٨-١٣٧، انتشارات شهاب، تهران ١٣٧٨
‌٦- یرواند آبراهیمیان، ایران بین دو انقلاب، ص ٣٦٥
‌٧- مجله "وارلیق"، پیشین
‌٨- تقی موسوی از فعالین فرقه دمکرات آذربایجان، در مصاحبه باحسن یحیایی، گوشه‌هایی از تاریخ آذربایجان و گفتگویی با یکی از سران فرقه، انتشارات ارس، سوند، تاریخ نشر؟
‌٩ - نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار، سرگذشت - ما و بیگانگان، صص٣٨٨-٣٨٥، به کوشش اسماعیل میتاگ، چاپ دوم، برلین ١٣٨٠. جهانشاهلو در کتاب خویش برای برتر و باسواد نشان دادن خویش، صفت بی‌سواد و نالایق را برای کسان دیگری نیز به کار می برد.
‌١٠ - خلیل ملکی، خاطرات سیاسی، با مقدمه محمدعلی همایون کاتوزیان، خلیل ملکی در خاطرات خویش از این رفتار بی‌ریا، هنگامی که از سوی حزب توده به مأموریت تبریز رفته بود، می نویسد. به علت دسترسی نداشتن به کتاب مذکور متأسفانه از ذکر شماره صفحه و همچنین نقل قول مستقیم از کتاب معذورم. جهانشاهلو نیز در خاطرات خویش به این موضوع اشاره دارد؛ مذکور ص ٣٨٨
‌١١ - اردشیر آوانسیان، پیشین، ص ٢٢٧
‌١٢ - یرواند آبراهیمیان، ایران بین دو انقلاب، ص ٣٥٩
‌١٣ - تقی موسوی، پیشین
‌١٤ - نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار، سرگذشت - ما و بیگانگان، صص٣٨٨-٣٨٥، به کوشش اسماعیل میتاگ، چاپ دوم، برلین ١٣٨٠
‌١٥ - زندگینامه شمیده از بنیانگذاران سازمان جوانان کمونیستی و اتحادیه‌های کارگری توده‌ای در ایران، ص ٢٧٩، به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه، چاپ نخست اسفند ١٣٧٣، آلمان
­١٦ - به نقل از دکتر محمدعلی فرزانه، محمد بیریانین ایستنطاق‌نامه‌سی، سایت آچیق سوز
‌١٧ - محمدعلی فرزانه، پیشین
‌١٨ - محمدعلی فرزانه، پیشین
‌١٩- اردشیر آوانسیان، پیشین، ص ١٨٥
‌٢٠ - برای نمونه، میانلی علیرضا در مقاله‌ای با نام "محمد بی‌ریا" به تعدادی از این اشعار که عمدتاً اشعار ضد فاشیستی بی‌ریا هستند و در روزنامه "وطن‌یولونده" چاپ شده، اشاره دارد. سایت آچیق‌سوز
٢١ - یحیی شیدا، پیشگفتار "اورک سوزلری" که در سال ١٣٦٠ در تبریز بازچاپ شده است.
٢٢- بی‌ریا، "اوره‌ک سوزلری"، چاپ دوم با اضافات، انتشارات ارک، تبریز ١٣٧٦