ایشیق


ایشیق نشریه سی بئشینجی سایی
نشریه ایشیق شماره پنجم


"تاريخين اونودان ميلت اونو تيکرار ائتمگه مجبور دور "
ضرورت فدراليسم
ضرورتهاي پرداخت به سنت
زبان معيار
فرش آذربايجان
آذربايجان بهشت عدن و محل هبوط حضرت آدم(ع)
ميخ آخر بر تابوت نظريه ي “آريا ساز “
تاوان آزادي خواهي
21 آذر، شمعي خاموش برمزار آزادي
جنبش مشروطيت در خوي
علامه محمد تقی جعفری
بابا صفري و تدوين تاريخ دارالارشاد
ابوالقاسم نباتی
ايشيقلي پنجره لر
دردلشمه: آناديل


"تاريخين اونودان ميلت اونو تيکرار ائتمگه مجبور دور "
 
تاريخ هر ميلتين کيمليگيندن آيريلمايان بير بؤولوم اولدوقجا، دوشمن لر الينده ده بير ياخچي قولچاق اولور.بوعيلت تاريخي واقعه لرين درين و نئچه قاتلي اولدوغلارينا گؤردير.
بو اساسدا اورتا عصير لردن بري اؤزلليکله کئچمِش يوز ايلدن سونرا، قلم باشقا سينين الينده اولورسا، نجور ايسته ديگي کيمي اويناديب و تاريخ اولايلاريني اوز ايسته ديگي کيمي يازيب و تانيتديريب.بئله ليکله آذربايجان ميلتينين تاريخي اؤزلليکله چاغداش تاريخي، دوشمنلرين ترسه، يارارسيز و گئنيش تبليغاتلارينا گؤره ديري و گرگي قدر اينديكي نسله تانيديلماميش و توهمتلر و تحريفلرين توز - تورپاغي اونون اوزوندن آرينماميشدير.اينديسه تاريخيميزي بير ده باشدان اوخومالي و اونو دوزگون و بيليم سل يول لاريلا آراشديمالييق .
آذربايجان تاريخيني آراشديرمادا چاغداش تاريخين اؤنملي رولو وار. بو تاريخين بو گونکي ميلي حرکتيميزده ان اؤنملي رولو اولدوغونا گؤره، اونلاري اولدوق لاري کيمي آراشديريب و اونلاردا اولار درس لردن فايدالانمالييق .بللي دير کي هر حرکتين منفي و موثبت نوکته لري واردير.بوتون آراشديريجي و اؤنجول لرين بورجور بو نوکته لري تاپبيب واونملاري آناليز ائتمکدير.
آذربايجان ميلتي چاغداش ايلاي ينيين تجروبه سينده، «مشروطيت اينقيلابي» يئرلشير. تاسوفله بو اينقيلاب دا اوغوللاري نين قهرمانليق و جاندان كئچمه و فيكري و حماسي حيمايتلري ايله بئله اينحرافا چکيلدي و گئريچي لر و اوز دييشميش موستبيدلر اونو موصاديره ائديب، منيمسه ديلر و بو مظلوم ميلتين قهرمانلاريني غوربت دياردا شهيد ائتديلر. بو ايش بو بير طرفدن اونلارين زيرنگ اولدوغلاريني گورستسه، باشقا طرفدن ده بيزيم تنبل اولوب بو ساحه ده آزاراق چاليشماغيميز نيشانه سي دير.
هابئله بو ميلت چاغداش توپلومسال و سياسال موباريزه سينده شيخ محمد خياباني كيمي آزاديخواه ، قهرمان، شجاعتلي و يورولماز روحاني نين قالخينماغيني گؤر - گؤتور ائديب كي اؤز شهادتي ايله قهرمانجاسينا دايانماق و فخر ايله ياشاماق يولونو اونا گؤستريب.و بو حرکتده اونا تاي حرکت ار کيمي هله دوزگون آناليز اولماييب. بو ساحه چاليشماغا چوخ يئر وار
وآذربايجان چاغداش تاريخينده 21 آذر حرکاتي(آذربايجان دموكرات فيرقه سينين ميلي حوكومتي)  او مظلوم و اونملي اولايلايداندير و بو حرکتي بيليم سل يول لاريلا آراشديريب و بو گونکي نسله بو حرکتين ماهيتين وآماجيني تانيتديرماق بو گون بو حرکت اوغروندا چاليشانلاري بورج لاري دير .
21 آذر حركتي و اوندا باش وئرن آجي و شيرين حاديثه لر گئنيشليگي، آذربايجان ميللتي نين ياشاييشيندا اولدوقجا ائتگي سي، بو واقيعه دن سونرا مركزي حوكومت و دوولتلرين آذربايجان خوصوصوندا توتدوغو سياستلر،حرکتين آماجلار و ايستكلري عليهينه اون ايللرله اولدوقجا منفي تبليغاتين گئنيشليگي، حركت و اونون رهبرلري نين ماهيتي، عملكردي،ندن بوحاديثه ده 30000 - دن آرتيق شهيداولوب و 100000 غوربت دياريندا ديدرگين دوشمک قونولاري بو گون آراشديريجي و موحقق لريميزين گؤزلري اونونددير و اونلارين هاميسيني بو قونولار بارده چاليشماغي دينله ييرلر.
اولسون شاعير لريميز،يازيچيلاريميز،رسام لاريميزچاغداش تاريخي ميزي اولدوغوکيمي ثبت ائديب و مظلوم ميلتيميزه تانيتديرسينلار
ايشيق بوتون يازيچي لاريميزي بو قول لاردا چاليشماغا چاغيراراق بو قونولاردا چاليشماغيني اوزونه بوج سانيب وگلن سايي لاردا بو ساحه لرده آرتيقراق چاليشماق سؤزونو وئررک بوتون موحقق لرين يازي لارينی گؤزله يير.
يازينين سونوندا21 آذر حركتي نين خاطيره سيني عزيزله ييب و ميلتيميزين سعادتي و باشي اوجاليغي اوچون  صاديقانه آدديم آتان بؤيوك اينسانلارين مقامينا احترام ائديريک.


ضرورت فدراليسم
تايماز نظمي
با در نظر گرفتن بافتهاي قومي و ملي، شرايط جغرافيائي، خصوصيات فرهنگي ايران ، استقرار سيستم فدرالي پاسخ منطقي به نياز عصر كنوني و راه حل منطقي اختلافات قومي و زباني مي باشد كه دسترسي به آن كشور را به سوي عدالت اجتماعي و دموكراسي سوق ميدهد
 
 جنگ جهاني اول که به منظور دستيابي به مواد خام ،بازارهاي فروش وتقسيم مجددکره زمين جهت غارت ستمگرانه ملتها، بين امپرياليسم آغاز گرديده بود با نتايج جالب و پيش بيني نشده اي پايان يافت. در يک ششم کره زمين حکومت کارگري بر سر جاي امپراطوري استعمارگران تزاري استقرار يافت و در اکثر نقاط جهان حکومتهاي کارگري اوج دوباره گرفت وسرمايه داران که از مشاهده افول قدرت خويش دچار وحشت و هراس شده بودند براي حفظ و ادامه فرمانروايي ظالمانه خويش انجام دو امر اساسي - سرنگوني حکومت شوروي و سرکوبي جنبش ها و نهضتهاي کاگري - را وجهه همت خود قرار دادنددر فاصله بين دو جنگ جهاني هسته اصلي کليه اقدامات فاتحان جنگ جهاني اول را انجام اين دو امر اساسي تشکيل داد.
لذا اينها  موفق شدند علاوه بر به قدرت رساندن فاشيسم در آلمان و ايتاليا، نهضتهاي کارگري را از بين ببرند اما چون از نشر افکار سوسياليستي و احتمالا برقراري حکومتهاي کارگري ديگري در کنار شوروي بيم داشتند بعد از شکست مداخله نظامي، تصميم به کشيدن خط زنجيري از کشورهاي ضد شوروي به نام "کمربند قرنطينه"دور اتحاد جماهير شوروي گرفتند ايران به عنوان يکي از گزينه هاي مطرح براي اين مورد بود لذا مي بايستي ايران كه از سده هيجدهم ميلادي به بازار جهاني سرمايه داري پيوسته و به يكي از سرزمين‌هاي مهم واقع در سر راه اروپا و آسيا درآمده بود، مناسبات ارباب ـ رعيتي و پس مانده‌هاي روابط خان خاني (فئودالي) را ازبين برده و راه را براي مناسبات نوين سرمايه‌داري هموار مي ساخت.
پس از مقاومت سرسختانه و شرافتمندانه سلطان احمد شاه قاجار در برابر نقشه هاي استعماري امپرياليسم که آرزوهاي آنان در برباد باد واجازه سلطه بيگانگان بر کشور مان را نداد .
ولي چندي نگذشته احمد شاه و بطور کلي کشور ايران تاوان دفاع شرافتمندانه خود راپس داد استعمار پس از چندين سال فعاليت در زمينه شناخت فرد مورد نظر که از هر جهت تابع سياستهاي ديکته شده آنها باشد رضا پالاني را، که بوسيله سير "اردشير ريپورتر" عضو سرويس اطلاعاتي انگليس، کشف و تربيت شده بودبا کودتاي شوم سوم حوت (اسفند)بر اين کشور تحميل کردند.
بدين گونه با روي کار آمدن رضاخان و اتخاذ سياست ديکته شده استعمار انگليس جهت حل ريشه اي استيلا بر ايران، بر طرف کردن مقاومت در برابر اين استيلا از طريق طراحي و اجراي کلان پروژه خويش مبني بر تغيير يکباره اتنيک حاکميت و دگرگون کردن تدريجي بافت قومي کشور تصميم گرفت .تقسيمات کنوني کشور جايگزين "ممالک محروسه "- فدراليسم سنتي- گرديد .
بدين ترتيب تقسيمات كنوني كشور، كه بدون توجه به ويژگيهاي جامعه ايراني و به منظور جلوگيري از نفوذ و گسترش تفكر كمونيسم اتحاد جماهير شوروي وجهت تامين اهداف استعمار، توسط امير ياليسم غرب جهت  ايجاد يك حكومت ديكتاتوري كاملا متمركز ( سانتراليسم ) بوجود آمده است جوابگوي مشكلات و نيازمنديهاي اساسي مردم نمي باشد و تداوم وضعيت فعلي سيستم تقسيمات كشوري كه مبتني بر تمركز شديد اداري – سياسي است موجب عقب ماندگي بيشتر كشور خواهد گرديد .به همين خاطر تغيير در وضعيت کنوني کشور امري لازم و ضروري ميباشد
بطوريکه خود مسئولانبلند پايه کشوري هم به اين اصل پي برده و سعي در جايگزين کردن طرحي بهتر و همه جانبه بجاي تقسيمات کنوني کشور دارند(1) در ولي بايد اين تغيير وتحول طوري باشد که خود مشکل ديگري ايجاد نکند و به حل مشکلات ملي و قومي و از همه مهمتر به رفع ستم ملي بر اقوام وملل غير حاکم کمک نمايد .
لذا با توجه به گونه هاي متكثر قوميت ها و فرهنگ ملي در اين سرزمين از يك سو و از ديگر سو با الهام از دين مبين اسلام و توصيه و تاكيد صريح اميرالمومنين علي (ع) در فرمان معروف اش به مالك اشتر، فرماندار مصر ، يكي از ايالات جامعه اسلامي ، در مي يابيم كه سيستم فدرال به عنوان آلتر ناتيو و دارا بودن قابليت هاي جايگزيني اش در مقايسه با روشهاي سياسي و اجتماعي ديگر و تواناييهايش در پاسخگويي و تحقق بخشيدن به اراده انسان ، آزادي ،صلح و عدالت اجتماعي مي تواند گره گشاي مشكل كنوني ايران باشد .
آري!جهارده قرن قبل يعني زمانيکه در اروپا تفتيش عقايد توسط مدعيان انحصاري کليسا و گزينش خرد ستيز از ابزار هاي متدوال حکومت بشمار ميرفت حضرت علي (ع )چنان منشور فرا زماني و فرا مکاني صادر نموده و در آن بيش از دوسوم امور جامعه به خود مردم واگذار شده است .بديهي است آنچه امروزه در کشورهاي دمکراتيک فارغ از عناوين سلطنتي و جمهوري که در قالب فدراليسم اداره ميشود جز اختلاف در شيوه سيستماتيک و متديک حاصل چنان رهنمود هاي ژرف مولاي متقيان ميباشد.
 
 تعريف فدراليسم
 کلمه فدراليسم ريشه در کلمه فئودال لاتين دارد که به معناي قرراداد و معاهده است . فدراليسم دکترين جوامع مدرن فدرال است که اولين بار در جريان جنگهاي استقلال آمريکا وارد فرهنگ سياسي شد و با تشکيل يک حکومت فدرال متشکل از سيزده ايالت واقعيت پيدا کرد.
دکتر ابوالفضل قاضي در کتاب "حقوق اساسي و نهادهاي سياسي " مي آورد:فدراليسم يعني بهم پيوستن جماعات متمايز انساني، در نظام فدرال دو گرايش متضاد با هم آشتي داده ميشوداول علاقه به خود مختاري دوم کشش بسوي تشکيل يک جامعه کل که همه جماعات عضو را دربر گيرداز زاويه ديگر فدراليسم ارضا کننده حس استقلال طلبي ملتها ي داخل جامعه در قالب ضرورت به توسعه کمي و کيفي ميباشد".
" امروزه کشور هايي چون هند ، اتريش ، سوئيس ،آلمان ،کانادا، مکزيک سوئد برزيل ،کلمبيا ،جمهوري آرژانتين، کامرون ،اوگاندا، نيجريه ،تانزانيا و... بصورت فدرالي اداره ميشوند. " واحدهاي ترکيب دهنده کشورفدرال گاهي نظير کانادا ،آفرقاي حنوبي آرژانتين ،استان ناميده ميشود گاهي چون سويس نام کانتون بخود ميگيرد و گاهي هم مانند آمريکا شمالي ،برزيل ،استراليا زير عنوان ايالت ناميده ميشود و مواقعي هم در کشوري چون آلمان لندر ناميده ميشود .
 ايده فدراليسم از اوايل قرن بيستم همزمان با انقلاب مشروطيت وارد ايران شده و در انقلاب مشروطيت بصورت قانون "انجمن ايالتي و ولايتي "رسميت يافت ولي متاسفانه فقدان تجربه دموکراسي و دخالت نيروهاي بيگانه که باعث به قدرت رسيدن رضا پالاني شد آرزوهاي مشروطه خواهان را بر باد داد.
 
چرا فدراليسم؟
در قرن بيستم شيوه هاي متعدد و متنوعي از حکومت و اداره کشور ها در مناطق مختلف جهان تجربه شد که هرکدام مشکلات و تنگناهاي مخصوص خودش را دارا بودولي تاريخ دويست ساله نظامهاي فدرالي از آغاز تا كنون، در كشورهاي متعددي چون آمريكا، اتريش ، آلمان ، كانادا ، مكزيك ،‌برزيل .‌آرژانتين ،هند ، پاكستان ،‌آفريقاي جنوبي ، استراليا و كشورهاي پادشاهي اسپانيا و بلژيك نشان داد كه سيستم فدرالي براي تامين عدالت اجتماعي و تعميم دموكراسي ، رهيافتي موثر بسوي جامعه مدني ميباشد كه ازمجموع ظرفيتها و استعدادها ي ملت به نفع كشور استفاده مي شود . در ضمن تا كنون هيچ يك از اين كشور ها سيستم فدرالي خود را كنار نگذاشته اند ، چون كارآئي وتوانمندي آن را در عمل آزموده وجواب بهتري گرفته اند وحتي.برخي کشور ها تا آن حد موفق بوده اند که شاهد هيچ گونه چالش و تنشي در فرايند اداره فدرالي آن حکومت نبوديم.
در کشور ما نيز با توجه به تجربيات صد ساله حکومت متمرکز ومشاهده عيني نتايج آن و با در نظر گرفتن بافتهاي قومي و ملي شرايط جغرافيائي خصوصيات فرهنگي ايران ، استقرار سيستم فدرالي، پاسخ منطقي به نياز عصر كنوني و راه حل منطقي اختلافات قومي و زباني مي باشد كه دسترسي به آن كشور را به سوي عدالت اجتماعي و دموكراسي سوق ميدهد
 از ضرورت هاي داخلي بر وجود فدراليسم كه بگذريم اكنون نظام بين المللي وارد عرصه جديدي شده است و سياست محوري تبديل به اقتصاد محوري گشته و اكثر كشورها كم و بيش سياستهاي عدم تمركز در پيش گرفته و يا خواهند گرفت . تا در جزءجهاني شدن ( لگوباليزاسيون‌ ) از ساير كشورها عقب نمانند و شركتهاي چند مليتي را هم براي سرمايه گذاريهاي صنعتي و … راغب نمايند . امروزه تحت تاثير جهاني شدن سازمان ملل متحد ديگر منحصرا صلح و امنيت بين كشورها را دنبال نمي كند .بلكه به دنبال حفظ صلخ و امنيت و رعايت حقوق بشر درون كشورها نيز مي باشند و به همين دليل كشورهاي منطقه را به چالش مي خوانند و فدراليسم را به عنوان الگويي براي غلبه بر مشكلات و گرفتاريهاي چند قومي منطقه ارائه مي دهند بيشتر دولتهاي منطقه نيز دريافته اند كه هر چه بيشتر مواضح و انديشه هاي جهان اتخاذ كنند از حمايتها و پشتيبانيهاي معنوي و ماوي جامعه جهاني بر خوردار خواهند بود .
دغدغه واهي مخالفين
طرح مسئله فدراليسم در ايران در محافل سياسي و اجتماعي نگرانيها و دغدغه هايي را نيز برانگيخته است عمده دليل مخالفين اين طرح "دلايل امنيتي و خطرات ناشي از اين مسئله براي امنيت ملي" مي باشد كه مخالفين فدرالسيم اجراي آن را مساوي با برانگيخته شدن علايق قومي و محلي و در نتيجه خدشه دار شدن تماميت ارضي مملكت تلقي مي كنند به عقيده اين عده حكومت فدرالي به نوعي به تقسيم وفاداري شهروندان مي پردازد كه در اين سيستم شهروندان بيشتر به منطقه ، قوميت يا زبان محلي و قومي وفادار شده و نسبت به مركز منفعل و بي اعتنا مي شوند طبق نظريه اين گروه چنين نظامي بذرگرايشهاي جدايي خواهانه را در واحد ها و ايالت هاي بوجود آورنده مي پراكند .
اين عقايد داراي ترس شديد و همگاني واهي از قوميتها و در همگرايي كامل با جامعه توده اي (با مشخصه همسان سازي ) و حكومتهاي يونيتري و تك ساخت ( با وجه بارز تمركز ) و در معين حال تضادو تناقض كامل با الگوي جامعه مدني ، پلوراليسم و از همه مهمتر فدراليسم مي باشد .
بديهي است همسان داشتن سيستم فدرالي با تجزيه كشور و بر چسب تجزيه طلبي به جانبدارا ن اين سيستم يك پندار ناشي ازقراردادها و عادتهاي اقتدار گرايانه است كه برخي بدان توسل مي جويند . تا كنون در هيچ يك از كشورهاي داراي سيستم فدرال ديده نشده كه اين ساختار آنجا را بسوي تجزيه سوق داده باشد كه بر خلاف اين پندار ، سيستم فدرالي ضامن استقلال ، وحدت ملي .‌تماميت ارضي و حاكميت ملي در كشور مي باشد چرا كه در اين سيستم نه دولت مركزي قادر است فرهنگ خاصي را تحميل كند و نه مقامات محلي مي توانند فرهنگ محلي را جايگزين كنند ودر چنين رژيمي دولت ها بايد شرايط رواني و مادي پذيرش فرهنگ محلي را فراهم آورند فرهنگ محلي وقتي پذيرفته مي شود كه از يك سو آفرينندگاني داشته باشد و از سوي ديگر معرفي كنندگاني. و گرنه فرهنگ محلي بصورت فولكلوريك باقي مانده و پس از مدتي در فرهنگ ملي مثله حل خواهد شد . تجريات جهاني نشان ميدهد که فدراليسم مدرن ترين ،پايدار ترين ،صلح آميزترين راه حل مساله ملي است.
فدراليسم ايراني
كشور هاي فدرال اگر چه داراي ويژگي هاي مشترك در قانون اساسي هستند اما شكل يگانه اي ازدولت فدرال وجود ندارند و نظام فدرال چه در قوانين اساسي و چه در ميزان خودمختاري فرهنگي كه ا يالات عضو از آن برخوردارند با هم تفاوت دارند بطوريكه مي توان گفت هيج دو دولت فدرال وجود ندارد كه در جزئيات چهار چوب قانوني شان يكسان باشند .
هر کشور با توجه به اوضاع و احوال اجتماعي،تاريخي و اقتصادي خود، راه ويژه اي را برگزيده است .تقليد از نوع حکومت کشور هاي ديگر که تاريخ و فرهنگشان با ما يکي نيست جز شکست ثمري ندارد .در جهاني که اغلب اختلافات و درگيريها در داخل کشورهاست نه در گيريهاي بين المللي، تقليد کورکورانه از کشورهاي ديگر سبب بروز فاجعه مي شود حوادث يوگسلاوي شاهدي صادق بر اين تقليد است زيرا فدراليسم اگر با تاريخ و فرهنگ جامعه سازگاري نباشد فاجعه آور خواهد بود
طرح نظام فدرالي در ايران هم  ‌بايد با شرايط ملي ، مذهبي ،‌قومي و بافتهاي اجتماعي كشور انطباق داشته باشد و ميهن مان بنابر جغرافياي خاص فرهنگي و راه كردهاي ويژه سياسي و نطامي ،‌سيستم فدرالي خاص خود رامي طلبد .
در گزينش روش فدراليسم عوامل مختلفي دخالت دارند همانند عوامل جغرافيايي ( وسعت زمين ) ، عوامل اقتصادي ( در نظر گرفتن منابع خاص هر قسمت كشور ) و عوامل سياسي ( وجود خطر مشترك ) ، عوامل انساني ( چند گونگي گروههاي بشري در داخل خاك كشور ) . وضعيت اقليمي و آب و هوايي،وجه مشترک ويگانگي فرهنگي(فولکلور،رسم ورسوم سنتي،موسيقي)،قابليتهاي صنعتي،کشاورزي،بازرگاني،خدماتي،آموزشي.و...
اگرفدراليسم را از نظر گوناگوني در کشور هاي و جوامع مختلف بررسي کنيم به درستي در خواهيم يافت که جامعه دمکراتيک کثرت گرآن رابا
 آغو ش باز مي پذيرد .ترديدي نيست که کوشش در راه همانند سازي همه گروهها ي مختلف ساکن در يک کشور، الزاما به نا هنجاري و تبعيض منجر ميشود در حالي که پذيرش چند گونگي و ايجاد روشها و نهادها يي براي اداره آن ،باعث ايجاد و تقويت يگانگي و وحدت مي گردد در چنين حالتي نهادها و خط مش آنها بايد تا حد امکان انعکاسي از چند گونگي موجود در جامعه باشد اين طرز تفکر با باور هستي شناسي نيز مطابق است که بر اساس آن جامعه بشري مانند طبيعت چند گونه است و هر اقدامي براي محو و يا تغيير آن عملي خلاف طبيغت مي باشد در گزينش روش فدراليسم هر کشوري به اقتضاي سيستمهاي اقتصادي و سياسي وفرهنگي خود عمل ميکند
با توجه به اينکه ايران اولين کشور آسيايي بود در آغاز قرن بيستم و در انقلاب مشروطيت صاحب قانون اساسي شد و اکنون پس از يک قرن تجربيات مختلف توان آن را دارد که قرن بيست و يکم را با فدرالي کردن نظام حکومتي يک گام اساسي ديگر بسوي مدرنيته بردارد و پيشگامي خود را در ميان کشور هاي منطقه حفظ نمايد .
آنچه ذکر گردد تنها مدخلي بربحث فدراليسم بود.با توجه به محدوديت صفحات نشريه از يک طرف و عدم امکان طرح تمامي مطالب ،در يک مقاله ،تنها سعي شده است بطور اجمالي به ضروت اتخاذ چنين روشي به عنوان ضروت زمانه امروز ايران پرداخته شود .اميد ميرود ديگر پژوهشگران ،محققين و از همه مهمتر فعالين اجتماعي – سياسي با طرح نظريات خويش به پخته شدن اين طرح کمک نمايند
باشد که با اتخاذ روش فدراليسم قدمي ديگر در پيشرفت وتوسعه مملکت برداشته شودانشا لله که از شتاب زدگي در تهيه ضوابط اين امر مهم اجتناب و از نظريات تئورسين و دکترينهاي سياسي و جامعه شناسي و تجربيات ساير دول بهره مند گردد.
 

 (1)- مصاحبه مطبوعاتي رئيس جمهور محترم در شهريور 80- در جواب سوال خبرنگاري پيرامون حوادث تقسيمات استان خراسان طرح ده استاني شدن کشور را ارائه نمودند.
منابع:
1- نهادهاي سياسي و حقوق اساسي- ابوالفضل قاضي- جلد اول
2- نقدي بر فدراليسم - نشر شيرازه- غلامرضاخوشروي پاک
3- نشريه نويد آذربايجان – شماره هاي متعدد پاييزو زمستان 1380
4- نشريه دانشجويي يارپاق


ضرورتهاي پرداخت به سنت از ديدگاه جامعه شناسي با نگاهي به مسئله سنت و مدرنيته
محمد شفيعی
 
منظره آنچنان برايشان زيبا و دل انگيز بود كه دور پنجره گرد آمدن آنرا گشودن و از آن نگريستن حرمتي خاص داشت و آدابي اجتناب ناپذير. اما به مرور زمان اين آداب پنجره آنچنان مهم و برجسته شد كه حتي براي بسياري منظره از ياد رفت و اهميتش را از دست داد. پنجره براي پنجره!
پنجره براي پنجره، روزها و هفته‌ها بي‌هيچ نگاهي و هيچ لذتي تنها عده‌اي، عده‌اي كه دركي از منظره داشتند قواعد پنجره را شكسته و نگاه خود را بي‌واسطه به بيرون دوختند و چه تهمت‌ها و چه بلاها كه در پي‌داشت.
«مگر اين پنجره چيست؟» نمي‌دانم اولين بار چه كسي گفت آيا خود از منظره آگاه بود يا نه. كم كم صداها برخاست، مگر در پنجره چيست؟ چه دارد؟ صداها برخاست، از سوي كساني كه مي دانم بيشترشان آگاه از منظره نبودند.
هفته‌ها گذشت و كسي سراغ پنجره نمي‌رفت. در اين اتاق‌ هر كس به سويي مي‌رفت و آنچه ديده مي‌شد، ديوار يا چهره‌هاي يكديگر.
كسي ديگر معناي منظره را نمي‌فهمد. حيف از آن نيست كه كسي نبيندش. چه كنم اگر به منظره دعوتشان كنم در نظر‌شان بي‌معناست و اگر به سوي پنجره.......
........ بسوي پنچره !؟
*********************************
در شماره قبلي از ضرورت پرداخت به فرهنگ قومي سخن گفتيم و اينك با فرض احساس تمام آن ضروت‌هاي فلسفي مي‌خواهيم به مسئله جوامع امروز ومطلوب‌هاي آن و راهكارهاي ممكن بپردازيم..
اين مقاله از سه بخش زير تشكيل شده است.
1- بررسي واقعيات جوامع امروزي
2- ايدئولوژي‌هاي بوجود آمده
 3- نتيجه‌گيري
1- - بررسي واقعيات جوامع امروزي
لازمه بحث در مورد جامعه شناسي و يا هر علم ديگر از اين دست پرداختن به دو مقوله اساسي مي‌باشد: يك، واقعيت موجود آنگونه كه هست و ديگر ايده‌آل و حالت مطلوب. ما اينجا و در
  
اين بخش بدون بحث بر روي ايده‌آل اجتماع و آرمانشهر، مستقيماً برسر واقعيات مي‌رويم و به بررسي اجمالي آن مي‌پردازيم.
يكي از واقعيات شديداً موثر و اغماض ناپذير جوامع امروز تكنولوژيست، صرفنظر از خوب يا بد بودنش؛ اينكه ديگر سطح رفاه مطلوب بسيار بالاتر رفته،کار يدي به شدت کاهش يافته، بوروكراسي و مشاغل خدماتي  عرصه وسيعي براي جولان يافته‌اند و...
ديگر واقعيت مهم، از دست رفتن جايگاه معنويت در جوامع معاصر است. كمرنگ شدن باورهاي مذهبي ـ‌ سنتي، شكستن حرمت‌ها و حتي احترام‌ها و يك پس زمينه فكريِ شايد ناخواستة مادي و منفعت گرا كه در اثر آن باورهاي مذهبي، رسومات سنتي واساطير ملي، در صورت بقا هم، از ميان زندگي روزمره رخت بربسته و به چيزي تزئيني براي طاقچه تبديل شده است.
اين دو مورد شديداً در ربط با يكديگرند و اين كه پيكان عليت از كدام سو به كدام سوست خود مسئله‌اي است مهم و حساس كه در مقام ريشه يابي واقعيت موجود مي‌بايست بررسي گردد. اين كه برخي مي‌گويند گسترش تكنولوژي، رسوخ گريز ناپذير ماشين در زندگي، كاهش عناصر انساني و كمرنگ شدن تأثير انسانيت در مصنوعات ماشيني همه و همه علت متزلزل شدن بنيان‌هاي معنويت در جوامع معاصر است. و از سوي ديگرعده اي براين باورند که حذف معنويت و ماوراءالطبيعه از پس زمينه فكري آدميان باعث پيشرفت‌هاي كنوني در علوم و فنون شده است. به هر حال مجالي وسيع مي‌طلبد تا در اين ميان مقام علت و معلول تعيين گردد. ولي آن چه كه واضح است اين كه است که ما در عصراخير با يك توسعه ناموزون از لحاظ تفكرات معنوي و دستاوردهاي تجربي مواجهيم.
به تاريخ كه مي‌نگريم مي‌بينيم هر اختراع و اكتشافي يا به حسب ضرورتي مسبوق به سابقه‌ي طولاني بوده و بلافاصله بعد از ظهور هضم و جذب گرديده است و يا اين كه با گذشت زمان كم كم جايگاه خود را يافته و رنگ بوي
 
خاستگاه خود را به خود گرفته يعني آن فرصت بوده كه يك عنصر جديد بار معنوي و فرهنگي لازم را عهده دار شود و نهايتاً به يك دستي و همسويي با ساير عناصر طبيعي و مصنوعي اطراف برسد. اما در عصر اخير اختراعات با توجه به ظهور سرسام آور شان ( اگر چه خود بذاته مطلوب است) فرصت جا افتادن و ادغام شدن در فرهنگ بشري را نيافته‌‌اند. و نيز از طرف ديگر موفقيت‌هاي تجاري اين گونه ابداعات آن قدر وسوسه‌گر بوده كه به انحاي مختلف نيازهاي جديدي به خورد جوامع داده شود و در پي آن ابزار ارضاي آن نيازها.
نتيجه واضح است ديگر اكثر آنچه در اطراف ماست رنگ وبوي انساني ندارد. در محيطي زندگي مي‌كنيم با خلاء شديداً محسوس عناصر انساني. با وجود اين خلاء ديگر گريز ناپذير است اهميت فزون از حد مواردي كه تا ديروز مذموم يا حداقل بي‌اهميت تلقي مي‌شدند يعني‌ آنچه مشخصه موفقيت و خوشبختي دانسته مي‌شود، رفاه، بهره‌وري از تكنولوژي و چيزهايي از اين دست است و معنويت و تقوي و حيات طيبه خسته و مجروح به گوشه‌اي رانده شده‌‌اند و آدميان مي‌كوشند در پناه تخصص به جايگاهي دست يابند. چرا كه ديگر اثري از آن چيزي كه در مجموع مي‌توان تشخص ناميد باقي نمانده.
حتي ريشه نارسايي‌هاي اقتصادي و اجتماعي را مي‌توان در همين موضوع دانست: اختلاف فزآينده طبقات اجتماعي از هم و شكافِ فاحش ِامروزه ديگر به شدت مهم و بارز بين بهره مند و بي‌بهره از تكنولوژي و رفاه.
در مقياس بزرگتر شكافي عظيم بين آنكه توليد كننده و دارنده تكنولوژيست و آنكه در مقام مصرف كننده است يا به عبارت بهتر در مقام مصرف كنندگي‌اش نشانده‌اند، آنچه آشكارا در تفاوت غرب و شرق مي‌بينيم. باز تكرار مي‌كنيم كه مخالفتي با نفس اختراع و توليد و رفاه نيست حرف بر سر اين است كه غرب بيشتر از آنچه توسط پيشگامي‌اش در تكنولوژي برتري دارد توسط ارزش انگاشتن تكنولوژي و بي‌ارزش جلوه دادن هر آنچه غير از آن است درصدد دست يابي به رجحان خلل ناپذير بر جوامع بشري است.
خب، اين اهم واقعيات و يك واقعيت جنبي ديگر بحث روشنگري و روشنفكري است كه معلول اين قضايا است و انصافاً نيز نبايد از اين نكته گذشت كه چشم‌هايي تيزبين چه در شرق و چه در غرب بوده‌اند كه اين وقايع را ديده ولب به سخن گشوده وحتي در حد توان دست به اصلاحاتي زده‌اند.اما چون بيشتر دراين قضيه روشنفكري غور مي‌كنيم و از تعدد روشنفكران و روشنگران حالت فرحي به ما دست مي‌دهد ناگاه متوجه يك موضوع اسفناك مي‌شويم، شمار كثيري از اين روشنفكران به جاي آنكه جنس تازه‌اي براي عرصه آورده باشند خود خريداري بيش نبود‌ه‌اند خريدار افكار و عقايدي كه باز از طرف امپراطوري تبليغات ارزش تلقي شده و هر كسي` در پي كسب شأن و شهرت روشنفكري بوده و هست خود را از آن افكار آويخته و مي‌آويزد. آه ،گويا روشنفكرانمان نيز مصرف كننده بوده‌اند.
منظورم دقيقاً اين است كه اينان از آن جايي كه تابع قواعد موضوع خارجي بوده‌اند و يا صرفاً به دنبال محبوبيت در ميان توده، داروي تلخي جويز نكرده‌اند و يا خود از دارو سازي سر رشته‌اي ندارند. در جامعه ما و عصر ما كه ديگر با اين هجمه وسيع تبليغات نياز به بازگشت به هويت خويش داريم، به جاي آنكه دين و سنت از سوي اينان به صورت برجسته‌تري مطرح گردد و شعائر و رسوم يعني مشخصه‌هاي هويت ما به عرصه بروز و تعالي آورده شوند مورد تهاجمي بي‌رحمانه قرار گرفته‌اند. مثلاً در مورد دين، اينان باز براساس همان قواعد كلي و طلب محبوبيت ( يا شايد هم از روي صدق و غفلت) حمله به دين را از شعائر آغاز كرده‌اند. شعائر در نظر من علاوه بر هر حكمتي كه در دل نهفته دارند، حصاري‌اند براي اصل ايمان و اعتقاد و فرو ريختن اين حصن ( كه مطلوب استعمار گر و سلطه جوي نوين ماست)‌ اصل گنج را يله وبي‌دفاع در مقابل هر يورشي رها كند. مي‌گويند آنچه كه گنجي درخود نداشته باشد حصن و حصارش بيهوده است، آري اما مگر با فروريختن حصار، گنجي در دل آن پديد خواهد آمد.
 باز مي‌گوييم كه در اين ميان بزرگاني بوده‌اند كه بسيار متفكرانه قائل به تفاوت و تمايزموضوعات شده اند و آنچه ضروري سعادت جامعه‌شان بوده بيان كرده و در راه تحقق‌اش كوشيده‌اند
2- ايدئولوژي‌هاي بوجود آمده
در آغاز، بيان اين مطلب را لازم مي‌دانم كه تقسيم بندي، سنت ، مدرنيته، پست مدرنيزم متعلق به غرب است و خود همچون كالايي خارجي (استعماري و غربي و يا تسامحاً «مدرن») وارد جريان فكري جامعه ما شده است و آنچه كه در بخش قبل در مورد جامعه خودمان بررسي شده كاملاً متمايز از بحث تقابل سنت و مدرنيته است كه غرب جايگاه آن مي‌باشد. هر چند اين نام را در تاريخ تفكر جامعه شناختي ما برآن نهاده‌اند. در نظر من آنچه متعلق بحث ماست مسئله گسترده‌اي است با بازه وسيعي از نامگذاري‌ها از سنت ـ تكنولوژي گرفته تا اصالت ـ استعمار. و ما اينك در بحث ايدئولوژي‌هاي بوجود آمده براي رفع تقابل اين دو گانه يا حل عوارض اين دوگانگي، از بحث پست مدرنيزم مي‌گذريم چرا كه آنچه بدين نام وارد اين دعوا شده در نظر من جزئي از همان شق دوم دوگانه ماست.حال كه از سر مسئله بغرنج و پيچيده پست مدرنيزم گذشتيم (بغرنج و پيچيده، چون تمام انرژي و قوه ما صرف يك تلاش بي‌سرانجام براي صورت بندي سؤال مي‌گردد و طبيعي است كه حتي قدمي هم براي دست يابي به پاسخ برداشته نخواهد شد. ) بر سر عقايد و آراي متفكراني مي‌رويم كه اين تقابل و عدم توازن را ديده و به چاره انديشي پرداخته اند و براي اينكه بحث از حد يك مقاله فراتر نرود تنها به بررسي اجمالي برخي آراي مصلحان جامعه خود مي‌پردازيم. به طور كلي مي‌توان تلاش‌هاي انجام شده در اين باب را به 3 نوع عمده تقسيم كرد.
1-آندسته كه با تقسيم بندي غرب به دو مقوله تمدن غربي و سياست غرب ، به تقبيح سياست غرب پرداخته يا حداقل از كنار اين قضيه گذشته‌اند و تلاش اصليشان درجهت رفع تناقض‌هاي ظاهر شده بين تمدن غربي و سنت بوده است يعني سعي در زدودن اين تفكر که اين تمدن، تمدنِ صرفاً متعلق به غرب است و اينگونه اختراعات و اكتشافات حكم بدعت و مداخله دارد. همت اين مصلحان تأكيد بر اين موضوع بوده كه اين تمدن سير طبيعي تمدن اسلامي است و حتي اين چنين اختراعاتي از روي آيات و احاديث قابل پيش‌بيني بوده ، كه اين چنين نظرياتي در زمان خود طرفدار بسيار پيدا كرد و همانطور كه مي‌دانيم حتي باعث رجوع و دقت به مباني مذهب در بين جوانان آن روزگار گشت .
2-گروهي كه به ريشه‌يابي علل ضعف جامعه‌شان در مقابل هجمه غرب پرداخته و علت اصلي را در تحريفات و كج فهمي‌ها از سنت علي‌الخصوص مذهب يافتند. و با همتي تحسين برانگيز به زدودن خرافات و پندارهاي غلط از دامان مذهب پرداختند و سعي درايجاد يك نگرش صحيح و درست به هويت‌ها و داشته‌هاي اصيل فرهنگي در ميان ملت داشتند.
3-عده‌اي كه چاره را در ايستادن راسخ در مقابل هجمه استعمار و استعمار نو مي‌دانستند و با نفي هر گونه حمله به سنت به برجسته سازي خصائص و آداب سنتي وملي پرداختند و حتي به حسب شرايط و براي احتراز از كج فهمي‌ها از پذيرفتن ايدئولوژي‌هاي ظاهري الصلاحي همچون جهان وطني هم سرباز زدند، و هم اين دسته بود كه مفهوم غرب زدگي را به نحو بارز و اكيدي معرفي كرده و با نقد و تحليل جامعه شناسانه و يا اقتصادي آن پرداختند.
اين سه نوع تلاش در نظر من اهم تلاش‌هاي اصيل و خود جوش اصلاحگرانه بوده‌ است و گرنه چه بسيارند كساني كه به بهانه اصلاحگري به شكستن ايدئولوژيك حرمت‌ها و تقدسها پرداخته‌اند و حتي كوشيده‌اند بسياري از داشته‌هاي فرهنگي ما را از درون بي محتوا سازند. با اين روش كه مثلاً نمي‌گويند «الف» ايدئولوژي اي است كه نمي‌تواند آدمي را به مقصد برساند بلكه نفس ايدئولوژي بودن الف را به سخره مي‌گيرند و نهايتاً با قيافه‌اي كاملاً حق به جانب بر وجود الف صحه مي نهند.
در هر صورت همانگونه كه قبلاً اشاره شد اين گونه تفكراتِ مدي خود باز كالاست و عنصري خارجي. اين تلاش ها كه بر شمرديم هر كدام بر حسب تشخيص مصلحان آگاه نسبت به مسائل زمانه ارائه شدند و هر كدام در عصر خويش مقبول و مؤثر بوده‌اند و اينك پيروي صرف از هر كدام از اين آرا بدون نظر به شرايط عصر نه تنها معضلي را حل نخواهد کرد بلکه خود نيزيک معضل خواهد بود.
3- نتيجه‌گيري
آنچه در سر آغاز اين مقاله مطرح شد طرح مشكلي عظيم و گسترده بود با عرضي شامل اكثريت جوامع بشري و طولي به مدت دست كم دو قرن. اما اين چيزي نيست كه از توان حلش برآئيم يا حداقل با يك مقاله و يك مجله و يا دو كلام حرف و اظهار نظر ممكن نيست پس به سوي آن قسمتي رفتيم كه به سبب نزديكي و لمس كامل آن، هم شناخت خوبي جهت بررسي‌اش داريم و هم حلش برايمان مفيدتر و ضروري‌تر خواهد بود.
اما محدود كردن موضوع بحث به جامعه خودمان هم چيزي از صعب و بغرنج بودن چاره‌يابي كم نمي‌كند و باز بايد اقرار كرد كه بررسي چنين موضوعاتي، اطلاعات وسيعي مي‌طلبد به گستردگي تمام غرائز انسان و خصائل قومي و شرايط جغرافيايي. ما در اينجا و دراين موضع بعد از طرح مختصر يك معضل آنچه كه مي‌خواهيم بيان كنيم و به نوعي غايت اين مقاله است نقش و جايگاه سنت در قبال حل اين معضل مي‌باشد.
در مقاله «ضرورت پرداخت به فرهنگ قومي از ديدگاه فلسفه و حكمت» ضرورتهاي حفظ سنت در حيات بشري را مختصراً بيان كرديم كه اينك حاجت به تکرار آن نيست اما با مراجعه به بحث واقعيت هاي موجود در همين مقاله در مي‌يابيم كه چقدر از اين واقعيت‌هاي نامطلوب (‌كه شايد همه آنها را به نوعي بتوان عدم توازن و تكثر بي ريشه پديده‌هاي نو دانست) در سايه رجوع به فرهنگ اصيل از بين مي‌رفتند يا به بيان بهتر اگر در بستري از سنت هاي ريشه دار و فرهنگ و ميراثِ رسيده از تلاش و تفكر ساليان قرار مي‌گرفتند به واقعيت‌هاي مطلوب بدل مي‌شدند.
با بررسي ايدئولوژي‌هاي به وجود آمده پي مي‌بريم، رجوع به سنت هم مشكلاتي دارد كه مانع كار مصلحان بوده است. اما اين مشكلات چيست و چگونه مي‌توان حلشان كرد
1-عدم توان سنت در رفع تمام حوائج - شايد همين علت باعث شده بود كه عده‌اي عمده تلاش خودشان را وقف تطبيق سنن و آموزه‌هاي مذهبي با تكنولوژي جديد كنند (تلاشي كه در دهه 30 به اوج مقبوليت خود رسيد) و بدين طريق مشروعيتي دوباره به مذهب و سنت بدهند!
اما مشكل در صورت سؤال است، سنت نمي‌تواند و نبايد تك تك حوائج بشري را برآورده كند. كار سنت رنگ دهي به نحوه برآورده شدن اين حاجت‌هاست. فلسفه، علوم تجربي، هنر و ادبيات هر كدام موضوعات عامي هستند كه مستقلاً راه خود را مي‌پيمايند اما محصولاتشان و نحوه تمسك مردم با اين محصولات است كه رنگ وبويي فرهنگي و سنتي دارد و شايد يك تعامل در ميان است: فرهنگ و سنت مردم را به اينان الزام مي كنند و اينان هم تشخص فرهنگ و سنت‌اند.
2-آلودگي سنت به خرافات ـ زماني دليل اصلي گريز از سنت و مذهب بود. اما اين امر با تلاش بزرگمرداني آگاه و دردمند، مرتفع گرديد و اينك اگر گريزي از فرهنگ اصيل هست دليلش مسلماً اين نيست هر چند بهانه مقبولي مي‌تواند باشد، ديگر زمان آن نيست كه مصلحي وقت و انرژي‌اش را مصروف اين كار كند و توجهي را كه از سوي جامعه بدو مي‌شود معطوف با اين جهت نمايد چرا كه عمده اين پيرايه ها برچيده شده و اگرهم كم و بيش هست كه بودنش طبيعي است عموم ملت ديگر در آن ساده انديشي آن دوران به سر نمي‌برند و اگر تناقضي احساس كنند خود در پي ريشه يابي و رفعش برخواهند آمد پس لازم نيست با به رخ كشيدن و بارز كردن موارد نامعقولي كه در سنت هست در هر جايي كه تريبوني براي اصلاح به دست مي‌آيد، باعث انزجار عمومي از نفس سنت شويم.
3-ناسازگاري دروني سنت - از جمله مهمترين عامل‌هايي كه مي‌تواند باعث روي گرداني مردم از سنت شود بعضي ناسازگارهاي ظاهري آن است. و مهمترين آن به طور مشخص بحث مذهب- سنن ملي و قومي است.
برخي از عالمان دين، مذهب را كاملاً متمايز از سنت مي‌دانند و بدين لحاظ تلويحاً يا مستقيماً بي‌ارزش بودن سنت را مطرح مي‌كنند و از طرف ديگر گاهي تمام سنت ارزشمند و مفيد مربوط به مذهب دانسته مي‌شود و باقي همه با توسل و تمسك به مذهب داري ارزش مي شوند.
و اما آنچه مبرهن است اين است كه مذهب از لحاظ عقيده و ايمان امري البته فردي است اما احكام لازم الاجراي فردي واجتماعي‌اي هم وجود دارند كه من به دلايل فلسفي ترجيح مي‌دهم آنرا شعائر بنامم، اين شعائر از آنجا كه مي‌بايست درجامعه اجرا شوند در تار و پود جامعه جاي گيرند جزئي از سنت‌اند اما نه تمامي آن. يعني اين شعائر عرصه را براي خصوصيات ملي و قومي تنگ نمي‌كنند و اين خصوصيات چيزي است كه خود اسلام هم آن را تأييد مي‌كند وما ان‌شاء الله در بحث ديگري اين موضوع را مورد بررسي قرار خواهيم داد.
علاوه بر صحه قرآن بر خصوصيات قومي از شيوه زمامداري پيامبر (صلي‌الله عليه و آله) و علي (ع) هم معلوم مي‌شود كه اصل بر حفظ سنت‌هاي قومي است. يعني مشروعيت آنها منوط به تمسك به مذهب نيست. مگر اينكه تناقضي با عقايد و شعائر به وجود آيد كه در آن صورت ترك آن سنت لازم مي‌باشد. پس هيچ نزاع ريشه‌اي بين سنت ومذهب وجود ندارد واگر هم حكم مذهبي‌اي يك رسم سنتي را تخطئه كند کليت سنت زير سؤال نخواهد رفت. و اينها همه مسائل موردي خواهند بود كه بحثي متخصصانه را طلب خواهد كرد براي اصلاح يك رسم، يعني يك فرع از كليت جاري و ساري سنت.
در پايان با عذرخواهي از ايجاز و فشردگي اجباري مطالب و با اميد به اينكه اين ايجاز صدمه‌اي به آنچه قصد بيانش بود، نزده باشد، باز بر حفظ سنتها و فرهنگ قومي و ملي تاكيد مي‌كنم و باز تكرار مي‌كنم كه حفظ اين شعائر و سنت‌ها از آنجا كه بستر مناسبي است در جهت رشد و اعتلاي فردي تك تك افراد جامعه و هم مشخصه‌اي براي كليت هر جامعه‌اي و هم حصن و حصاري در مقابل هر هجمه مخرب خارجي، اولويت فراموش ناشدني هرانسان دلسوزي خواهد بود كه دغدغه سعادت جامعه اش را دارد.
والي‌الله عاقبه الامور


زبان معيار
عطا الله مخبر دوران
مقدمه
زبان گنجينة عظيم بشريت است. وسيله ارتباطي بين مردمان و انتقال و بيان احساسات بين انسانها است. زبانهاي زنده همانند رودي زاينده هستند كه در گذر از ميان سنگهاي زمان زلال‌تر و در عين حال با پيوستن به نهرهاي ديگر پر آب تر و پر مايه تر مي‌شوند. زبان جزء لاينفك فرهنگ است، در عين حال مي‌تواند يكي از نشانه‌هاي تمدن گذشتة ملتي باشد. زبان وسيله خلاقيت و آفرينش هاي ادبي و هنري است. استعداد و نبوغ انديشمندان شعرا و نويسندگان و فلاسفه بدون وجود زبان شكوفا نمي‌گشت و در سينه‌هايشان محبوس مي‌ماند و گنجينه ادبي ملتها بدون زبان به وجود نمي‌آيد. اين گنجينه از بدو پيدايش انسان همراه وي بوده است، البته نه به شكل و شماي امروزي احتمالاً در ابتدا انسانهاي نخستين با ايما و اشاره و ايجاد صداهايي كه براي ما نامفهوم مي‌نمايد، با يكديگر ارتباط داشته‌اند. بعدها با پيدايش تمدن اين زبان شكل ساخت يافته به خود مي‌گيرد و سپس با گذشت زمان گنجينه لغات به وجود مي‌آيد كه اين گنجينه با پيدايش خط غني و پربار‌تر شده و موجبات گسترش و زايندگي زبان را پديد مي‌آورد. زبانهايي كه هم اكنون براي ما مي‌توانند ملموس باشند، عبارتند از زبانهايي كه داراي ادبيات شفاهي، گنجينه لغات يا واژگان، املاي نوشتاري و گونه‌هاي مختلف مي‌باشند. در اين ميان آنچه كه زنده بودن زبان را تعيين مي‌كند عبارتست از تعامل و تبادل و تأثير زبان بر زبانهاي ديگر. يعني اگر زبان به همان ميزان كه پذيراي واژگان از زبانهاي ديگر باشد، به ديگر زبانها نيز واژه بدهد، اين زبانها يك زبان زنده محسوب مي‌شود. حال آنكه اگر زباني فقط پذيراي لغت باشد و قدرت زايش در خود را نداشته باشد محكوم به زوال و مرگ است. گواه بر اين مدعا زبانهايي هستند كه در چند صد سال پيش بين مردم نقاط مختلف رواج داشتند ولي هم اكنون اثري از آنها بر جاي نمانده است. يكي از عواملي كه موجب پايداري زبان مي‌شود، نوشتن و مكتوب كردن آن زبان است. البته اهميت اين عامل بيشتر از اين نيز هست، چرا كه اسناد و مدارك مكتوبی كه از سالهاي پيشين بدست مي‌آيد، سند تمدن آن ملت نيز محسوب مي‌گردد كه بررسي آن در اين مقاله نمي‌گنجد. مكتوب ساختن زبان به چند دليل موجب پايداري آن زبان مي‌شود. اول آنكه پس از مكتوب ساختن يك زبان كلمات و واژگان از رشد و زايش بيشتري برخوردار مي‌شوند و اين عامل موجبات گسترش و بالندگي زبان را فراهم مي‌آورد. مكتوب ساختن، موجب پيداش زبان ادبي و ظهور و بروز ادبا و شعرايي مي‌شود كه به صورت كلاسيك ( نه به صورت فولکلور ) به پر مايه شدن و تثبيت زبان كمك مي‌كنند. گذشته از اين عمل نوشتن و مكتوب ساختن يك زبان نياز به زمينه ای دارد كه اصلي‌ترين فايدة‌ آن از همين جا ناشي مي‌شود. به بيان ساده ترنوشتن بايد براساس اصول و قواعدي يكتا براي هر زبان صورت پذيرد. اين بدين معني است كه در هر زبان برآيندي از گويش‌ها و لهجه‌ها زبان گويشي معيار يا استاندارد را مي‌سازند كه نوشتار براين اساس صورت مي‌پذيرد. به عنوان پيش‌ در آمد بهتر آن است كه لهجه و گويش را در مورد بررسي كلي قرار دهيم.
لهجه و گويش‌هاي زبان
همانطور كه پيداست زبانهاي مختلف از گويشها و لهجه‌هاي مختلفي برخورداند. به عنوان مثال در ميان فارسي زبانان لهجه‌هاي متفاوتي از جمله لهجه‌هاي اصفهاني،‌يزدي ، كرمانشاهي و ... به چشم مي‌خورد، يا در بين تركي‌زبانان آذربايجان لهجه‌هايي مانند لهجة تبريزي، اروميه ، اردبيل ، باكو و زنجان خود نمايي مي‌كند. اين لهجه ها همگي از يك زبانند و تفاوت‌هاي اساسي با هم ندارند. به طوريكه مردم تبريز هيچگونه مشكلي در ارتباط با مردم زنجان به هنگام صحبت كردن به زبان تركي ندارن. اما اين لهجه‌ها تفاوتهاي كوچكي با هم دارند كه اين فرقها به شيوه تكلم زبان مربوط مي‌شود و پايه گرامر در همه لهجه‌ها يكسان است. از اين تفاوتهاي شيوه گفتار مي‌توان به نحوه صرف افعال و ضماير ملكي اشاره كرد. مثال زير مي‌تواند در روشن شدن مطلب مؤثر باشد.
صرف فعل از مصدر «گلمك» در زبان تركي آذربايجاني:
شيوه استاندارد
شيوه تبريز
شيوه زنجان
شيوه اروميه
گليرم
گليروخ
گليريك
گليريخ
گليسن
گليسوز
گليريز
گليسيز
گلير
گليللر
گليللر
گليللر
همانگونه كه در مثال بالا روشن است اساس فعل يكتاست و ضابطه صرف فعل نيز در هر دو لهجه يكسان است و فقط تفاوتهاي كوچكي در نحوة‌ اداي آنها وجود دارد. يكي از تفاوتهاي لهجه‌ها در وجود برخي واژگان در لهجه‌اي و عدم وجود آن در لهجه ديگر است. لهجه‌هاي يك زبان معمولاً براي مناطق مختلف جغرافيايي كه متكلمان آن زبان در آن پهنه پراكنده شده‌اند، متفاوت است به عنوان مثال مردم يك شهر به يك شيوه سخن مي‌گويند و در اطراف آن شهر نيز لهجه‌هاي مختص شهر‌هاي اطراف وجود دارد و رفته رفته با دورشدن از آن شهر تفاوت لهجه‌ها بيشتر مي‌شود. حال آن كه اين تفاوتها نشان از قدرت و وسعت يك زبان دارد ولي در عين حال انحراف بيش از حد لهجه‌ها از زبان معيار ( كه تعريف آن خواهد آمد) به نفع آن زبان نيست. حال آنکه يكي از راههاي نزديك ساختن لهجه‌ها به هم و مانع شدن از انحراف لهجه‌ها از زبان معيار مكتوب ساختن زبان و تعريف و تدوين يك زبان معيار   براي آن زبان است.
زبان معيار
تدوين اصول و قواعد يكتاي نوشتار و گفتار كه امروزه آ ن را به عنوان زبان معيار مي‌شناسند، باعث قانومند شدن هر چه بيشتر آن زبان مي‌شود. اساساً زبان معيار زباني است كه مربوط به لهجه خاصي نيست و شيوه بيان علمي و ادبي آن زبان محسوب مي‌شود. براي تدوين زبان معيار چهار عامل اساسي را بايد مد نظر داشت كه به بررسي يكايك آنها خواهيم پرداخت.
1- گنجينه واژگان: در زبان معيار گنجينه‌اي است عظيم كه از آثار گذشتگان و نيز واژگان حاضر تدوين مي‌شود. در اين گنجينه، لغات و واژگان از لهجه‌هاي مختلف جمع آوري مي‌شوند و اين خود سبب هر چه غني‌تر شدن زبان مي‌شود
2- گرامر دستور زباني همانطور كه قبلاً نيز اشاره شد، لهجه‌هاي متفاوت زبان با هم اختلاف گرامري ندارند ولي براي نزديكي كامل اين لهجه‌ها و وجود يك ضابطه خاص و مورد قبول عامه براي نوشتن زبان و نيز براي استفاده در بيانهاي رسمي و ادبي و علمي مي‌بايست گرامري واحد براي زبان معيار تدوين شود.
3- املاء و نوشتار نكته‌اي ديگر كه در اين ميان رخ مي‌نمايد مسئله نوشتار كلمات است. يعني پس از تدوين گنجينه واژگان و گرامر واحد بايد تمام كلمات فارغ از نحوه تلفظشان در لهجه مربوطه داراي املاي واحدي گردند. لازمه ديگر به وجود آمدن املاي واحد وجود رسم الخط واحد خواهد بود. رسم الخط واحد امكان انتقال مطالب به صورت مكتوب را بدون ايجاد مشكل ارتباطي پديد مي‌آورد
4- تلفظ ديگر لازمه تدوين زبان معيار وجود تلفظ و شيوه گفتاري يكتا در آن است. البته در اين ميان نبايد به لهجه خاصي تعصب داشت، بلكه مكتوبات موجود از گذشته‌ها و نيز نوشته‌هاي معاصر همگي مي‌توانند در تدوين اين تلفظ و شيوه گفتار موثر باشند.اين شيوه گفتار همان شيوه‌اي است كه بايد در مكانهاي رسمي و رسانه‌هاي جمعي رعايت شود و همه زبان آموزان نيز بايد آن را فراگيرند.
با اين اوصاف اين گونه به نظر مي‌رسد كه زبان معيار بايد زبان فرهنگي، ادبي، مطبوعاتي، كتابت، راديو و تلويزيون گردد. اين زبان مي‌بايست بين قشر تحصيلكرده جامعه رواج يابد و شعرا و ادبا و نويسندگان بدون تعصب روی لهجه خاصي با تبعيت از رسم الخط واحد در رواج و گسترش اين زبان همت گمارند. البته ناگفته نماند كه لهجه هر منطقه براي مردم آن منطقه محفوظ ومحترم است.
زبان معيار تركي و ضرورت‌ها
تركي آذربايجاني : بنا به آمار موجود و اعلام سازمان بين المللي هم اكنون زبان تركي از نظر متكلم داراي مقام پنجم در جهان است. هم اكنون بيش از 300 ميليون نفر درجهان به اين زبان صحبت مي‌كنند. اين زبان، زبان نخست عالم اسلام محسوب مي‌شود. زبان تركي داراي ريشة التصاقي است. يكي از شاخه‌هاي مهم زبان تركي عبارتست از تركي آذربايجاني. اين شاخه از زبان تركي هم اكنون در بين اهالي آذربايجان ايران كه شامل پنج استان كشورمان مي‌شود و جمهوري آذربايجان و شرق تركيه و شمال عراق در حال حيات است. بنا به نظر زبانشناسان، تركي آذربايجاني يك زبان زنده و پويا مي‌باشد. در زير به بررسي چند خصوصيت از زبان تركي آذربايجاني مي‌پردازيم:
-1زبان تركي با قاعده‌ترين زبان دنياست. هيچ استثنا كه نشانگر بي‌قاعدگي باشد در اين زبان وجود ندارد. اين زبان زباني قوي و فراگير است. ]1[
-2ريشه كلمات هيچوقت و در هيچ شرايطي تغيير نمي‌يابد. ]1[
-3در زبان تركي پيشوند وجود ندارد و همه پيشوندها به صورت پسوند هستند كه اين خود موجب سهولت يادگيري آن است. ]1[
-4مهمترين ويژگي‌زبان تركي وجود قانون آهنگ. در زبان تركي است. اين قانون در تلفظ، ‌گرامر و ساخت كلمات نقش بسيار برجسته‌اي دارد. آخرين صائت هر كلمه در صائتهاي پيوندي بعدي نقش تعيين كننده‌اي دارد. به نمونه‌هايي از اعمال اين قانون توجه كنيد:
ب) گرامر: زبان معيار تركي آذربايجاني داراي گرامري واحد است. اين گرامر برايندي از تمام لهجه‌هاي اين زبان مي‌باشد. اين دستور زبان در صرف و نحو افعال، ساخت صفت‌ها و اسم‌ها و كلمات مختلف و ساختار جمله‌ها جاري است. به عنوان مثال در زير صفت فعل از مصدر «گئدمک» از زبان معيار لهجه‌هاي مختلف آمده است.
استاندارد
تبريز
زنجان
گئديرم
گئديريك
گئديرم
گئديروخ
گئديرم
گئديريك
گئديرسن
گئديرسينيز
گئديسن
گئدسيوز
گئديرن
گئديز
گئدير
گئديرلر
گئدير
گئديللر
گئدير
گئديللر
ج) املاء و رسم الخط
قديمترين خط تركي بدست آمده داراي 2500 سال قدمت است. اين كتيبه در سال 1970 در 50 كيلومتري «آلما آتا»‌و در كنار «ايسيك گول» در كاوشهاي زميني كشف شده است. در اين گنجينه از الفبايي استفاده شده است كه بنابر اعتقاد دانشمندان اين الفبا مختص توركان بوده است. اين الفبا از هيچ الفباي ديگر مشتق نشده است. با گذشت زمان الفباي توركان تغيير يافت، تا اينكه الفباي «گؤك تورك» الفباي غالب توركان گشت. بعدها پس از آنكه توركان دين اسلام را پذيرفته‌اند الفباي عرب را به عنوان الفباي خود پذيرفتند. در سالهاي اخير الفباي كيرليك در آذربايجان شمالي و الفباي عرب در آذربايجان جنوبي و الفباي لاتين در تركيه مورد استفاده قرار گرفته است. البته پس از استقلال آذربايجان شمالي در اين جمهوري، الفباي لاتين به عنوان الفباي رسمي تعيين گرديد. آنچه مسلم است، اين كه زبان تركي داراي صائت‌هاي خاصي است و هر الفبايي قادر به نمايش آنها نيست. در اين ميان الفباي لاتين بهترين قابليت را براي نمايش صداهاي زبان تركي داراست. الفباي عرب نيز پس از اعمال تغييرات و اصلاحات لازم مي‌توانند به عنوان الفباي زبان تركي مورد استفاده قرار گيرد. در كشور ما الفباي عرب در ميان توركان به عنوان الفباي نوشتاري مرسوم است. خوشبختانه در سالهاي اخير با تدبير و انديشه استاتيد بزرگوار پس از برگزاري سمينارهاي اورتوگرافي تغييرات لازم در اين الفبا انجام شده است و الفبايي با قابليت و توانايي لازم جهت استفاده عموم تدوين شده است. نتيجه اين كه در كشور ما، الفباي تدوين شده در سمينارهاي ارتوگرافي به عنوان الفباي معيار محسوب مي‌شود و تمامي نوشته‌ها در مطبوعات و كتاب‌ها مي بايست از آن تبعيت كنند.
د)‌تلفظ: مسئله تلفظ يكسان با رعايت گرامر يكسان و رسم الخط واحد حل خواهد شد. در اين ميان قانون آهنگ در زبان تركي نقش اساسي ايفا خواهد كرد.
براي گسترش و آموزش زبان تركي آذربايجاني چه بايد كرد؟
آنچه مسلم است رواج دادن زبان معيار تركي دركشور ما با موانع و مشكلات فراواني مواجه است. چرا كه در كشور ما زبان رسمي، زبان فارسي محسوب مي‌شود و تمامي نوشتار مردم و آموزشها براي اقوام ترك، لر، کرد، بلوچ و فارس به اين زبان صورت مي‌پذيرد. در دانشگاههاي كشور با توجه به جمعيت عظيم توركان كرسي آموزش زبان تركي آذربايجانی وجود ندارد. بيشتر ترك زبانان حتي قشر تحصيل كرده از آنجا كه با نوشتن زبان مادريشان سروكار نداشتند، نسبت به زبان معيار بي‌اطلاع هستند. حال بهتر آن است كه راه‌هايي را كه به حل اين معضل كمك مي‌كنند مورد بررسي قرار داد. در دنياي كنوني رسانه‌هاي جمعي تأثير انكار ناپذيري بر روي افكار و حتي نحوه گفتار و رفتار مردم دارند. عطف به اين مطلب لازمه آموزش، وجود امكانات مورد نياز براي اين كار است. براي آموزش و بسط زبان معيار در ميان ترك زبانان كشور و ترغيب آنها به مطالعه در اين باب نياز به استفاده از امكانات شديداً احساس مي‌شود. در يك كشور كه اكثريت مردم آن را ترك زبانان تشكيل مي‌دهند وجود حداقل يك شبكة تلويزيوني به زبان اكثريت لازم و ضروري مي‌نمايد. اين رسانه علاوه بر فوايد فرهنگي بسياري كه عايد جامعه مي‌كند مي‌تواند دربسط و گسترش و رواج زبان معيار تأثيرات فراواني داشته باشد. در اين ميان شبكه‌هاي راديويي كه اين زبان را صادقانه پاس بدارند را نيز نبايد ازياد برد. اين دو رسانه بيشترين مخاطب را در بين مردم دارند و تنها رسانه‌هاي تأثير گذار بين عامة‌ مردم محسوب مي‌شوند. از رسانه‌هاي جمعي ديگر كه مي‌‌تواند به اين مهم كمك كند، مطبوعات و نشريات به زبان تركي در كشور است. مطبوعات تأثير كمتري بر روي عموم مردم دارند و اين رسانه‌ها بيشتر مخصوص قشر تحصيل كرده و اهل مطالعه مي‌باشد. درهر صورت از آنجه كه قشر تحصيل كرده بنيه فكري يك جامعه محسوب مي‌شوند و چشمان عوام به آنها دوخته شده‌اند، پس مطبوعات و كتابهاي قومي كه معيارهاي گفته شده را رعايت كنند مي توانند به پيموده شدن اين راه دراز كمك كنند. در اين بين از مهمترين كارهايي كه مي‌تواند به رايج شدن زبان معيار كمك كند، نشر آثار ارزشمند و كلاسيك ادبي به زبان تركي با رعايت موازين معيار مي‌توان اشاره كرد. نشر اين گونه آثار علاوه بر كمك به رواج زبان معيار به غناي ادبيات ما نيز كمك شاياني خواهد كرد.
مهمترين كاري كه در اين زمينه مي‌تواند تأثير اساسي و اصلي را دارا باشد،‌ آموزش زبان مادري از دوران ابتدايي در مدارس كشور است. همانطور كه مي‌دانيم در اصل پانزهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران بر آموزش زبانهاي موجود در كشور در مدارس مراكز آموزش عالي صراحتاً اشاره شده است. با اين حال با وجود بيش از 30 ميليون متكلم زبان تركي در ميهن عزيزمان تا بحال اقدام در جهت آغاز تدريس اين زبان در مدارس مناطق ترك نشين صورت نگرفته است. اميد آن مي‌رود كه با پاسخ مسئولان امر به خواستة به حق اكثريت جامعه، اين كار در مدارس آغاز شود. به اين ترتيب دانش آموزان از ابتدا بازبان مادري خود به شكل علمي آشنا مي‌شوند و اين باعث كاهش مشكلات دانش آموزان در فهم مطالب درسي و علمي به زبان غير مادري خود و نيز موجب پايداري و تقويت زبان معيار تركي آذربايجاني درميان توركان ايران خواهد شد.


فرش آذربايجان
نسيبه نصيري
صنعت فرش يكي از كهن ترين صنايع اغلب كشورهاي جهان و خاورميانه بخصوص ايران بوده است و به جرات مي توان گفت كه در ايران نيز از قديم الايام منطقه آذربايجان پرچم دار اين صنعت بوده است . فرش در ايران علاوه بر صنعت بودن ، جنبه هنري نيز به خود گرفته و از اين منظر استاتيد چيره دستي در راه اين هنر درين كوشيده و آن را به نسل حاضر به ارث گذاشته اند بطوري كه در حال حاضر خريداران فرش آن را نه فقط بخاطر استفاده در كف بلكه به عنوان كالايي تزئيني و هنري براي استفاده در ديوار منازل مي خرند . لذا برماست كه در حفظ و ترويج اين ميراث گرانبها قدم برداريم و از مناطق داراي پتانسيل و استعداد بالقوه براي رشد و پيشرفت اين هنر حمايتهاي لازم را بعمل آوريم اما از نظر اقتصادي و جنبه صنعت بودن مي توان گفت كه با توجه به وضعيت نا مطلوب اشتغال و نرخ بالاي بيكاري در ايران اين صنعت تعداد قابل ملاحظه اي از افراد فعال جامعه را كه در جاي بخصوصي مشغول به كار نيستند در بطن خود مشغول نموده است . از طرف ديگر امروزه كه بحث روي آوردن به صادرات محصولات غير نفتي و افزايش كميت و كيفيت اين محصولات به ميان مي آيد ، كشور ما به لحاظ برخورداري از نيروي كار ارزان در توليد فرش و به لحاظ نامداري فرش ايران در بازارهاي بين امللي داري توان و مزيت نسبي در توليد و صادرات اين محصول مي باشد . نكته جالب توجه اين است كه چه به لحاظ هنري و چه از جنبه اقتصادي ، مسئولين امر علي رغم توانايي و استعداد بالقوه و انديشمند كشور در توليد و صادرات فرش ، توجه كافي به آن نمي كنند و دولت نيز حمايت چنداني از آن بعمل نمي آورد . بهمين دليل اين محصول در هر دو جنبه ياد شده مشكلات خاص خود را دارد كه به نظر مي رسد راه حل اين مشكلات و احياء و باور ساختن اين صنعت ، برنامه ريزي دقيق و حمايت همه جانبه از آن مي باشد . بطوري كه بتوان از هنري بودن ، شهرت ديرين فرش ايران .‌نيروي كار ارزان و … در جهت توليد بيشتر و با كيفيت تر ( افزايش توليد ناخالص داخلي و در آمد ملي ) به كارگيري نيروي كار بيشتر ( افزايش سطح اشتغال ) ، صادرات بيشتر ( افزايش صادرات غير نفتي ) و … حداكثر استفاده را برد . معمولا افرادي به توليد فرش روي مي آورند كه در شغل هاي ديگر تامين نمي شوند و اين كار را به عنوان شغل جانبي انتخاب مي كنند و يا به خاطر اينكه شغل به خصوصي ندارند به بافت فرش مشغولند به طوري كه حداكثر افراد حتي در منازل خود اين كار را انجام مي دهند بنابراين كميت توليد حد متوسط به بالا مي باشد . به لحاظ اينكه قيمت فرش آذربايجان در بازارهاي داخلي و خارجي پايين است توليد كنندگان معمولا از مواد اوليه نامرغوب استفاده مي كنند . مثلا در رنگرزي به جاي استفاده از رنگ هاي طبيعي از رنگ هاي شيميايي كه قيمت پايين تري دارند استفاده مي كنند و نيز به خاطر هزينه هاي بالاي زندگي و عدم تامين مالي بافندگان و در نتيجه عدم دقت كافي در بافت ، كيفيت اين محصول متوسط به پايين مي باشد كه اميدواريم با حمايت هاو توجهات كافي و رفع مشكلات موجود بر سر توليد فرش در منطقه افراد بيشتري با جديت و به عنوان يك شغل پر در آمد وارد اين كار شوند تا هم كميت توليد براي صادرات بيشتر بالا رود و هم كيفيت با حل مشكل پايين بودن قيمت و تامين مالي بافندگان بالا مي رود تا خريداران بيشتري را پيدا نمايد.
-1چون اغلب مردم منطقه كار بافت فرش را كاري ساده مي دانند ( چون از زمان كودكي مدام شاهد انجام اين كار توسط والدين خود بوده اند ) همه به نوعي خود را درگير اين كار كرده اند . بر اين اساس مي توان گفت كه اكثر بافندگان فرش هنرمند نيستند كه ارزش هنري آن را ارج نهاده و كار ارزشمندي در اين زمينه انجام رسانند .
-2به خاطر اينكه در آمد قابل توجهي از اين راه عايد بافندگان نمي شود كار بافت فرش را كاري جدي تلقي نمي كنند و آن را در زمان‌هايي كه از كارهاي ديگر باز مي مانند ، با بي حوصلگي انجام مي دهند بنابراين معمولا كار با كيفيتي از آب در نمی آيد البته نا گفته نماند كه در ميان كسان زيادي هم هستند كه نه تنها هنرمند هستند و به عنوان يك هنر به كار بافت فرش مشغولند بلكه در هر حال آن را منبع در آمد خود دانسته و با دقت هر جه تمامتر به بافت فرش مشغولند و كارهاي بسيار ارزشمند و با كيفيت بالايي ارئه مي دهند .
-3به لحاظ كيفيت پائين مواد اوليه درمنطقه (مواد رنگرزي شيميايي) ومواد اوليه مرغوب، كيفيت توليدات منطقه پائين مي‌باشد.
-4كاربافت فرش اصولاْ كارسختي است واكثر بافندگان آن كه سال‌هاي طولاني مشغول اين‌كاربوده‌اند ظاهري خمود پيداكرده، تناسب اندام ندارند ومعمولاْ عضوي ازبدن آنان آسيب ديده‌ مي‌باشد. مانند كوسويانابينا شدن چشم – گوزشدن پشت و… كه اين عوارض به لحاظ عدم وجود بهداشت كاري بوجود مي‌آيد.
-5سطح دستمزدي بافندگان درقبال كارسخت وزحمت زياد آن‌ها بسيارپائين است واين پائين‌بودن سطح دستمزدها همان‌طور كه قبلاْ هم گفته شدباعث تنزل سطح كيفيت فرش مي‌شود.
-6-عدم وجود آموزش‌هاي فني وحرفه‌اي لازم ازسوي مراكز وسازمان‌هاي آموزشي وفني وحرفه‌اي .
7- مشكلات موجود دراخذ وام‌هاي سرمايه‌اي وتسهيلات بانكي.
8-عدم آگاهي لازم توليدكنندگان از علايق وسليقه‌هاي بازارمصرف و…
توليد فرش دستباف درآذربايجان بصورت سنتي وبيشتر خانواده‌هاي محروم وبي‌بضاعت به لحاظ عدم‌توانايي درانجام كارهاي ديگر جهت گذران زندگي باحداقل شرايط وامرارمعاش به توليد فرش روي آورده‌اند وهميشه هم ازتأمين نشدن زندگي‌شان شكوه دارند. بااين وجود بسياري ازتجار هم بدون درنظرگرفتن جنبه معنوي واخلاقي تجارت وبدون رعايت انصاف فرشها رااز بافندگاني كه به لحاط محروميت، از قيمت واقعي آن خبرندارند، به حداقل قيمت وكمترازارزش واقعي آن مي‌خرندتاشايد ازاين راه به هدف سودجويي خودجامه‌عمل بپوشانند. بهمين دليل كيفيت توليدات منطقه پائين بوده وفرشها به قيمت مناسبي به‌فروش نمي‌رسندودرضمن تمام مراحل ازتوليد تاصادرات مشكلات خاص خودراداردكه نيازبه حل دارند.
واما براي رفع بسياري ازمشكلات موجود درمراحل مختلف يادشده باتوجه به‌نظر مسئولين ودست‌اندركاران ذيربط فرش درآذربايجان ونتايج بعمل آمده پيشنهاد مي‌شود كه براي تداوم فعاليت وپيشرفت اين هنروصنعت ديرينه، دولت يك سازمان مستقلي جهت اداره امورفرش وساماندهي به مراحل مختلف آن تأسيس نمايد. ازجمله فعاليتهايي كه چنين سازماني ميتواند انجام دهد مي‌توان به موارد ذيل اشاره نمود.
1- جمع‌آوري اطلاعات درزمينه كميت وكيفيت توليد، چگونگي توليد، نيروي‌كار و تكنولوژي مورداستفاده درتوليد و صادرات ومقايسه آن بااستاندارهاي منطقه وجهان وتجزيه وتحليل اطلاعات بدست آمده وبرنامه‌ريزي براساس اين تجزيه وتحليل‌ها.
2-  مشكل‌يابي مراحل مختلف توليد وصادرات باتوجه به اطلاعات بدست آمده.
3- چاره‌انديشي وارائه راهكارها وراه‌حلهاي مناسب جهت رفع مشكلات شناسايي شده.
4-  ارائه آموزشها وانتقال اطلاعات موردنياز به توليدكنندگان.
5- ساماندهي ومنسجم كردن توليد درسطح كشوربصورت هدفمند وباهدف كميت، كيفيت وصادرات بيشتر بادرنظرگرفتن رضايت توليدكنندگان ومشتريان.
6- درنظرگرفتن اين محصول به‌عنوان يك كالاي غيرنفتي مناسب جهت صادرات وبرنامه‌ريزي دراين مورد.
7-  افزايش دستمزد توليدكنندگان وسيدگي به مشكلات‌هاي آنان بطوري كه زندگي متوسطي داشته‌باشند تااز اين طريق تشويق به‌ادامه فعاليت دراين زمينه شوند.
8-  دراختيارگذاشتن مواد اوليه مرغوب باقيمت مناسب وارائه تسهيلات بانكي حمايتي تاحدامكان.
9- اجراي برنامه‌ريزهاي عنوان‌شده درمواردفوق ودريافت بازخور بعداز اجراي برنامه‌ها ازمشتريان وبافندگان وهدف قراردادن بهبود مستمر دربرنامه‌ها.
10- ارزش قايل‌شدن به جنبه معنوي وهنري توليد فرش.
11-  نظارت وكنترل مداوم برمراحل مختلف طي شده ازطريق خود توليدكنندگان( خودكنترلي ) و…
 
 
 
آذربايجان بهشت عدن و محل هبوط حضرت آدم(ع)
محمدصادق نائبي
هر چند کشورهائي مانند ايران ، چين ، هند ، يونان ، مصر ، عراق و ... داراي تمدن کهن بشري هستند ولي انتخاب کهنترين تمدن از بين اين تمدنها کاريست بس دشوار. اين تمدنها که اکنون هر کدام تقريبا بصورت کشوري مستقل درآمده اند ، با يافتن تکه کاغذي ، تراشيده چوبي ، کوزه – کاسه اي ، اسکلتي ، براي ديگران کرکري خوانده و بعنوان مهد تمدن بشري رجزخواني مي کنند.
اگر حضرت آدم (ع) را بعنوان انسان متکامل بناميم و انسانها و شبه انسانهاي قبل از او را در تعريف تمدن نگنجانيم ، ﭘيشينه تمدن بشري را بايد يازده هزار سال بدانيم. لذا هر کدام از تمدنهاي مذکور که براي خود تمدن 2500 ساله ، 5000 ساله و يا 7200 ساله تعريف مي کنند ، يا داراي تاريخ کاملي نيستند و يا بعنوان مهد تمدن بشري نيستند. مهد تمدن بشري ، قطعاً جائي هست که آدم و حوّا از بهشت رانده شده و در آن فرود آمدند. اين سرزمين ، جائي خرم و سرسبز در اين کره خاکي بود تا بلکه آدم و حوا نسبت به بهشت قبلي احساس فراق و دلتنگي نکنند و اين عنايتي بود که خداوند در مورد حضرت آدم کرد. بگذريم از اين مطلب که بعضي علماي ما منجمله علامه مرحوم طباطبائي ، احتمال مي دهند که بهشت آدم و حوا در همين کره خاکي بود نه در آسمانها(الميزان ، تفسير آيه 38 بقره). سرزمين هبوط ، جائي نيست مگر در کره خاکي ما. آن سرزمين هر کجاست ، مهد بشريت است و ريشه شش ميليارد انسان کره خاکي نيز همان سرزمين است. آن سرزمين است که بايد به خود بنازد و ببالد و رجزخواني هاي تمدنهاي ايران و عراق و چين و يونان و مصر را تمام کند. آن سرزمين کجاست؟ آيا واقعاً هند و آفريقاست؟
«هبوط» در لغت عرب در معناي پائين آمدن اجبارى است ، مانند سقوط سنگ از بلندى. در مورد انسان نوعي طرد و يا مجازات نيز از اين واژه احساس مي شود. لذا اين واژه با «نزول» فرق دارد. اگر «بهشت» آدم و حوا ، در اين جهان بود ، پس هبوط آدم و حوا مقامي است نه مکاني. خداوند در اين مورد در سه آيه سخن گفته است. از جمله در آيه 123 سوره طه فرموده است: «قَالَ اهْبِطا مِنْهَا جَمِيعَا»(هر دو از آن(بهشت) فرود آييد».
اخيرا يکي از باستانشناسان نامي جهان بنام «ديويد رول» نظريه ها و يافته هاي جديدي در مورد محل هبوط آدم وصي (ع) و بهشت عدن ارائه کرده است که افتخاري براي ما ايرانيان است.
پروفسور «ديويد رول» باستانشناس نامي ، مي گويد: «آدم و حوا نخستين بار در سرزميني بنام بهشت عدن در قلب آذربايجان فرود آمدند». پروفسور ديويد رول براي اثبات مدعاي خود ، به ايران سفر مي کند و پس از طي مسير جنوب به شمال ايران ، انگشت روي آذربايجان گذاشته و آنرا مهد بشريت مي نامد. مترجم و گزارشگري نيز همراه اويند و مشاهدات خود را در نشريه معروف «ساندي تايمز» مي آورد که اکنون نگاهي اجمالي بدان خواهيم داشت.
پيتر مارتين ، گزارشگر مجله ساندي تايمز با همراهي کردن پروفسور رول ، رد پاي حضرت آدم را در ايران مي جويد. آنها مسير خوزستان تا آذربايجان را مي پيمايند تا به دشت خرم و زيباي مياندوآب برسند. اين گزارشگر در مورد طبيعت زيباي مياندوآب مي گويد: «کلامي جز تحسين بر زبان جاري نمي شود. فقط مي توانم بگويم: بهشتي روي زمين». اين گزارشگر به نقل از رول ، با مشاهده انهار و باغات اطراف دشت مياندوآب مي گويد: «ما به باغ عدن وارد مي شويم. جائي که کتاب مقدس در مورد باغهاي سرشار از ميوه در اطراف آن سخن مي راند. اکنون عدن ، اطراف ماست».
او قبل از تبريز از «اسکو» مي گذرد و در توصيف آن مي گويد: «اگر شما بجاي انسانهاي نخستين بوديد ، آيا غير از اين مکان را براي خود برمي گزيديد؟ نعمات الهي در اينجا بيش از حد است».
آنها راه را ادامه مي دهند تا به شهر کهن تبريز برسند. پروفسور رول با ديدن تبريز مي گويد: «اينجا محل هبوط آدم و حواست. يعني بهشت عدن». او ، نام تبريز در شش هزار سال پيش را «آراتا» و «ادين» معرفي مي کند. ولي آن عدن که کتاب عهد عتيق آنرا توصيف مي کند ، آنرا سرچشمه چهار رود »فرات ، هيدکل ، جيحون و پيشون» مي داند. او ، نام رود ارس قبل از اسلام را گيهون(جيحون) مي خواند که در قاموسهاي انجيلي ، گيهون – ارس ناميده شده است. در کتاب عهد عتيق ، رود گيهون را گذرنده از سرزمين کوش معرفي مي کند و رول با رسيدن به کوشه داغ در نزديکي تبريز ، آنرا همان کوش مي نامد. دانشمندان ، رود پيشون را همان رود اوزون معرفي مي کنند. پروفسور رول ، تبريز را محتملترين سرزمين هبوط آدم و حوا مي داند. علامه طباطبائي در تفسير خود ، نام اين چهار رود را نيل و جيحون و دجله و فرات مي نامد.
پروفسور رول ، با تحقيق بر روي اسناد ، روايات ، کشفيات ، کتب مقدس و ... ، زندگي حضرت نوح(ع) را نيز به تصوير مي کشاند. او ، کوه آرارات را محل فرود کشتي نوح نمي داند ، بلکه اين محل را سرزمين سومرها مي نامد. همانها که پنج هزار سال پيش ، زمان را به ساعت ، دقيقه و ثانيه تقسيم کردند. به تکنولوژي هاي فني زيادي مانند ريسندگي و دريانوردي دست يافتند. خط را اختراع کردند و .... .او معتقد است ، نخستين فراعنه مصر نيز سومري بودند. طوفان نوح بنا به يافته هاي پروفسور رول ، 5100 سال پيش اتفاق افتاده است.
او با رد انتساب محل فرود کشتي نوح به کوه آرارات ، کوه «آرگاتز» در شرق ترکيه را واجد شرايط مشخصات اين کوه مي داند. اين کوه در سفرنامه مارکوپولو نيز با نام کوه «هبوط» ثبت شده است. اين کوه در کنار درياچه وان ترکيه قرار دارد. اين نظريه او با يافته هاي باستانشناسي نيز سازگاري دارد. چند سالي نيست که در روسيه ، کتيبه اي مربوط به يک کشتي کهن چند هزار ساله کشف شده در شرق ترکيه را پس از چندين سال بازخواني کردند. و نتيجه اين بود که روي کتيبه نوشته شده است: «محمد ، عالي ، فاطيما ، شبر ، شوبير». که طبق احاديث و روايات ما ، «شبر ، شبير» ، صورت عبري «حسن و حسين» (ع) هستند. اين کتيبه ، روايات و احاديث معصومين(ع) را اثبات کرد که نوح نبي(ع) و آدم صفي(ع) و ديگر پيامبران بهنگام عسر و تنگنائي ، به پنج تن آل عبا(ع) متوسل مي شدند. چراکه اينها از ازل وجود داشته اند و نوري از خدا بوده اند.
بهر روي ، اگر نظريه پروفسور رول روزي اثبات گردد ، تاريخ تمدن ايران به هزاره نهم و دهم قبل از ميلاد خواهد رسيد.


يخ آخر بر تابوت نظريه ي “آريا ساز “
ناصر پور پيرار
 
. به اين ترتيب اساسا واژه “ آريا “ با تصور و برداشت قومي و نژاد از 150 سال پيش و پس از يافت شدن در كتيبه هاي هخامنشي همراه با بر كشيدن و توصيف هاي ستايش آميز از بنيانگذاران آن سلسله كه به تصريح تورات يكسره در اختيار و تحت تسلط يهوديان بوده اند با تحقيقات زبان شناسي وارد شد و از 150 سال پيش است كه جهان با اين واژه و با اين نژاد بر تر موهوم كه تنها دليل بر تر شمرده شدن آنها ذكر نام شان در كتيبه هاي هخامنشي است آشنا و كوشش جان فشانانه ودر عين حال بي محتوا و پر افسانه ي گروهي از تئوري پردازان آغار مي شود كه موجب ايجاد تصورات “ آرياپرستانه ي “ دهه هاي پيشين در آرمان جمعي از روشنفكران خيال پرداز تحقير شده ي مشرق زمين و هويت جويان غربي شد . امابه راستي در كتيبه هاي هخامنشي يعني زاينده ي توهمات “‌آريايي “‌ درباره ي قومي به نام “ آريا “‌ چه نوشته شده و آيا اين هويت “‌آريايي “ حاصل چه سندي است ؟‌
 
تمام اين كوشش دل خراش ،‌در ابتدا يك تلاش هويت سازانه ،‌از سوي دانشگاههاي اروپا بود . آنها كه با جستجو در كهن ترين اشارات تاريخ ، فقط و ايكينگ ها،گل ها ،‌فرانك ها ،‌هون ها و توتون ها را كه تو حش صفت مشترك تمامي آنها بود – به عنوان اجداد باستاني خويش يافته بودند . تلاش كردند تا ديرينه ي خود را به مركزي غني تر و متمدن تر وصل كنند و از آن كه مشرق زمين ،‌به واقع هم “ گهواره تمدن “ بوده است ، تئوري پردازان نژادي در غرب به منظور تدارك پيشينه در خشان براي خويش ،‌ناگزير چشم به شرق دوختند . اعجاب نخستين كارمندان كمپاني هند شرقي از دير ينگي و گستردگي تمدن و هند و اخلاق و سازش و فرهنگ در ميان مردم مشرق زمين ، و به ويژه سرزمين وسيع و غني هندوستان ، موجب شد تا بكوشند پدران خود را از مرکز هند راهي سرزمين اروپا كنند و بند نافي براي اتصال خود به تمدن كهن شرق ببافند . نخستين بار ،‌ سرويليام جونز ،‌ به سال 1786 و در سومين دوره ي مباحثات سالانه انجمن سلطنتي بنگال ، موضوع زبانهاي هند و اروپائي را طرح كرد . از آن زمان ،‌تا دو دهه ي پيش – يعني به طول دويست سال – كه سر انجام بي حاصلي و نازائي اين تلاش ، بر متعصب ترين پيروان آن نيز آشكار شد ، زبان شناسان و باستان شناسان و مردم شناساني كه مامور صورت بندي اين قضيه بوده اند ، دمي از پژوهش درباده ي زبان و نژاد “ هند و اروپائي “ و احتجاج در باره ي خاستگاه يكسان هنديان و اروپائين ،‌نياسوده اند. بهايي كه سرانجام مردم جهان بريا اين توهم نژاد پرستانه ي عقب افتاده پرداختند فاجعه بشري جنگ دوم جهاني بود ،‌كه براساس تئوري باور به تمدن بر تر هند و اروپائي و نژار بر تر “ آريائي “ شكل گرفت از پس آن جنگ بود كه پيشروترين محققين اروپا و جهان ،‌به اين تئوري نژاد پرستانه پشت كرده اند .
با اين همه همين تلاش نا موفق زبان شناسان ، كه مي كوشيدند اين فكر مبتذل عاميانه را تقويت كنند كه ريشه ي زبان ها و به تبع آن ريشه تمدن از يك زبان و قوم گم شده ي واحد نشأت مي گيرد تا زمان باز خواني كامل كتيبه هاي هخامنشي يعني تا ميانه ي قرن نوزدهم كه “ راولين سن “ ترجمه نهايي كتيبه بيستون را منتشر كرد تنها و تنها به زبانهاي “ هند اروپائي “ اشاره مي كرد و نه به قوم برتر “ آريايي “ . از 1850 كه يهوديان پس از خوانده شدن كتيبه هاي هخامنشي با موقعيت تاريخي و اقليمي دو نجات دهنده ي قوم خود يعني كورش و داريوش آشنا شدند كه تورات آنها را در تمام اجزاء‌ شناسنامه اي نيز معرفي مي كند باستان شناسان يهود نژاد پرستانه قول تازه يافت شده “‌آريايي “ پيوند زنند و يا بهره برداري نادر ست از اشارات تاريخي كتاب مقدس آن تلاش ديرين را به كانال تازه اي هدايت كنند . از اين نقطه است كه نظريات “ گريم “‌و “‌كوهن “ و “ كرافورد “ كه به يافتن پايه ي مشتركي براي زبان هاي شرق و غرب دل خوش بودند . با كتاب “ پيكته “ در 1877 با نام “ ريشه قومي هند و اروپائيان “ جان تازه اي مي گيرد و براي نخستين با آريايياني را كه گويي در كتيبه هاي هخامنشيان يافته بودند به عنوان اصطلاحي نژادي براي معرفي قوم برتر حامل آن زبان غني و مشترك معرفي كردند . از آن پس روشنفكران عقب افتاده ترين ملت هاي شرق ميانه نيز دل خوشي و مستمسك بازه اي براي استقبال و ستايش از تئوري پردازان يهوداروپا يافتند و اين اركستر تازه شرق شناسي و ايران شناسي و نژاد شناسي با قدرت كامل تحت پوشش و حمايت دانشگاههاي اروپا و مورخيني ازقماش گريشمن و به رهبري عمومي يهود شروع به نواختن كرد . خرده روشنفكري حقيري در كشور ما از ناشي ترين رقصندگان به اين ساز بودند . به اين ترتيب اساسا واژه “ آريا “ با تصور و برداشت قومي و نژاد ي از 150 سال پيش و پس از يافت شدن در كتيبه هاي هخامنشي همراه با بر كشيدن و توصيف هاي ستايش آميز از بنيانگذاران آن سلسله كه به تصريح تورات يكسره در اختيار و تحت تسلط يهوديان بوده اند با تحقيقات زبان شناسي وارد شد و از 150 سال پيش است كه جهان با اين واژه و با اين نژاد بر تر موهوم كه تنها دليل بر تر شمرده شدن آنها ذكر نام شان در كتيبه هاي هخامنشي است آشنا و كوشش جان فشانانه ودر عين حال بي محتوا و پر افسانه ي گروهي از تئوري پردازان آغار مي شود كه موجب ايجاد تصورات “ آرياپرستانه ي “ دهه هاي پيشين در آرمان جمعي از روشنفكران خيال پرداز تحقير شده ي مشرق زمين و هويت جويان غربي شد . امابه راستي در كتيبه هاي هخامنشي يعني زاينده ي توهمات “‌آريايي “‌ درباره ي قومي به نام “ آريا “‌ چه نوشته شده و آيا اين هويت “‌آريايي “ حاصل چه سندي است ؟‌
بي شك در تنها سند هخامنشي پيش از كتيبه ي بيستون ‌،‌يعني در گل نبشته ي كورش كم ترين اشاره اي به واژه “‌ آريا “ نمي يابيم و مهمتر از آن در مجموعه ي كتيبه هاي بين النهرين ، به زبان هاي آشوري و بابلي و مصري نيز ردي از واژه ي “ آريا “ به هيچ مفهومي نيست و نيز در نوشته هاي ايلامي و اورارتويي هم هرگز به اين واژه بر نخورده ايم و از آنها مهم تر پس از زمان خشايارشا با قرن پيش به درازاي 2400 سال – هرگز نشانه اي از اين واژه به معناي نژادي آن نيست . پس در واقع آغاز حيات و هم مرگ اين واژه همان در دوران داريوش و خشايارشا است و فقط در 4 كتيبه هخامنشي به شرح زير اين واژه مورد مصرف داشته است .
1- شش بار در كتيبه بيستون داريوش  B.D ( 3 بار به صورت “ آري ك “ 2 بار به صورت “‌آري كا “‌و 1 بار به صورت “آري يا “ .
2- يك بار در كتيبه داريوش در نقش رستم  Na. D ( به صورت “ آري ي “ .
3- يك بار در كتيبه داريوش در شوش  Se . D ( به صورت “ آري ي “‌ .
4- يك بار در كبتبه ي خشايار شا در تخت جمشيد  Ph. X ( به صورت “ آري ي “‌.
چنين كه معلوم است پس از خشايار شاه اول حتي در همان سلسله هخامنشيان هم اين واژه بي مصرف مانده واز آنجا كه تمام دوران تسلط داريوش و خشايارشا بر سلسله ي هخامنشي از ابتدا تا انتها فقط 50 سال بوده است پس آشكار مي شود كه اين واژه را تنها در آغار حكومت سلسله و در دوران به كار مي گرفته اند كه در برابر تسلط هخامنشيان مقاومت هاي ملي و بومي قدرتمند و سراسري وجود داشته است از اين رو است كه مي بينيم واژه ي “ آري “‌ ،‌در كتيبه ي بيستون كه شرح مقاومت هاي ملي ايرانيان و ملل مغلوب د ربرابر داريوش است 6 بار تكرار مي شود .در عين حال در تمام 9 مورد بالا “ بن “ واژه ي “ آري “ با املايي كاملاً واحد به راحتي قابل تشخيص است كه با پسوند “‌ ك و كا “ و”ي و يا “ به كار رفته است . “كنت “ در تفسيري كه بر پسوند ها در فارسي باستان آورده كاربرد پسوند” ي و يا “‌ را چنين معلوم مي كند . “‌ بن هاي اسمي و صفتي همراه با پسوند “ ي و يا “ :‌ اين ساخت هاي صفتي هستند كه ممكن است داراي كاربرد اسمي شوند . “‌ ( كنت ،‌فارسي باستان ،‌ص 186 ،‌ترجمه فارسي ) .
كنت در تفسير ديگري بر پسوند “ ك و كا “ (‌همان ،‌ ص 187 )‌ نيز درست همين معني از تكرار مي كند پس در تمام موارد بن “‌آري “ صفتي است كه با پسوند هاي گوناگون “‌ي و يا “‌و “ ك و ك “ تعبير هاي اسمي از ان برداشت شده است و از آن كه بن “‌آري “ با پسوند هاي گوناگون چنان كه خواهيم ديد پيوسته به يك معني به كار رفته پس تغيير پسوند ها مي تواند ناشي از تغيير مكان نحوي صفت در جمله و حالت و جنسيت موصوف باشد .
نكته بسيار قابل تأمل كه براي نخستين بار در اين يادداشت تحقيقي بدان اشاره مي شود اين كه واژه ي “ آري “در كتيبه بيستون با معناي “ شورشي ،نافرمان و عهد شكن “ آمده است و هيچ معناي قومي و نژادي ندارد و از آن كه كتيبه بيستون جست ،‌ پس ببينيم داريوش در كتيبه ي بيستون به چه صورت و با چه منظور هايي از واژه ي “ آري “ سود برده است :
1- در ستون اول سطر 22 مي گويد : هر كه فرمان بر بود او را نواختم و هر كه شورش ( اري ك ) كرد اورا سخت كيفر دادم
2- در ستون اول سطر 33 مي گويد :‌ پس از اين كه كمبوجيه به مصرف مردم شورش ( اري ك ) كردند .
3- در ستون چهارم سطر 63 مي گويد : از آن رو اورمزد مرا ياري داد كه شورش ( اري ك ) نكردم ( از او اطاعت مي كردم )
4- در ستون چهارم سطر 89 مي گويد :‌ و نيز شرح شورش ها ( آري يا ) را آوردم .
5- در ستون پنجم سطر 15 مي گويد :‌ خوزي ها شورشي ( آري كا ) شدند .
6- در ستون پنجم سطر 31 مي گويد :‌ سكاها شورشي ( آري كا )‌ شدند .
در متن بن “ آري “ هر جا فاعل جمله مفرد است به صورت “ اري ك “‌ و هر جا فاعل جمله جمع است به صورت ( آري كا ) آمده است و از آن جا كه در تمام نمونه هاي فوق با وجود پسوند هاي متغير معنا متغير نيست پس ( آري ) را بايد “ بن “ واقعي كلمه گرفت كه رد هر شش محل به معناي “ شرير و شورشي “ آمده است . چنان كه لغت نامه هاي “ كنت “ و “ شارپ “‌نيز واژه را “ شرير “‌ترجمه كرده اند . ترجمه ي پيشنهادي من براي اين واژه “ شورش “‌و”شورشي “ به تعبير داريوش است كه با صورت واقعي مقاومت هاي بومي و قومي نيز منطبق تر است . بدين ترتيب با توجه به تغيير اندك در پسوند ها و معناي واحد در تمام موارد بايد پعيرفت كه “‌بن “ واقعي واژه “ آري “ به معناي شورشي و شرير است اما مفسران كتيبه ها بدون توجه به اين معنا كه خود نيز به صورت “ شرير “ آورده اند آن گاه كه به گمان خود ممكن ديده اند واژه “ آري “ را به معناي قومي تعبير كنند بر روي آن مانور داده اند!!!
در ستون 4 سطر 89 كتيبه بيستون متن را واژه به واژه چنين مي خوانيم :‌
“ من اين كتيبه را ساختم همچنين بر پوست آن طور كه بر چرم نيز شرارت ها ( آري يا ) نيز پيكره ها و نيز نسب نامه ام را نوشتم “ . اين شرح و توصيفي است كه داريوش بر موضوع و متن كتبه اش مي آورد و در و در دنبال تصريح مي كند كه در حضور او نوشته و خوانده شد . شرح او كاملا با صورت ظاهر و محتواي كتيبه بيستون منطبق است كه پيكره خود او و مغلوبين شرح شورش ها و نسب نامه داريوش است . اما هم شارپ و هم كنب ، اين جا به فكر سوء استفاده از بي “ آري “ افتاده سطر را چنين ترجمه كرده اند :‌” اين نبشته كه من كردم ،‌ به علاوه به ( زبان ) آريايي بود (!)‌ هم روي ( لوح ) و هم روي چرم ( تصنيف شد ) . به علاوه پيكره ( خود را ) بساختم . به علاوه نسب نامه ترتيب دادم ،‌پيش مي هم نوشته هم خوانده شد “ . ( شارپ ، فرمان هاي شاهنشاهان هخامنشي ، ص 67 ) كنت هم همين مضمون را به صورت زير آورده است :‌اين است كتيبه اي كه من ساختم ، علاوه براين به آريايي بود و در روي الواح ( گلين ) و روي چرم تصنيف شده بود . علاوه بر اين پيكره( ام ) را نيز ساختم . علاوه بر اين نسب نامه ام را نيز بر ساختم . و آن نوشته شد و خوانده شد پيش من . ( كنت ، فارس باستان ، ص 436 ) . ناگهان آن واژه ، كه تاكنون ( شرير ) معني مي كردند . معلوم نيست با چه شگردي بدل به زبان يك قوم مي شود و در طرفه العيني قوم با فرهنگي را از ميان كتيبه به ما تحويل مي دهند كه معلوم نيست چگونه پديد آمده اند !!!
شارپ و كنت نه فقط تمام واژه ها و اضافات در پرانتز را از خود ساخته اند ، بل و مهم تر از ان معني بي “ آري “ را ، كه خود نيز به معناي “ شرير “ آورده اند ، به فراموشي مي سپارند و با افزودن و جعل واژه ي “ زبان “ در كنار بن “ آري “ مي كوشند كه يك “ زبان آريايي “‌در كتيبه خلق كنند !!! ياد آوري كنم كه بي موجود در كتيبه هاي هخامنشي زماني “ آري “‌تلفظ مي شود كه اعراب گذاري كتيبه خوانان را ، كه همه جا كسره فارسي را “ ي” انگليسي خوانده اند ، بپذيريم . تلفظ صحيح همين بن ، نه “ آري “ كه “ ار “‌به فتح الف و كسر حرف “ ر‌” است ، جنان كه در فارسي بكهن اين كلمه به معني شورش كردن و آتش افروختن بوده است ( رجوع به تاج المصادر و منتهي الارب ) . به گمان من سرزمين “ اران “‌را ، كه در جغرافياي “ خزران “ است،سرزمين شورشيان مي گفته اند همين جعل و تغيير را كنت و شارپ در بخش ديگري از كتيبه بيستون آورده اند كه باز هم با بن “ آري “در پيوند است.من مسلم مي دانم كه اين تصرفاتي نادانسته و يا از سر آگاهي نيست ، اين ها جعل هدف دار و آگاهانه و با منظورهاي مخصوص به خودشان است . در دو كتيبه ي ديگر داريوش در نقش رستم و شوش و كتيبه ي خشايارشا در تخت جمشيد ، يعني سه مورد باقي مانده از كاربرد كلمه “ آري “، در كتيبه هاي هخامنشي ، متن واحدي را به صورت زير مي خوانيم :‌“من داريوش ، ( در كتيبه ي تخت جمشيد ، خشايارشا )‌،شاه بزرگ ،كشورهاي شامل همه گونه مردم ، شاه در اين زمين بزرگ دور و دراز ، پسر ويشتاسب (‌در كتيبه تخت جمشيد ، داريوش ) پارسي پسر پارسي ، آريايي از نژاد آريايي ".( شارپ ، فرمان هاي شاهنشاهان هخامنشي ، ص 87 )‌كنت نيز كاملا همين ترجمه را براي هر سه متن داريوش و خشايار شا توصيه مي كند . در ابتدا به نظر ميرسد كه در اين سه كتيبه مي توان از واژه ي “ آري “ برداشت نژادي كرد. اما محقق ميتواند با اندكي تعمق به نتايج ديگري برسد كه باز هم با معناي پيش گفته “‌آري “يعني “شورشي“، كاملا منطبق است و پرده ديگري از جعليات شرق شناسان را پس مي زند. آن چه را كه كنت و شارپ “ نژاد “ معني كرده اند،واژه ي “چي ثر “ با تلفظ شارپ و “ سيچ “ به تلفظ كنت است.همين جا ياد آوري كنم كه نظام حروف خواني شارپ و كنت يكسان و همخوان نيست و در تشخيص و تلفظ برخي از حروف با يكديگر اختلاف دارند ، هر چند كه به نطر مي رسد هر دو در اشتباه باشند . اين مطلب كاملا روشن مي كند كه موضوع و مدخل تفحص و تحقيق ملي درباره آثار تاريخي به جا مانده ي كهن ، هنوز هم به تمامي گشوده است و هر جستجوي جديد‌ تقريبا در هر فصلي از اسناد تاريخي ايران ، محقق را به نتايجي بازه و روشنگر و نيز ناموافق با برداشت هاي محققان اروپايي مي رساند . با اين همه به گمان من تلفظ كنت به ثواب نزديك تر است ،‌زيرا “ سيچ “ در زبان فارسي به معناي رنج و محنت و بلا آمده است ، اما براي “ چي ثر “ هيچ ريشه ي تقريبي نيز نيافته ايم . باري همين واژه ي “ چي ثر" و يا "سيچ “ را ، كه كتيبه خوانا ن در متن فوق “ نژاد “ ترجمه كرده اند ، در بخشي از نام يك سردار شورشي “ ساگارتي “ به نام سيچ يا چي ثر تخم در سطر 79،86 و 88 ستون دوم كتيبه بيستون نيز مييابيم . برخي از مفسران كتيبه بيستون ،‌” ساگارت “ را در غرب سيستان و در جاي كنوني طبس گفته اند و برخي در آذربايجان ، اما به چند دليل واضح . بايد سردار شورشي “ چي ثريا تخم “‌را از مردم غرب ايران و شايد كردستان كنوني بدانيم ،چرا كه كتيبه مي نويسد “ چي ثر تخم “ خود را به “ هووخشتره “ منتسب مي كرد ، كه همه او را يك سردار مادي معرفي كرده اند . دوم داريوش مي گويد : ( من يك سردار مادي به نام “ تخم سپادا “ را به سركوبي او فرستادم . سوم كه مي نويسد : ( چي ثر يا سيچ تخم ) را ، پس از بريدن گوش و بيني و كندن يك چشم ، در اربيل به دار زدم “‌. كه شهري از سرزمين كردان است و بالاخره اين كه در دنبال واژه ي ( چي ثريا سيچ ) را مي توان واژهاي از غرب ايران باستان يعني در كردستان كنوني عراق دانست . بخش دوم نام اين سردار شورشي “ چي ثرياسيچ تخم “ يعني “ تخم “ را مفسرين به غلط و عمدا “ دلير “ معني كرده اند . در عين حال بخش اول نام آن سردار ، كه داريوش به سركوبي “ چي ثر ياسيچ تخم “ شورشي مي فرستد ، يعني “‌تخم سپادا “ نيز با بخش دوم نام “ چي ثرياسيچ تخم “ برابر است و از آن كه واژهي “ سپادا “ در همان كتيبه به معناي “ سپاه “ آمده ، پس تخم را چنان كه مفسران كتيبه گفته اند ، “ دلير “ معني كنيم . نام تخم سپادا بايد كه دلير سپاه معني شود اما از آن كه واژه ي تخم ، چنان كه در فارسي باستان و سنسكريت و حتي اوستاي پس از اسلام ، به معناي اصل و نسب و هسته و نژاد به كاررفته و هنوز هم به همين معني به كار مي رود ، مي توانيم “‌سپاه زاده “‌يا “ از خاندا سپاهي “ بگيريم . در اين صورت واژهي “ چي ثر “ ديگر نمي تواند به معناي نژادو نسب باشد ، زيرا در آن صورت معني “ چي ثر تخم “ به “نژاد نژاد “ تبديل مي شود كه مسخره است . پس به گمان من تلفظ سيج در بازخواني ا” كتيبه چنان كه كنت نيز بدان رسيده مفهوم تر و پرمعناتر است . اينك يك بار ديگر به متني باز مي گرديم كه در ان داريوش و خشايارشا ، خود را پارسي پسر پارسي آريايي و “سيچ “ مي خوانند . پيش تر در كتاب “ 12 قرن سكوت “ معلوم كردم كه واژه ي “ پارسه “ نه در معناي جغرافيايي و نه در معناي قومي ، پيش از ظهور داريوش در شرق ميانه يافت نشده است و در تطبيق “ پارسه “ با معناي مسلم كنوني آن در فارسي و كردي ،‌معلوم شد كه اين واژه نوعي ناسزاي تحقير آميز به معناي بي خانمان ،‌بي اصل و نسب ، و مهاجم و غارتگر است . كه پس از ويراني هاي به بار آمده در دوران حاضر نيز معلوم شد كه واژه ي “آري “ حتي در كتيبه ي بيستون ، به معناي “ نافرمان ،‌شرير و شورشگر “ آمده است و اينك سومين وازه ي آن متن ، “ سيچ “ نيز ، كه به معناي رنج و محنت و بلاست ، بر آن ها افزوده مي شود و مي توان گفت كه داريوش و خشايارشا در كتيبه هاي نقش رستم و شوش و تخت جمشيد در متني واحد ،‌ خود را چنين معرفي مي كنند : “ من فلان شاه ، شاه بزرگ پسر فلان هخامنشي ، متجاوز ، شورشگر شرير فرزند شرير و آورنده ي رنج و محنت “ . بستن چنين القابي به خويشتن ، براي ترساندن مردمي كه لجوجانه مقاومت مي كرده اند ، در اسناد شرق ميانه ، فراوان يافت مي شود .‌ هنگامي كه مقاومت هاي فزاينده اقوام و بوميان در برابر هجوم هاي متوالي ، از زمان آشوريان و بابليان در تاريخ محرز است ، بسياري از سرداران كهن ، براي رترساندن ملت هايي كه تسلط آنان را نمي پذيرفتند ، از اعتراف به رفتارهاي سراسر قساوت ، توسل به عناوين ترس آور و حتي بستن شاخ حيوانات به سر خويش ، پروا نداشته اند . “ من ستوني در برابر شهر او بنا كردم و پوست همه ي رهبراني را كه عليه من به پا خواسته بوندن كندم و سطح ستونها را با آن پوستها پوشاندم . برخي رادرون ديوار ستون گذاردم . برخي را برا تير هاي چوبي بر فراز ستون به چهار ميخ كشيدم و ديگران را بر ايوان ستون به تيرهاي چوبي بستم و اعضاي بدن افسران و صاحب منصبان شاهي را ، كه سر به شورش برداشته بودند قطع كردم . از ميان اسرا بسياري را در آتش سوزاندم و بسياري را زنده نگهداشتم . ازميان زندگان بيني . گوش ها انگشتان گروهي را قطع كردم و جشم هاي بسياري ديگر را از حدقه بيرون آوردم و من ستوني از زندها و ستون ديگري از سرهاي بريده بر پا داشتم و سرهاي انان را در سراسر شهر بر تنه ي درختان بستم و مردها و زن هاي خوان را در آتش سوزاندم . من بيست تن از اسرا را زنده در ديوار كاخ دفن كردم . باقي مانده جنگ جويان آنها را در صحراي فرات با تشنگي هلاك ساختم ….. و به اين تربيب آشور ناصرپال ، در بسياري از كتيبه هاي شاهي به شرح قساوتهاي خويش مي پردازد و در واقع نمي توان قضاوت كرد كه كدام يك از آنها هولناك تر و تكان دهنده تر از ان ديگري است . ( يوسف مجيد زاده ، تاريخ و تمدن بين النهرين ، جلد اول ، ص 232 ) آن چه را كه داريوش در كتيبه ي بيستون درباره شقاوت هاي خود نسبت به سرداران مقاوم و اقوام اسير مي اورد ادامه ي همين اعترافات جاري در توسل به سخت گيري و جنايت با هدف منصرف كردن بوميان و اقوام از مقاومت است . بنابر اين مي توان پذيرفت كه داريوش تمام عناوين و القابي را كه بوميان منطقه به او بخشيده اند ، با خشنودي تمام پذيرفته و با لجاجت تمام تكرار كرده است . “ اين است سرزمين هايي كه من با پارسيان از آن خود كردم ، اين سرزمين ها از من ترسيدند و به من باج دادند “. ( از متن كتيبه داريوش و خشايارشا در تخت جمشيد ، شوش و نقش رستم )‌.
چنين است كه حتي در كتيبه هاي هخامنيشي نيز واژه ي “ آري “ را با معناي قومي و نژادي نمي يابيم . اين واژه نيز لقب تحقر آميز ديگري با معناي “ شورشي و شرور “ است كه بوميان ايران كهن ،‌به قوم سفاك هخامنشيان بخشيده اند ، تا نهايت نفرت خود را از حضور ويران كننده آنان ، كه عروج شرق ميانه را متوقف كردند . براي آيندگان باز گفته باشند . پس اينك كسي پاسخ دهد كه اين همه هياهو بر سر واژه و قوم و زبان “‌آريايي “ از چه چيز جز توهمات و دروغ پردازيها ي شرق شناسان و زبان شناسان مزدور يهود بر آمده است‌؟‌ آيا نبايد اهداف و منافع آنان را در به جان هم انداختن مردم شرق ميانه با توسل به چنين مفاخرات احمقانه ساختگي و بي ريشه ، نيك بشناسيم ؟‌ آيا روشنفكران ايران ، براي بايز خواندن جعليات ايران شناسان مشكوك ، به باور ملي ، اگر نه مزدوري بل لااقل ساده لوحي چشم و گوش بسته نكرده اند .


تاوان آزادي خواهي
«سعيد رضازاده»
 
از همان صبح 21 آذر كشتار و غارت بي‌رحمانه‌اي درسراسر آذربايجان شروع شد. مامورين ستاد ارتش و وابستگان دولت مركزي كه با لباس مبدل وارد آذربايجان شده بودند دستور داشتند تا رسيدن نيروهاي انتظامي هرچه بتوانند ازاعضا و طرفداران فرقه نابود كنند. به همين جهت جلادان تنها به كشتن مردم با ضرب گلوله اكتفاء نمي‌نمودند، بلكه براحتي سر پرشور آزاديخواهان را دركنار خيابان از تن جدا مي‌كردند.
 
 آذربايجان را هميشه چشم و چراغ ايران ناميده‌اند. آذربايجان كه در جريان انقلاب مشروطيت سنگر آزاديخواهان بود، سنگري كه هرگز تسليم نشد و مشروطيت را به سراسر ايران بازگردانيد، پس از انقلاب و روي كار آمدن مجدد ارتجاع، مورد كينه خصمانه و ددمنشانه حكومتهاي ضدملي ايران قرار گرفت و ظلم روز افزون اين حكومتها باعث طغيان و تشكيل نهضت دموكراتيك آذربايجان گشت، كه در اين مقال فرصت نيست تا به دلائل وقوع اين نهضت و ثمره‌هاي آن بپردازيم. بلكه سعي داريم تا از منظري ديگر به قضيه نگاه كنيم  و آن زمينه حوادث و جناياتي است كه شاه و قوام (نخست وزير وقت) در سركوب اين نهضت مرتكب شدند. چيزي كه كمتر به آن توجه شده است.
قوام مرد گمنامي نبود. قبل از انقلاب مشروطيت دبير حضوري عين الدوله بود. بعد از انقلاب مشروطيت نيز مانند ساير عناصر ارتجاعي لباس مشروطه خواهي بر تن كرد و پس از كودتاي 1299و خروج سيدضياء از ايران، جانشين او گرديد و رضاخان در كابينه وي سمت وزارت جنگ را بر عهده گرفت. پس چگونه اين عضو خانواده «خيانت» و شاخه «شجره خبيثه» و قاتل كلنل محمدتقي خان و ميرزا كوچك خان پشتيباني آزاديخواهان ايران را بخود جلب نمود. وي نقش خود را بسيار خوب بازي مي‌كرد و ژستهاي آزاديخواهانه نشان مي‌داد و اعتماد همگان را جلب مي‌نمود. بطوريكه دولت وي بنام دولت «حسن نيت» مشهور گشت و دولت شوروي وي را «بزرگترين سياستمدار شرق» ناميد. قوام مي‌گفت: «من براي حل قضاياي آذربايجان جز مسالمت رويه‌اي اتخاذ نمي‌كنم، من از برادركشي گريزانم» و لكن در خفا عليه نهضت آذربايجان توطئه مي‌چيد و زمينه حمله را فراهم مي‌ساخت.
وي در جهت سياستهاي خود، سعي مي‌نمود روابط را با شوروي اصلاح كند. بر اين اساس به مسكو سفر كرد و با استالين ديدار كرد ولي شوروي از تخليه خاك ايران سرباز زد و خواستار اعطاي امتياز نفت شمال شد اين سياست شوروي تاثير نامساعدي در ميان مردم بخشيد و آمريكا و انگليس آنرا تحمل نكردند. تا اينكه ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا، درباره تخليه ايران اولتيماتومي به استالين فرستاد و به وي هشدار داد چنانچه شوروي خاك ايران را تخليه نكند دولت آمريكا نيز مجددا وارد ايران مي‌شود.
بدين ترتيب دولت شوروي مجبور به تخليه ايران گشت و دولتهاي ايران و شوروي در اين مورد توافقنامه‌اي امضا كردند كه مفاد آن عبارت بود از تخليه ارتش سرخ از خاك ايران، قرارداد شركت نفت ايران و شوروي و همچنين عدم دخالت شوروي در مورد مسئله آذربايجان. قوام نيز طي يادداشتي به سفارت روسيه اعلام نمود، مادامي كه زبان فارسي زبان رسمي باقي بماند، زبان تركي مي‌تواند در آذربايجان مورد استعمال قرار گيرد. همچنين اجازه داده شده بود كه شوراي ايالتي آذربايجان كليه مامورين محلي را انتخاب كند و حكمران كل نيز از طرف تهران و مشروط بر تصويب و تائيد شوراي ايالتي انتخاب گردد.
هنگامي كه قوام از صلح و سازش صحبت مي‌كرد. ستونهاي نظامي از تهران همدان، كرمانشاه، كردستان و گيلان بسوي آذربايجان در حركت بود و آشكارا معلوم بود كه نبرد قطعي بين آزاديخواهان و غاصبين حقوق ملت نزديكتر مي‌گردد.
دولت قوام پس از امضاي موافقتنامه با شوروي و اطمينان از روش اين كشور درباره تخليه ايران و ساير موارد مذكور براي مذاكره با حكومت ملي آذربايجان قدم پيش نهاد و بدين منظور هيئت نمايندگي آذربايجان به تهران عازم شد و با استقبال پرشور مردمي مواجه گرديد كه در آزاديخواهان آذربايجان اميد رهايي خود را مي‌ديدند. ژاندارمها نيز در مقام جلوگيري از حركت مردم و كارگران به فرودگاه برآمده  و عده‌اي از كارگران را بخون كشيدند.
پس از 15 روز مذاكره، هيئت نمايندگي آذربايجان بدون حصول نتيجه‌اي برگشت. دور دوم مذاكرات با اعزام يك هيئت ده نفري سياسي نظامي به رياست مظفر فيروز معاون سياسي قوام به تبريز آغاز گشت. با پيگيري مذاكرات طرفين به توافقاتي دست يافتند كه مهمترين آنها عبارت بود از: دولت، مجلس محلي آذربايجان را بعنوان انجمن ايالتي مي‌پذيرفت و قواي داوطلب فدايي به ژاندارمري ملحق مي‌شد و قشون خلق نيز جزء ارتش ايران محسوب مي‌گشت. در مدارس متوسطه و عاليه تدريس به زبان فارسي و آذربايجاني خواهد بود. همچنين دولت موافقت مي‌نمود كه اقليتهاي مقيم آذربايجان از جمله اكراد، آسوري‌ها، ارمني‌ها نيز حق خواهند داشت تا كلاس پنجم به زبان خود تدريس نمايند. و زنجان نيزبه حکومت مرکزي ملحق مي شد.
 چون زنجان (خمسه) بطور رسمي جزء آذربايجان محسوب نمي‌شد بايستي نيروهاي آذربايجان آنرا تخليه مي‌نمودند. پس از امضاي موافقتنامه دكتر سلام الله جاويد از طرف دولت به استانداردي معين گرديد و پيشه وري نيز شغل دولتي نپذيرفت.
واگذاري زنجان (خمسه)، سبب مخالفت و ناراحتي‌ اهالي زنجان شد و مردم جهت رسانيدن اعتراضات خود به رهبران فرقه يك ميتينگ 50 هزار نفري تشكيل دادند. پيشه وري نيز درجواب مردم زنجان به آنها اطمينان داد كه پاي ژاندارمها به آنجا نخواهد رسيد و اتفاق سوئي براي آنها نخواهد افتاد.
پس از امضاي موافقتنامه، قوام هيچ اقدام مثبت و عملي نشان نداد بلكه، در كارها نيز اشكال تراشي مي‌نمود. بعبارت ديگر سياست دولت قوام عبارت بود از وقت گذراني و تظاهر به دوستي و حسن نيت و استفاده از سياست غافلگيري. در حاليكه از طرف دولت ضيافتهاي پرشكوهي به افتخار نمايندگان آذربايجان داده مي‌شد ولي توطئه‌هاي عميقي درحال شكل گيري بود. سلاحهاي سنگيني از آمريكا وارد مي گرديد. محاصره آذربايجان تكميل مي‌شد. نيروهاي مركزي جهت ارزيابي قدرت دفاعي و تهاجمي قشون ملي آذربايجان متناوبا در مواضع مختلف به آنها حمله مي‌كردند كه اعتراض آذربايجان را سبب مي‌گرديد اما طبق معمول اعلاميه‌هاي دولت «حسن نيت» قوام سروصداها را مي‌خواباند.
آذربايجان كه اجراي دقيق موافقتنامه را خواستار بود، مرتبا قراء و قصبات خمسه را تخليه مي‌كرد ولي هر ده و پاسگاهي كه تخليه مي‌شد بلافاصله مورد هجوم و قتل و غارت افراد مسلح قرارگرفته وازطرف نيروهاي نظامي تهران اشغال مي‌شد. درواقع حكومت مركزي در پي تحويل گرفتن مسالمت آميز زنجان نبود بلكه مي‌خواست آنرا به صورت يك پيروزي نظامي جلوه گر سازد. لذا به شهر بي‌دفاعي كه برابر صورتجلسه رسمي تحويل گرفته بود، با توسل به حمله نظامي حمله مي‌كرد: آنها مي‌دانستند كه مسئولين زنجان طبق تصميم انجمن ايالتي آذربايجان در حال جمع‌آوري و خريد غله هستند و روزانه چندين قطار حامل گندم از تاكستان وارد زنجان مي‌شد. لذا شب دوم آذر با استفاده از قطارهاي حامل گندم و به نام غله، نيروهاي نظامي، تانك و توپ وارد شهر كردند. بمحض اشغال زنجان، اراذل و اوباشي كه همراه نيروي نظامي وارد شهر شده بودند دست به قتل و غارت و تجاوز زدند. مسافري از زنجان كه وابستگي حزبي نداشت و مي‌گفت: «غارتگران حداقل 200 خانه را در زنجان غارت كردند. آنها حتي به كودكان شيرخوار نيز رحم نمي‌كردند و پس از كشتن آنها جسدشان را مثل توپ فوتبال از اين طرف به آن طرف پرتاب مي‌كردند…»
روزنامه "راه پيروزي" راجع به غارت اموال مردم اين خبر نفرت انگيز را دارد: «…درميان قاليهاي غارتي، طفل شيرخوار خفه شده‌اي پيدا كردند». و بسياري جنايات ديگر كه انسان از بيان آنها شرم دارد.
آري! اين بود امنيت و آسايشي كه شاه و قوام با پشتيباني استعمارگران آمريكايي و انگليسي به مردم زنجان هديه كردند.
حكومت مركزي از حمله به زنجان و تبليغات افترا آميز، هدفهاي مشخصي را تعقيب مي‌نمود: آماده كردن زمينه روحي و فكري براي حمله به آذربايجان و بهره‌برداري از شكست روحي نيروهاي آذربايجان…
قوام جهت نابود ساختن نهضت، به بهانه حفظ نظم و امنيت انتخابات دوره پانزدهم مجلس شوراي ملي، خواستار اعزام نيروي نظامي به آذربايجان شد. در حاليكه طبق توافقنامه لشكر آذربايجان جزو ارتش ايران بود. قوام السلطنه موذيانه موضوع اعزام نيرو به آذربايجان را با شروع انتخابات وفعاليتهاي انتخاباتي درهم آميخت بود.حوادث زنجان و تصميم دولت به اعزام نيروي نظامي به آذربايجان موجب غليان احساسات و هيجان عمومي و تحريك حس انتقام گرديد. در آذربايجان علاوه بر نيروي منظم فداييان و قزلباش نيروي داوطلب بابك نيز تشكيل يافت كه انجام وظايف پارتيزاني را بر عهده داشت. قوام در حمله به آذربايجان و ساير اقدامات خود، پشتيباني فعالانه دولتهاي آمريكا و انگليس و حمايت شوراي امنيت و سكوت شوروي را همراه داشت. دولت آمريكا خود، ارتش و ژاندارمري ايران را سرپرستي مي‌كرد.
قوام طي اعلاميه‌اي اعلام كرد اعزام قواي تامينه به آذربايجان به هيچ وجه جنبه تعرض و لشكركشي ندارد و جز حسن اجراي انتخابات و حفظ آزادي عموم و جز رافت و شفقت به اهالي و تامين رفاه و آسايش مردم نظر ديگري در ميان نيست.
دريغا كه تغيير سياست جهاني در نيمه دوم آذرماه سير حوادث كشور را به سود ارتجاع و به زيان آزادي جريان داد. از طرف ديگر در آخرين روزهاي عمر حكومت ملي جز تفنگ و مسلسل و اسلحه كمري، اسلحه ديگري در آذربايجان نبود. اين عوامل و چندين عامل ديگر باعث شد كميته مركزي فرقه دموكرات آذربايجان، موافقت خود را با ورود نيروهاي تامينه دولتي به آذربايجان اعلام كند.
براي جلوگيري از عمليات پارتيزاني، دولت شوروي به نيروهاي آذربايجان پيشنهاد پناهندگي داد. در نتيجه ستونهاي منظمي از فداييان و سربازان به خاك شوروي عقب نشيني كردند، چنانچه كه در سال 1326 روزنامه‌هاي باكو تعداد پناهندگان را حدود 70 هزارنفر نوشتند وبدين ترتيب مردم آذربايجان را درمقابل جلادان شاه و قوام بي‌دفاع رها كردند.
از همان صبح 21 آذر كشتار و غارت بي‌رحمانه‌اي درسراسر آذربايجان شروع شد. مامورين ستاد ارتش و وابستگان دولت مركزي كه با لباس مبدل وارد آذربايجان شده بودند دستور داشتند تا رسيدن نيروهاي انتظامي هرچه بتوانند ازاعضا و طرفداران فرقه نابود كنند. به همين جهت جلادان تنها به كشتن مردم با ضرب گلوله اكتفاء نمي‌نمودند، بلكه براحتي سر پرشور آزاديخواهان را دركنار خيابان از تن جدا مي‌كردند.
روز 22 آذر 1325 نيروهاي دولتي بدون برخورد يا مقاومتي وارد شهر تبريز گرديدند. بلافاصله در شهر حكومت نظامي اعلام گرديد. ويليام گالاس قاضي آمريكايي كه خود به آذربايجان رفته بود چنين مي‌گويد: «وقتي ارتش ايران به آذربايجان بازگشت، وحشت برپانمود. سربازان قتل و غارت و تاراج براه انداختند. آنها هرچه به دستشان مي‌رسيد، هرچه مي‌خواستند تصاحب مي‌كردند. رفتار سربازان اشغالگران روس بسيار برازنده‌تر از اعمال
وحشيانه سربازان به اصطلاح نجات بخش ارتش شاهنشاهي بود. بطوريكه خاطره فوق العاده زشت و شومي در آذربايجان به جا گذاشت. در آذربايجان اموال و احشام دهقانان به غارت رفت و زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفتند. گرچه رسالت ارتش ايران، آزادي آذربايجان بود ولي مردم را غارت كرده، پشت سر خود مرگ و نابودي بجا گذاشتند.»
درميانه عالم نماي از خدا بي‌خبري فتوا داد كه جان و مال و ناموس دموكراتها حلال است. سراب كانون آزادي آذربايجان سراپا در آتش كشيده شد. محبوب كارگر مبارز عضو تشكيلات محلي را درمنظر عام با سنگ قطعه قطعه كردند و جسد او را هلهله كنان به معرض نمايش گذاردند. در باسمنج سربريده علي قهرماني را بالاي نيزه بردند و همچون اعصار قديم گرد سرنيزه به چرخ زدن و رقصيدن پرداختند.
اردبيل تلختر از 26 آذر خاطره‌اي ندارد از فزوني شهيدان راه آمد وشد بسته شده بود. خليل دايي را سه بار بردار كردند و هربار نيمه جان به هوش آوردند و دوباره بالا كشيدند. دشمنان آزادي در كشتار اردبيل چنگيز را روسفيد كردند. آنها حتي كودكان خردسال را بالاي دار فرستادند. تاريخ چنين جنايات وحشيانه‌اي را به ياد ندارد.
سريه بانوي شجاع شاهسون را كه يكه و تنها 5 روز در محاصره به مقاومت ادامه داده بود، ناجوانمردانه بسوي قتلگاه فرستادند. هنگام تيرباران او خاطرنشان ساخت «تاريخ نام پيمان شكنان را با نفرت ياد خواهد كرد.آدمكشان در اين معامله سودي نخواهند برد.فرزندان آذربايجان كين مرا خواهند جست.خون شهيدان درخت آزادي را بارور خواهد ساخت.»
منبع : جامي «گذشته چراغ راه آينده است».


21 آذر، شمعي خاموش برمزار آزادي
صياد قره داغي
 
«دشمنان جنبش‌هاي مردمي در ايران همواره كوشيده و مي‌كوشند تا به همه‌ي شورش‌ها و انقلابهاي مردمي رنگ ضد ايراني بزنند و اين شيوه را ابزار دست خود قرار مي‌دهند تا عوامفريبي نمايند و متاسفانه تا حدودي هم موفق به اين كار شده‌اند.
در مورد فرقه دموكرات قضيه بر همين منوال است و برهمين اساس دادن اطلاعات اشتباه و يا گاهي سكوت در اين باره مردم را به نوعي سردرگمي رهنمان مي‌نمايد، در اين مجال كوتاه سعي خواهيم كرد اين جنبش را در مراحل گوناگون و از زاويه‌هاي مختلف به بوته‌ي نقد بگذاريم هر چند كه بعد قضيه خيلي فراتر از اين حرفها است ولي نگاه به گوشه‌هايي از آن براي هر كس لازم مي‌نمايد، باشد كه خوانندگان خود به قضاوت بنشينند و اي كاش آن لحظه فرا برسد كه دولتها از شعور مردم بيانديشند.
اين سخن فوت نماينده مجلس انگلستان، كاملا اوضاع قبل از 21 آذر 1324 را آشكار مي‌كند «رضاخان دزدان و راهزنان را از سر راههاي ايران برداشت و به افراد ملت خود فهماند كه من بعد در سراسر ايران فقط يك راهزن وجود داشته باشد».
همچنين پروين اعتصامي (1285 تبريزـ1320) شاعره‌ي پرآواز ايران با ابيات زير فضاي حاكم بر جامعه آن زمان را بهتر توصيف مي‌كند.
حاكم شرعي كه بهر رشوه فتوا مي‌دهد كي دهدعرض فقيران راجواب اي رنجبر
گرچه اطفال‌تو بي‌شامندشبها،باك نيست خواجه تيهومي‌كند هرشب‌كباب‌اي رنجبر
دكتر حسن نظري (غازياني) در كتاب گماشتگي بدفرجام، كه خود داراي دكتراي اقتصاد استاد دانشگاه برلين آلمان و از سربازان فرقه بود، زمينه بوجود آمدن فرقه را اينگونه ترسيم مي كند؛ «ايران كه از سده هيجدهم ميلادي به بازار جهاني سرمايه داري پيوسته و به يكي از سرزمين‌هاي مهم واقع در سر راه اروپا و آسيا درآمده بود، مي‌بايست مناسبات ارباب ـ رعيتي و پس مانده‌هاي روابط خان خاني (فئودالي) را ازبين برده و راه را براي مناسبات نوين سرمايه‌داري هموار سازد. وي در ادامه مي‌افزايد؛ وقايع نگاران و حتي كساني كه در گذشته مرداني پيشرو به ثبت رسيده‌اند كمتر به مسئله ارضي كه بزرگترين دشواري جامعه ما بود، توجه نموده‌اند، برعكس هم كوشيده‌اند هر جنبش مردمي را به طوري ضد ايراني جلوه دهند تا مناسبات كهنه را پابرجا نگه‌دارند…اين برنامه كه سرآغاز برگزيدن راهي نو بود، نه در انقلاب مشروطه كه جهان سرمايه‌داري به مرحله سلطه انحصارها رسيده بود، و نه در انقلاب گيلان و نه درهيچيك از جنبش‌هاي پيش‌رو با كاميابي مطرح نشد. در آذربايجان اين دشواري صدها ساله دوباره به ميان آمد و مي‌بايست به مورد اجرا گذاشته شود.»
اين سرباز فداكار فرقه در يك ديد كلي از بين بردن روابط خانخاني (فئودالي) و تعميم اين قضيه از آذربايجان به ايران را زمينه بوجود آمدن اين جنبش مي‌داند، البته لازم به گفتن است كه آن زمان 80 درصد مردم آذربايجان را دهقانان و 85 درصد دهقانان را دهقان بي‌زمين تشكيل مي‌دادند.
جامي در كتاب ارزشمند «گذشته چراغ راه آينده است» مي‌نويسد:
1) عدم توجه به زبان و فرهنگ اين ديار  2) آگاهي بالاي اين منطقه و وجود جنبش‌هاي دهقاني عليه فئوداليسم 3) بي‌كفايتي سردمداران حكومت وقت رسيدگي به اوضاع اجتماعي 4) دخالت بيگانگان در امور داخلي كشور
از مهمترين دلايل بوجود آمدن اين جنبش است. همچنين رويه‌ي سياسي نامطلوب و سستي و اشتباهات متوالي دولتهاي گذشته كه غالبا آلت اغراض خصوصي شدند و عدم توجه به درخواست‌هاي مشروع آذربايجان موجبات پيش آمدهاي فعلي شده است.
«ما معتقديم كه درخواستهاي مردم آذربايجان حق آنان است و اگر امروز با خشونت اين درخواستها رامطالبه مي‌كنند ازآن جهت است كه دولتهاي گذشته به‌ فريادها واستغانه‌هاي آنها ترتيب اثر نداده و يا نخواسته‌اند بدهند.»
و اين چنين بود كه فرزندان غيور آذربايجان، با توجه به استعدادي كه در اين خاك سراغ داشتند و مثال عيني آن مشروطيت بود بپاخاستند، با اين اميد كه در آينده‌اي نه چندان دور بتوانند آزادي ايران را ثمر بخشند.
در مقابل عده‌اي طريقه بوجود آمدن فرقه را به شوروي نسبت مي‌دهند و ادعا مي‌كنند: «چون در جنگ دوم جهاني شوروي طعم شيره‌ي حياتي ايران را چشيده بود پس تلاش مي‌كرد با نشكستن نمكدان از راهي ديگر سر سفره بنشينند و بدين شكل بود كه ابتدا مي‌بايست نهضتي ملي در آذربايجان تحقق پذيرد و بدين ترتيب قدرتي در شمال ايران پديد آيد كه بتواند «تهران» را تحت تاثير و نفوذ خود قرار دهد. از اين رو براي رهبري نهضت بايد چهره‌اي آشنا و عنصري كاركشته و حرفه‌اي نامزد شود! و با چنين طرح و برنامه‌اي بود كه پيشه‌وري ماموريت مي‌يابد تا فرقه دموكرات را در آذربايجان سازماندهي كند.»
با اين اوصاف فرقه دموكرات در 12 شهريور 1324 اساسنامه خود را منتشر كرد و در 21 آذر همان سال تشكيل «حكومت ملي» را داد.
لازم است گفته شود قبل از تشكيل اين جنبش در آذربايجان خانها، رعيت‌ها را تحت شديدترين فشارها قرار مي‌دادند و حتي از آمدن مدرسه به روستاها جلوگيري مي‌كردند و اين قبيل كار خانها، باعث شد تا افرادي مثل صفرخان و يارانش دست به مبارزه عليه آنها بزنند.
«اكثريت مردم آذربايجان تشكيل حكومت ملي را با رضايت خاطر و مسرت استقبال كردند، بلافاصله پس از استقرار حكومت ملي، امنيت بي‌سابقه‌اي در سراسر آذربايجان برقرارشدوقيمت ارزاق عمومي تنزل يافت ودوران وفورنعمت فرارسيد. دزدي، باج‌گيري و مزاحمت از شهرها و دهات رخت بر بست و دست دلالان و كارچاق كنها از كارها كوتاه شد چنان كه بليت راه‌آهن ميانه ـ تهران كه سابقا در بازار سياه به دست دلالان به فروش مي‌رسيد، به آساني در دسترس همگان قرار گرفت و اصلاحات شهري نظير تاسيس خطوط اتوبوسراني و آسفالت خيابانها شروع گرديد.»
به غير از اينها در طول يك سال حكومت فرقه كارهاي فرهنگي قابل توجهي در آذربايجان صورت پذيرفت كه تا به حال آذربايجان همچون روزهايي را نه به خود ديده بود و نه ديده است، تئاتر در تبريز پا گرفت. دانشگاه فعلي تبريز بنانهاده شده و مهم‌تر از همه بنيه‌ي فرهنگي آذربايجان كه در دوره‌ي رضاشاه زير شديدترين فشارها بود دوباره پي‌ريزي شد و هزاران اقدامات ديگر.
در اينجا نكته‌اي كه بايد گفته شود اين است كه بعضي‌ها معتقدند، فرقه‌ دست پرورده و دست نشانده استكبار بود در جواب بايد گفته شود استكبار از تنها چيزي كه مي‌ترسد تا به هدف شوم خود نايل نشود آگاهي يافتن مردم است و يكي از اهداف فرقه درست برعكس اين، آگاهي دادن به مردم بود و ساختن دانشگاه و آگاهي دادن به مردم در مورد حقوق خود و رواج دادن فرهنگ مردم در دستور كار اين گروه بود.
بالاخره شمعي كه مي‌رفت كل ايران را روشن كند درست يكسال بعد، يعني 21 آذر 1325، بدست ارتجاع خاموش گرديد. و نيروهاي دولتي صبح همين روز با همدستي خائنان و كساني كه با وجود فرقه دستشان از خون مردم پاك بود به خاك و خون كشيده‌ شد و تبريز قهرمان بار ديگر خون را به خيابانهاي خود ديد و بوي خيانت به ناموس و خاك عزيز آذربايجان بلند شد و صد افسوس آنچه نمي‌بايد مي‌شد شد.
اما هر چه بود اين جريان و اين موج از درياي دل مردم آمده بود هر چند مارك‌هايي نظير تجزيه طلب، دست نشانده و دست پرورده و.. به آنها زده شد ولي آينده در صفحه‌هاي تاريخ فكرهاي روشن وجدانهاي آگاه را به قضاوت خواهد خواست.
و يادمان باشد چون در كشوري زندگي مي‌كنيم كه جزو كشورهاي جهان سوم است و افكار مردم بازيچه‌ي دست دولتها است، لذا نه اين جريان، هر جريان ديگري نيز كه شكل مي‌گيرد اگر دولت اراده كند به راحتي با بدنامي‌هاي گوناگون مطرح مي‌گردد، چنانچه روزي ستارخان را نيز تجزيه طلب مي‌گفتند.
سخنم را با اين حرف پيشه‌وري كه در هنگام بازگشايي فرقه در سالن شيروخورشيد سرخ تبريز گفته به پايان مي‌برم، وي به نقشه ايران اشاره مي‌كند و مي‌گويد؛ « تمام خواسته‌ها و حرفهاي ما خارج از اين نقشه نيست و در داخل سرحدات ايران است تكرار مي‌كنيم من به استقلال ايران كاملا علاقه مندم.»
در آخر بايد بگوييم هر چند به قول احمد كسروي اين انقلاب با پاكدل‌ها آغازيد و با ناپاكدل‌ها به پايان رسيد، سران فرقه نيز اشتباهاتي داشتند كه براي جبران در ؟ شده بود.
منابع:
1ـ حسن نظري ـ گماشتگي بدفرجام
2ـ حاجي سيدمرتضي علم روحاني
3ـ عباس شاهنده، شماره 837 فرمان
4ـ ص 382، اعترافات سران حزب توده، ؟نگر.
5ـ ص 297 جامي «گذشته چراغ راه آينده است».


جنبش مشروطيت در خوي
دنيزآرانلي
 
نوع حكومت در هر جامعه،با درجه تمدن آن جامعه، و ميزان فهم و دانش افراد آن ارتباط دارد. هر جا تمدن ضعيفتر بوده، استبداد شدت بيشتري داشته، و هرجا مردم بافرهنگتر بودند، به همان نسبت در اداره امور خود بيشتر مداخله داشتند.
درجوامع گذشته، حكومت مطلقه يك فرد يا يك گروه و طبقه برقرار بود و مردم حق اظهار نظر و چون و چرا نداشتند. در كشورهاي متمدن با پيشرفت دانش و فرهنگ و بيداري تدريجي مردم و وقوع انقلابات متعدد، سرانجام حاكميت ملي اساس حكومتها قرار گرفت. به اين معني كه فرمانروايان بايد برگزيده مردم و حقوق بگير مردم باشند،و خود را خدمت گزار مردم و جوابگو در برابر مردم بدانند، و وظيفه خود را منحصرا كوشش براي تامين رفاه و آسايش عامه مردم و منافع ملت وكشور بشناسند.
در ايران، از اواخر عصر ناصرالدين شاه، نسيم بيداري وزيدن گرفت و بعد از مرگ ناصرالدين شاه، با نرمخويي و بيحالي جانشينش، و نفوذ مردان روشن بين اصلاح طلب در دستگاههاي دولتي و تاسيس مدرسه هاي جديد، و انتشار روزنامه ها و كتابها، امواج بيداري نيروي بيشتري يافت و رخنه در اركان حكومت مطلقه افتادو به صدور فرمان مشروطيت در 14 جمادي الثاني 1324 انجاميد.
شرح جنبشهاي مردم و برقراري مشروطيت ايران در تاريخها به تفصيل آمده، ما در اينجا به داستان انقلاب در يكي از كهن ترين و پرحادثه ترين شهرهاي ايران ،دارالصفاي خوي مي پردازيم، دياري كه از دو هزاروهفتصدسال پيش تاكنون يكي از سرسبزترين نواحي ايران شناخته مي شده و در سايه آب و هواي بهشتي و زمين زرخيز و همت مردم پرتوان خود، از كانونهاي دير پاي فرهنگ و زندگي بوده، و با اينكه در طي قرون و اعصار بارها به تاثير مظاهر خشم طبيعت از سيل و زلزله يا كين و آز آدميزادگان به كلي ويران و از صفحه زمانه محو گرديده، باز هم به اقتضاي وضع طبيعي و جغرافيايي خود هربار از نو سربرافراشته و به همت ساكنان سختكوش خود از شور و نشاط زندگي لبريز گرديده است.
بالاترين انگيزه مشترك در سراسر ايران اين بود كه مردم ايران از خواري و سرشكستگي ناشي از شكست در جنگهاي ايران و روس و عواقب عهدنامه تركمانچاي و از دست رفتن ‹ هفده شهر قفقاز › و حقارت مسئولان كار در برابر سفارتخانه هاي خارجي خشمگين بودند و تحولي مي خواستند كه آنان را به عزت و سرافرازي ملي برساند.
در ان روزها مردم ايران معني آزادي و مشروطيت و حاكميت ملي را درست نمي فهميدند. مشروطه خواهي در هر شهري رنگي ديگر، و شعارهايي ديگر داشت. به هر صورت با اعلان مشروطيت، جنبش انقلابي مردم در خوي هم شروع شد.
در خوي چون كارخانه و كارگري نبود، زمينه فعاليت مجاهدين انقلابي در ميان دهقانان بود آنها اين شعار را مطرح مي كردند كه:‹ زمين مال كسي است كه روي آن كار مي كند، و زمينهاي مالكان بايد ميان كشاورزان تقسيم شود›. با اين شعار دهقانان را به طرف فعاليتهاي خود جذب مي كردند، و به صورت فدائيان خود در مي آوردند.
با اينكه در آغاز كار، سررشته مشروطه خواهي در خوي به دست مرداني معتدل وميانه رو و خيرانديش بود اما خشن ترين چهره را داشت، و تؤام با خونريزي و كشتار و مصادره اموال مخالفان بود حتي هرچه انجمن ايالتي تبريز مجاهدين خوي را به ملايمت و اعتدال دعوت مي كرد هيچ گونه نتيجه اي نداشت.خشونت انقلاب در خوي از دو علت سرچشمه مي گرفت: يكي اينكه تعديات مالكين عمده كه بيشتر آنها از خانهاي وابسته به اقبال السلطنه،سردار ماكو و ملايان ثروتمند متنفذ بودند، خشم و كينه دهقانان و روستاييان را برانگيخته بود و مشروطه خواهي واكنش طبيعي اعمال آنها بود ديگر آمدن افرادي از خوييها از باكو و تفليس كه در انجا با عقايد سوسيال دموكراتهاي روسيه ‹ حزب لنين و استالين › آشنا شده بودند، ومفهوم انقلاب رادر خونريزي خلاصه مي كردند، و خود را وارثان انقلاب كبير فرانسه و مقلد كشتارهايي مي شمردند كه هنوز وجدان ملت فرانسه از يادآوري آنها شرمسار است و رنج مي برد، و لنين و استالين با سرمشق گرفتن از آنها مرتكب آن همه فجايع شدند و خود سرمشق حوادث نفرت انگيزي در ساير نقاط جهان گرديدند.گذشته از آزاديخواهان خود خوي كه از روي دلبستگي به كشور وتوده مي كوشيدند ميرزا جعفر زنجاني با چند تن مجاهد ازقفقازآمده و به پديد آوردن دسته مجاهد مي كوشيد.
در آن روزها سياست محمدعلي شاه اين بود كه با شوراندن عشاير، و ايجاد قتل و غارت در روستاها واطراف شهرها به دست آنان، مردم را از مشروطيت روگردان سازد و به لزوم قدرت خود و دولت مركزي معتقد نمايد. دراجراي آن برنامه به تحريك سردار ماكو كردها براي غارت به روستاهاي مناطق شمال خوي تاختند
مرتضي قلي خان ماكويي (اقبال السلطنه ) معروف به سردار ماكو، با منصب حكمراني ماكو و سرحدداري در مرز سه كشور قدرت نامحدودي داشت و خود نيمه پادشاهي بود.در روزهاي اول جنبش وقتي دستور انتخاب انجمن به ماكو رسيد، مردم ماكو به حمايت عزت الله خان خواهرزاده سردار، بر او شوريده و او را از ماكو بيرون كرده بودند كه به قفقاز رفته بود اينك به تشويق دولت روسيه و به كمك كردها بازگشته از نو قدرت را به دست گرفته به ايجاد آشوب مي پرداخت.
روسها در بازگرداندن سردار به ماكو ظاهرا استبداد محمدعلي شاهي را تقويت مي كردند اما هدفي مهمتر و ژرفتر از آن نيز داشتند، و آن اينكه در اجراي سياست اساسي ديرپاي خود مي خواستند با ايجاد آشوب و جنگ داخلي بهانه اي براي اشغال آذربايجان به دست بياورند.
در رجب 1325 حكومت خوي به درخواست انجمن ولايتي عده اي سرباز به همراه عده اي مجاهد براي برقراري نظم در نواحي آشوب زده فرستاد.كردها به دستور سردار، سربازان را غافلگير كردند و عدهاي از آنان را كشته و عده اي را اسيركردندآشوبگران كه جري شده بودند به سكمن آباد و زورآباد و كلوانس و چند روستاي ديگر را تاراج كردند و مردم غارت زده به خوي پناه آوردند.
به دستور انجمن، حيدرخان اميرتومان فرمانده دو فوج خوي كه مالك زورآباد هم بود، مامور سركوبي اشرار شد، و با عده اي داوطلب و مجاهد به سكمن آباد رفت در آنجا پيغامي از سرداربه اميرتومان رسيد كه من اين كارها را به دستور دولت مي كنم، و براي اثبات ادعاي خود رونوشت تلگرافي را كه ميرزاعلي اصغرخان اتابك صدر اعظم وقت ازراه تلگرافخانه خوي براي او مخابره كرده بود، فرستاد. اميرتومان تلگراف را نزد حكمران خوي فرستاد تا درستي و نادرستي موضوع از تلگرافخانه تحقيق شود. مجاهدان كه از جريان اطلاع يافته بودند به تلگرافخانه ريختند و متن تلگراف را از عباسعلي خان رئيس تلگراف گرفتند.ميرزا جعفر خشمگين شد. از يك طرف متن تلگراف را براي انجمن ايالتي تبريز فرستاد كه بلافاصله در روزنامه انجمن به چاپ رسيد، و مايه هيجان شديد گرديد. از طرف ديگر طبقات مختلف مردم را در توپخانه كه محوطه اي در مقابل تلگرافخانه بود جمع كرد. و تلگرافهايي به شهرهاي ديگر در تشويق آنها به مخالفت با اتابك مخابره شد.
روز 21 رجب 1325 (9 شهريور)، عبدالحسين ميرزا فرمانفرما كه از طرف اتابك به عنوان حكمران كل آذربايجان وارد تبريز شده بود، به انجمن ايالتي پيغام فرستاد كه به خوي تلگراف كنند و بخواهند كه اين جنبش رها شود.دراين حال به انجمن خبر دادند كه اتابك به قتل رسيد.
امين الشرع مي نويسد:‹ بعد ازرسيدن اين خبر به خوي به جاي اينكه ديگر مقصود حاصل آمده، هركس پي كسب و كار خود رفته، و خيمه و خرگاه را بركند، ناگاه ميرزا جعفر آمده و مردم را جمع كرده نطقي ايراد نمود، مبني براينكه ما هشت فقره مطلب داريم و به مجرد قتل اتابك نبايد متفرق شد. ›
براي جلوگيري از شرارت كردهاي اقبال السلطنه، دو اردوي مركب از سربازان فوجهاي خوي و مجاهدان و افراد داوطلب شهر و روستاها گسيل گرديد.در آن روزها فرمانفرما با موافقت انجمن ايالتي تبريز، يك هيئت شش نفري را براي رسيدگي به اختلافات و آشتي دادن مردم خوي و سردار ماكو به خوي فرستاد.اين هيئت روز 3 شعبان 1325 با استقبال سردي وارد خوي شد.
روز 4 شعبان، جنگ خونيني در سكمن آباد روي داد كردها كه بلنديهاي مشرف بر لشگرگاه مجاهدان راگرفته بودند، بعد از سه بار زدوخورد اردو را تار ومار كردند.عوامل سردار به كردهاي متعصب چنين تفهيم كرده بودند كه مجاهدان بابي هستند اين است كه سربازان اسير را به ماكو دند اما مجاهدان را جابجا مي كشتند.
ميرزا جعفر زنجاني كه از خوي براي بازديد اردو رفت بو، جزء اسيرشدگان بود.
بعد از جنگ يكصد و هفتاد ونفر مرد و زن، پير وجوان داغ ديده كه خانه و كاشانه خود را از دست داده بودنددر كنار قلعه با سوزش تمام مي ناليدند.در روزهاي بعد، آنان را در كاروانسراهاي خارج شهر، و در مسجدها جا دادند و اعاناتي براي تامين زندگي آنها جمع آوري گرديد.خوي غرق اندوه و ماتم و وحشت است بازار بسته و شهر تعطيل است .خانواده هاي سربازان و مجاهداني كه در اردو بودند اشك خون مي ريزند خشم و هيجان سراسر شهر را فرا گرفته است.
اين نگراني هم هست كه كردها به خوي حمله كنند، يا مجاهدان كه دستشان به كردها و سردار ماكو نمي رسد، دست به كشتار كساني بزنند كه مخالف مشروطه بودند، يا به اين صفت شناخته مي شدند.
سر انجام ده تن به نمايندگي مردم خوي انتخاب شدند، و در 15 شعبان همراه هيئت ميانجي به چورس عزيمت كردند و يك ماه درچورس ماندند در آن مدت، ده تن نمايندگان مردم خوي و چهار تن از خانهاي سردار ماكو حرفهاي خود را زدند و هيئت رسيدگي كرد، و آشتي نامه اي در 15 ماده امضا و مبادله شد. سردار ماكو 140 تن اسيران خويي را آزاد كرد و تعهد نمود كه خسارت روستاهاي سوخته و تاراج شده و خونبهاي كشته گان را بدهد بدين ترتيب ظاهرا هختلاف شش ماهه مردم خوي و سردار ماكو پايان يافت.
در رمضتن 1325 هنوز هيئت در چورس بود كه خبر رسيد سميتقو به دستور سردار ماكو روستاهايخويو سلماس را غارت كرده است به پيشنهاد انجمن خوي حكومت قطور را به سميتقو دادند تا بلكه احساس مسئوليت كند و از شرارت و تاراج و كشتار دست بردارد! در همان روزها، 63 تن مجاهد ديگر از قفقاز وارد خوي شدند.
در ربيع الاول 1326 مخبرالسلطنه هدايت كه مردي ميانه رو و متمايل به مشروطه بود، به جاي فرمانفرما به حكمراني تبريز آمد اما نوبت او 40 روز بيش نپاييد در 23 جماديالاول 1326(2 تير ماه) محمد عليشاه مجلس را به توپ بست و دوره جديدي از قدرت نمايي او آغاز شد كه در تاريخ به استبداد صغير معروف است. و اين هشت ماه بعد از حوادث خوي بود.
عين الدوله به سمت فرمانفرماي كل آذربايجان و سپهدار تنكابني به سمت رييسكل نظام آذربايجان انتخاب شدند ودر 21 رجب (28 مرداد) به تبريز رسيدند و جنگ ميان نيروهاي استبداد و آزاديخواهان آغاز گرديد.
حكومت خوي به سردار ماكو تفويض شد. سردار 200 سوار دولتي همراه تيمورخان سرتيپ اگري بوجاقي به خوي فرستاد.سواران ماكو در همان روز اول دو سه نفر از مجاهدان را در كوچه و بازار تير زدند. سران اصلي مجاهدان از شهر گريختند و كساني كه خطري براي خود احساس نمي كردند، يا پاي فرار نداشتنددر گوشه و كنار پنهان شدند.
اندكي بعد سردار، عزوخان (عزت الله خان) سالار، خواهرزاده خود را به حكومت خوي فرستاد. عزوخان جواني بي باك، خونريز و سنگدل و ديوانه ش بود. ملايان شهر را فرا خواند، و فتواي قتل مشروطه خواهان را از آنها گرفت و اعلام كرد كه مجاهدان دستگير شده را دم توپ خواهد گذاشت.
روز اول نوبت ميرزا آقابالا بود. او25 سال داشت و پيش از انقلاب منشي حجره حاجي حسن تاجر باشي بود.حكومت به مقتضاي اين فتوا اول ميرزا آقابالا را دم توپ آتشين بربسته، و به اشعال شراره باروت بدنش را در هوا متلاشي كرده، بنداز بندش جدا كرد. بعد از وي ميرزا حسين طبيب (سراج الحكما) شبانه در زندان سم خورد و حسرت بر دل جلاد استبداد گذاشت كه از اين نوع آدم كشي فجيع لذت مي برد.اين دو فاجعه دلها را به درد آورد حتي مستبدان هم از جنايات جلاد استبداد دل آزرده و خشمگين شدند به اين سبب بود كه قتل دو مجاهد ماكويي نهاني انجام گرفت.
از اواسط شعبان، نصرالله خان امير امجد قراضيياءالديني( برادر نمو خان ايلخاني) كه در تهران توقف داشت، و به فرمان محمد عليشاه به حكومت خوي و سلماس منصوب شده بود، وارد خوي گرديد و ميرزا محمد علي خان حسام ديوان را به حكومت سلماس فرستاد.
در اين روزها كه كشمكشها بين مجاهدان و مستبدان همچنان ادامه داشت عساكر عثماني با اغتنام فرصت و استفاده از آشوبهاي داخلي، روستاهاي كره سنلو در غرب سلماس را اشغال كردند و تا دو سه سال بهره مالكانه وماليات ديني آن نواحي را وصول مي كردند اندكي بعد سعدالله بيگ شهبندر عثماني، به بهانه محافظت از شهبندرخانه گروهي سرباز با دو افسر به خوي آورد، كه تا آغاز جنگ جهاني و استيلاي روسها بر خوي در اين شهر بودند.
با پيروزيهاي مشروطه خواهان در تبريز، شب 13 ذيقعده(17 آذر) خوي به دست مجاهدان به سركردگي قوچعلي خان يكاني فتح شد. و امير امجد ماكويي شبانه به ماكو گريخت . حاجي ميرزا ابوالقاسم امين الشرع روايت مي كند:‹‹ به خوي خبر رسيد كه جمعي از مجاهدان به كاروانسراي ايواوغلي آمده و رؤساي ايشان قوچعلي خان و هادي خان گرگري و حاجي جبار خويي هستند و اين جماعت برخي از تبريز آمده، ولي اغلب از اهل يكانات جمع شدند و در اول بيش از چهل پنجاه نفر به خوي خبر ندادند.
حكومت خوي امير امجد ماكويي هرگز باور نمي كرد كه اين جماعت اندك بتوانند به شهر هجوم آورند تا اينكه يك شب، جماعت از ايواوغلي حركت كرده، اولا به ديزج ديز آمده و جمع كثيري هم از آنجا به ايشان ضميمه شده، ساعت شش از صبح رفته بي خر بر سر شهر آمده و از داخل شهر هم جماعتي كه طرفداران و هواخواهان ايشان بودند يكمرتبه قراولها را اغفال كرده دروازه ها را بازكرده جماعت سواره و پياده داخل شهر شدند. نزديك شش و نيم صبح ود كه صداي شليك تفنگها و بمبها و هاي وهوي مردان و خروش لشكريان مانند صداي رعد يكمرتبه در شهر پيچيد و شور محشري رپا گرديد.
حكمران شهر چون حالت شهر را ديگرگون و بخت را واژگون مي بيند و فرار كردن وجهه همت خود قرار داده حتي رختهاي خود فرصت حمل پيدا نكرده، از غايت هول وهراس به جاي گذاشته و بگذشته است.
بعد از افتادن خوي به دست مجاهدان ، انجمن ايالتي تبريز براي برقراري حكومت قانوني در خوي امير حشمت قره جه داغي ( ابوالحسن نيساري) را كه از آزاديخواهان بنام بودرهسپار خوي كرد.
همزمان با آمدن امير حشمت، به حكومت خوي حيدر عمو اوغلي انقلابي معروف حرفه اي به خوي آمد، و اختيار مجاهدان را به دست گرفت، و فرمانرواي واقعي شهر گشت.
بعد از تسلط مجاهدان بر خوي سواران ماكو كه از سلماس عقب نشسته بودند، به رياست عزوخان در شمال شرق خوي اردو زده بودند و سردار هر روز دسته هاي تازه اي به كمك آنها مي فرستاد كردهاي شكاك هم به رياست سميتقو به دستور اقبال السلطنه از طرف قطور خوي را تديد مي كردند، خانهاي ماكو به بهانه جنگ مشروطه و استبداد از هيچ ظلم و فسادي كوتاهي نمي كردند.
خوي مرز ازادي و استبداد بود، و روزهاي حساسي را مي گزاند در آغاز كار حيدر عمواوغلي نامه هايي ه اقبال السلطنه و سران عشاير كرد نوشت وآنها را به رفع دشمني و كينه و آشتي كردن با مشروطه خواهان فرا خواند. پيداست كه ثمري نداشت و نيروهاي استبداد نقشه نابودي مجاهدان را مي كشيدند كردهاي سردار به منظور قطع رابطه خوي با تبريز و جلفا به روستاهاي شرق خوي تافتند. مجاهدان سوار و. ياده به كمك شتافتند. در اين جنگ 500 تا 600 تن از دو طرف كشته شدند.
حمله اصلي نيروهاي ماكو به روستاهاي بزرگ فيرورق و بدل آباد انجام گرفت. اين بار حيدرعمواوغلي تمام مردان مسلح شهر را براي جلوگيري فرستاد حمله ماكوييها به فيرورق با شكست روبرو شد. فرداي آن روز كردها به بدل آباد حمله كردد زدوخورد خونيني در گرفت دو سه روز بعد به محله و رباط تاختند رباط را گرفتند و شهر را محاصره كردند و بيش از 15 روز آن را در محاصره داشتند.
حيدر عمواوغلي كه مردي آزموده و هوشيار بود دقيقه اي در حفاظت شهر غفلت نمي كرد و هر شب شخصا تفنگچيان و كشيكچيان برج و بارو را وارسي مي كرد. در اواخر زمستان 1327، سراسر روستاهاي شمال خوي در دست كردها و خانهاي ماكو بود شكور پاشاخان در هاشيه رود، حمدالله خان سالار در وشلق، نموخان ايلخاني و عزوخان در قز قلعه اردو زده بودند.
در بيرئن شهر فقط روستاهاي فيرورق در غرببه دست مجاهدان بود كه مير اسدالله قراعيني از آن دفاع مي كرد، و در سعدآباد اردويي از مجاهدان تشكيل شده بود كه در آن عده اي از مجاهدان عثماني به همراه عده اي از ارمنيها حضور داشتند.
در 16 صفر 1327( 18 اسفند) 500 سوار از اردوي سعدآاد به قصد حمله به صوفيان و گشودن راه تبريز عيمت كردند مجاهدان از نيمه شب در چند گروه از رودخانه قطور گذشتند، و خود را به كنار روستاي هاشيه رود كه به دست ماكوييها بود رسانيدند. هنوز آفتاب ندميده بود كه درگيري آغاز شد ابتدا پيروزي با مجاهدان بود. با رسيدن نيروهاي تازه نفس استبداد ورق برگشت و شكست در صفوف مجاهدان افتاد. از طرفي ديگر مشروطه خواهان در چهرگان نيز محاصره شدند و بعد از اندك زدوخوردي، سواران آنها خود را نجات دادند اما پيادگان كه بيشتر آنها اهل اروميه بودند تا آخرين نفر به دست نيروهاي استبداد جان سپردند، و تا ماهها بعد امواج درياچه پيكرهاي كشتگان را به ساحل مي انداخت.
از آن طرف در ماكو هم دهقانان شوريدند و حمدالله خان سالار تير خورد.سرانجام سردار عزوخان را با كليه سواران از خوي به ماكو فرا خواند. با برقراري آرامش در خوي امير حشمت از خوي به ارومي رفت، حيدر عمواوغلي هم به دستور حزب اجتماعيون عاميون باكو خوي را ترك كرد.بعد از رفتن امير حشمت و حيدر عمواوغلي، و بعد از آنكه با خلع محمد عليشاه مشروطيت در شهرهاي دوردست استقرار يافته بود كار خوي به دست انجمن ملي بود.
منابع:
تاريخ خوي؛ دكترمحمد امين رياحي
تاريخ مشروطه ايران؛ احمد كسروي


علامه محمد تقی جعفری
آيدين اصغرزاده
استاد محمد تقی جعفری در سال 1304 شمسی در شهر تبريز چشم به جهان گشود.نخستين آموزشها را نزد مادرش فرا گرفت .خانواده استاد علی رغم اينکه از نظر اقتصادی در سطحی پايين بودند از نظر صفای معنوی و اخلاقی جايگاه رفيعی داشتند.
دوران کودکی استاد به دست و پنجه نرم کردن با هيولای فقر می گذرد .استاد پس از شش سال درس خواندن ، به دليل مشکلات مالی ، تحصيل را ترک کرده و به اتفاق برادر بزرگترش به مدرسه طالبيه تبريز رفته و مشغول فراگيری علوم اسلامی می شود.تامين هزينه زندگی، استاد را ناگزير از اين می کند که صبح ها تحصيل کرده و بعد از ظهر ها کار کند.استاد در سال 1319 شمسی در حالی که فقط 15 سال داشت راهی تهران شد و ضمن سکونت در مدرسه مروی تحصيلات خود را پی گرفت. پس از آن استاد تهران را به مقصد قم و پس از آن نجف ترک می نمايد تا به کسب علم اشتغال يابد.استاد در سن 23 سالگی به درجه اجتهاد نايل آمد.ايشان در طول عمر پربرکتشان از محضر استادانی چون آيت الله سيد ابوالقاسم خويی و همچنين آيت الله شيخ مرتضی طالقانی بهره فراوان جسته است.از کارهای بزرگ علامه می توان به شرح نهج البلاغه امير مومنان علی (ع) اشاره کرد که بحق از گنجينه های جهان علم و دانش و معنويت به شمار می رود.علامه جعفری به عرفان و به خصوص عرفان مولانا و شمس تبريزی توجه وافری داشت که حاصل آن نگارش چندين کتاب در اين زمينه است .اثر در خوری که استاد از خود در اين زمينه برجای گذاشته است شرح و تفسيری است که بر مثنوی معنوی نگاشته است. استاد در اين زمينه می فرمايد : می ديدم که اين کتاب در فرهنگ ما مطرح است و جايگاه ويژه ای دارد. از طرف ديگر آن را در عين داشتن مضامين عالی و بلند ء دارای اشتباهات و تناقضاتی يافتم.از اين رو فکر کردم اين کتاب که جايگاه ويژه ای در فرهنگ انسانی دارد و به آن مراجعه و استناد می شودء بايد از نظر روشنفکر شيعه مورد تفسير قرار گيرد تا مقداری از افراط و تفريط ها زدوده شود....
برخی از آثار استاد علامه بدين قرار است :حيات معقول، فرهنگ پيرو و فرهنگ پيشرو، مولوي و جهان بينی ها، از دريا به دريا(كشف الابيات مثنوي در چهار جلد), گزيده افكار راسل ، جبر و اختيار، فلسفه علم، زيبايي و هنر، عرفان اسلامي، اخلاق و مذهب، فلسفه و هدف زندگي، طرح ژنوم انساني و ... استاد از حافظه نيرومندی برخوردار بود به طوري که نزديک به صد هزار بيت شعر از بر داشت. استاد ضمن لحاظ نمودن زحمات و سختيهايی که غرب در راه پيشرفت علم و تکنولوژی متحمل شده ء حساب آن را کاملا با هستی شناسی و معارف انسانی الهی جدا کرده و جهت اثبات ادعای خود با فيلسوفان متعددی از غرب مناظره کرده است . از جمله می توان  به مناظره ای که استاد با برتر اندراسل فيلسوف بزرگ غرب در سال 1342 انجام داده است که در روزنامه اطلاعات وقت به چاپ رسيده است اشاره کرد.درباره ويژگيهای شخصيتی و اخلاقی استاد آورده اند که همواره از غرض ورزی و لگد مال کردن شخصيت ديگران دوری می کرد و در تحمل عقايد ديگران مثال زدنی بود . چنانچه هميشه نام فيلسوف انگليسی "برتراند راسل " را اگر چه با آرای وی موافقت نشان نمی داد و همانطور که ذکر شد با وی مناظره نيز کرده بود- با احترام و ارج زيادی ياد می کرد.
شگرد استاد در نقد منصفانه است.با اينکه به تقاضای محمد تقی شريعتی پدر معلم شهيد دکتر علی شريعتی ء ايشان مدتی را در محضر استاد به شاگردی پرداخته استءايشان حتی در مقام استاد ء پاسخ منفی را نثار کسانی می دارد که خواستار اظهار نظر کتبی استاد در مورد عدم صلاحيت دکتر در طرح مباحث دينی بودند.حتی در اواخر عمر در بيمارستانی در شهر لندن به فرزند خود ــ که اظهار کرده بود مايل است به سفر حج برود ــ نصيحت می کند که تا حج دکتر شريعتی را نخوانده ای حج مرو...سرانجام اين دانشمند بزرگ که به دليل سرطان ريه در کشورهايی مثل نروژ و انگلستان مورد مداوا قرار گرفته بود به علت سکته مغزی در 25 آبان سال 1378 به لقأ الله پيوست. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
اين همه تعبير گوناگون که در تعبير ماست
در نهايت جز جمال واحدی معناش نيست
صد هزار انگشت ايما گربرآيد ز آستين
مقصدی غير از هلال نير يکتاش نيست


بابا صفري و تدوين تاريخ دارالارشاد
مژگان دورنما

در تاريخ ملت آذربايجان كم نبوده اند انسانهاي بزرگي كه به فرا خور وضعيت و شرايط خاص زماني خودخدماتي بس بزرگ به ملت خود كرده اند . دلاوري ها و رشادتها ي فرزندان اين ملت در دفاع وصيانت از ارزشهاي والاي فرهنگي آذربايجان چه در صفوف نبرد نظامي عليه توطئه چيان و دشمنان نام مقدس آذربايجان و چه در صفوف درهم تنيده آزاد انديشان كه تنها سلاحشان قلمشان بود . هنوز در اذهان عموم ملت باقي مانده است . رمززنده ماندن قهرمانان واسطوره ها و وقايع مربوط به يك ملت در وجود تاريخ مستند و جامع آن است و اين رسالت عظيم بر عهده تاريخ نويساني متعهد است . تاريخ پرافتخار اردبيل “ دارالارشاد‌” كه در گذشته غالبا در مركز دايره سياست و اقتصاد روز كشور قرار داشته و دفعات متعدد حتي مسير تاريخ ايران را عوض كرده است ، با قلم زرين “ بابا صفري “ مرد شماره يك اردبيل در دوران خود ثبت گرديد . قبل از وي تاريخ مدوني درباره اردبيل وجود نداشته است ايشان جزو اولين شخصيت هايي است كه نوشتن تاريخ منطقه را در سطح ايران آغاز كرد و بعد ها طبق روال ايشان ديگر شخصيت هاي فرهنگي مناطق مختلف ايران نيز شروع به تدوين تاريخ شهرهايشان كرده اند . مرحوم بابا صفري در سال 1299 در محله اوچدوكان اردبيل ديده به جهان گشود در چهارده سالگي به مكتب رفت و سپس در نزد ميرزا حسن خوشنويس قرآن را فرا گرفت تا بالاترين مقطع تحصيلي ممكن در اردبيل ( كلاس نهم ) درس خواند سپس به تبريز رفته و دانشسراي عالي را با رتبه اول سپري كرد با اين رتبه امكان ادامه تحصيل رايگان در تهران را كسب كرد اما به خاطر پدر و مادر پيرش به اردبيل بازگشت در اردبيل به عنوان دبير دبيرستان ( پور اندخت ) اردبيل و نيز مدرسه سوري شروع به كار كرد پس در كنكور دانشكده حقوق قبول شد و در مدت سه سال دوره ليسانس را گذراند بعد از فراغت از تحصيلات دانشگاهي به اردبيل باز گشت و اينجا نقطه شروع فعاليت هاي فرهنگي بابا صفري است در سال 1328 به عنوان معاون فرهنگ اردبيل به كار مشغول شد.وي در اين دوره دست به انتشار اولين مجله تاريخ مطبوعات ادربيل با نام “ مجله فرهنگ اردبيل “ زد . مرحوم مهدي بازرگان با ارسال نامه اي از تلاش بابا صفري در انتشارچنين نشريه وزين تقدير مي كند . تاسيس اولين كتابخانه عمومي در ميدان سرچشمه و احداث چندين مدرسه از ديگر فعاليت هاي او بود . وي در روند ملي شدن صنعت نفت ( 1330-1329 ) تلاش فراواني كرد . در حمايت از جنبش مصدق روز اول تيرماه 1330 ميتينگ با شكوهي را در حياط مدرسه صفوي بر پا كرد و قطعنامه ميتينگ را به دكتر مصدق ارسال داشت . وي بعدها هزينه سنگين اين كار را پرداخت.
 فعاليتهاي وي از چشمان دقيق و قدرشناس مردم اردبيل به دور نماند .كسبه و اصياف اردبيل با حمايت دانشجويان اردبيلي مقيم تهران در آبانماه 1331 ، زماني كه وي مدير مدرسه ابوريحان تهران بود به تهران آمده و از وي خواستند تا سمت شهرداري اردبيل را قبول كند . خود مي گويد : من موضوع را با مادرم در ميان گذاشته ايشان مخالف بودند اما من استادي داشته ا م به نام دكتر “ صديق نوري “ كه در آن موقع وزير كشور بود كه مرا احضار كردند و گفتند :‌من پدر معنوي تو هستم و تو نبايد محبت مردم اردبيل را ردكني با اين كه احراز پست مديركل اداره فرهنگ تهران براي وي مسجل شده بود در پانزدهم آبان 1331 دعوت مردم اردبيل را لبيك گفت و عازم اردبيل شد خود مي گويد :‌ من يك معلم بودم و كلاس در س من حالا به اندازه شهر اردبيل گسترده شده بود م من بايستي در آن كلاس بزرگ تدريس مي كردم وي از همان ابتدا دست جيره خواران سلطنت بانام منتفذين شهر را كوتاه كرد. از آنجا بود كه تحركات آنان نيز براي از ميان برداشتن اين مدير مردمي و دلسوز آغاز شد كه در نهايت به 28 مرداد 1332 معتل شد با شنيدن خبر كودتا منفذين شهر با تحريك رئيس شهرباني وقت كه به شرابخواري و فساد اخلاقي معروف بود . قصد جان باباصفری و خانواده اش را كردند كه باز هم مردم قدر شناس به فرزند جذوم خود پناه دادند . هر چند كه به گفته خود ،‌مادرش در اثر ضربه روحي وارده در اين ماجرا دق مرگ شد . از جمله اقدامات وي در دوره شهرداري اردبيل تاسيس صندوق تعاوني براي كارمندان شهرداري در خواست رسمي از صاحبان كارگاههاي صابون پزي ، آسياب موتوري ، دباغي و … براي انتقال تاسيسات كارگاههاي خود به محل مناسبي در خارج شهر براي كاهش آلودگي هوا و تغيير نام بعضي از محلات اشاره كرد
بروز اختلاف سليقه سياسي بين انجمن شهر و شهردار مشكلات فراواني به بار آورد با انحلال انجمن شهر در فروردين 1332 مرحوم بابا صفري مستقلا به انجام وظايف خود پرداخت و باعث پيشرفت و آباداني روز افزون شهر شد كه از جمله اين فعاليتها مي توان به تغمير پلها ، برق رساني محلات ، ايجاد بلوار در ساحل رودخانه باليقلو و … اشاره كرد . سوابق درخشان و صداقت كاري باباصفري باعث شد تا از سوي اداره تعليمات متوسطه به رياست كارگزيني و اعتبارات آن اداره منصوب شود در سال 1344 به عنوان معاون سازمان اوقاف به كار خود ادامه داد و در سال 1350 با پيوستن حج به سازمان اوقاف به عنوان رئيس حج كشور منصوب شد و تمامي اين خدمات صادقانه به دولت ايران در سال 1358 با بازنشستگي اش پايان يافت اما فرزند ساوالان همچنان با قلم خويش به اعتلاي فرهنگ اين مرزوبوم پرداخت . وي دوران بازنشستگي اش را در كشور سوئد در كنار فرزندانش كه در آنجا مشغول به تحصيل بودند سپري كرد . جلد سوم و چهارم مهمترين كتاب او يعني “‌اردبيل در گذرگاه تاريخ “‌ محصول اين دوران است . سه جلد كتاب اردبيل در گذرگاه تاريخ تا كنون چاپ شده است و جلد چهارم در دست چاپ مي باشد . اين كتاب ارزشمند در سه دهه اخير مهمترين و كاملترين منبع مطالعاتي محققان تاريخ اردبيل بوده است . حاج بابا خان مجاهد اردبيلي، تاريخ مشروطه و آزادي خواهي ملت بيدار اردبيل، با قلم اوزنده شد و جان گرفت و در تاريخ ماندگار شد . جلد اول اين كتاب در سال 1350 منتشر شد كه به شيوه روايتي به تبع ديگر تاريخ نويسان اين دوره نوشته شده است در اين شيوه مؤلف هيچگاه منابع مورد استفاده خود را نقد نمي كند . و درستي يا نادرستي مطالب منقول خود را به گردن راوي مي اندازد گهگاه در فصولي از كتاب به ويژه فصل مربوط به دموكرات به صورت محدودي به شيوه تحليلي به مطلب پرداخته اند . با اين شيوه مي توان مشخص كرد كه اصطلاح آرياييي كه در روايت كاذبي آمده اصطلاح جديدي است كه غربي ها در يكصد سال اخر وارد قاموس تاريخ كرده اند و در هيچ يك از متون تاريخي و ادبي كشور كه به زبان فارسي نوشته شده از ابتدا تا اواخر دوره قاجار اين چنين اصطلاحي وجود ندارد و مشاهير و نويسندگان و مورخان ما از آن بي خبرند ( عادل ارشادي فرد ،‌آواي اردبيل) اين كتاب به دليل نبود منابع كافي از دوره قبل از اسلام ،از دوره بعد از اسلام آغاز مي شود عمده ترين منابع باباصفر فتوح البلدان بلاذري ، تاريخ يعقوبي ، تاريخ طبري ، مروجالذهب مسعودي ، تجارت الامم ابن مسكويه و تاريخ كامل ابن اثير است . اوج موفقيت استاد در تدوين و تاليف بخش تاريخ معاصر و به ويژه تاريخ مشروطيت اردبيل و تارخ فرقه دموكرات آذربايجان است . در جلد اول كتاب مي نويسد : آذربايجان به قول خود يكي از نويسندگان قديم ارمني كه در قرن 4 ميلادي مي زيست دو پايتخت داشت يكي اردبيل و ديگري گنزك يا شيز قرون اسلامي كه امروزه به نام تخت سليمان خوانده مي شود قيام زنان اردبيل به عنوان بزرگترين واقعه سال 1314 ق يكي از بخشهاي كتاب است كه به چگونگي آن اشاره مي شود . اختلاف دو عالم بزرگ آن زمان حاج مير صالح و آقا ميرزاعلي اكبر از ورود آقا ميرزا علي اكبر به اردبيل آغاز گشت و تا سال 1319 كه سال در گذشت حاج مير صالح بود ادامه يافت و شهر را از اتحاد و يگانگي برا ي تامين حوائج عمومي بازداشت حاكم از حاج مير صالح حمايت مي كرد و تلاش مريدان حاج ميرزا علي اكبر به ثمر نمي رسيد ميرزا علي اكبر مي خواست قدرت و نفوذ خود را در دستگاه اداري افزايش دهد و اين آرزوي تمام مريدان وي بود در سال 1314 ق روزي جمع كثيري از زنان در حاليكه چادرهاي خود را به كمر بسته و دامن آنها را پر از سنگ نموده بودند به پيشوايي شير زني به نام “ بيگم پاشا “ از محله سلطان آباد براه افتادند و پس از انكه بازار و دكانها با تهديد و ارعاب مجبور به تعطيل كردند. راه قلعه را در پيش گرفتند . سربازان درهاي قلعه را بستند و آتش گشودند و چندين نفر را كشتند قيام را دفع كردند سربازان كه از فولادلوها بودند مدتها از ترس انتقام كسان مقتولين به شهر نمي آمدند قيام زنان بزرگترين واقعه آن سال جلوه كرد مردم شعرهايي از ان حادثه ساختند :
حكم ايله دي بيگيم پاشا كل انا شا وفراشا
سيزقلعه ني باسون داشا من بازارا گئويم گليم
چاخچوريمي گئيم گليم                  بير شين كاباب يئيم يگيم
چنين نهضتي در گذشته زنان اين شهر و حتي نقاط ديگر ايران تا آن موقع سراغ نداريم و براي اولين بار شركت بانوان را در يك امر سياسي و اجتماعي در عصري كه سه ربع و قرني پيش از آزادي زنان ايران است در اين شهر ملاحطه مي نماييم . در جلد سوم علاوه بر بيان رويدادهاي اجتماعي كه در جلد اول و دوم فقط به آنها اشاره مي رود ، از تعليم و تربيت فرهنگ و هنر تفريحات سالم ، علما و دانشمندان اردبيل هم سخن به ميان آورده و در زمينه كشاورزي ، دامداري ، صنعت بازرگاني و نيز تاريخچه طب و بهداشت در اين سامان مطالبي عنوان كرده است . باباصفري علاوه بر كتاب ارزشمند اردبيل در گذرگاه تاريخ تاليفات ديگري نيز داشته است از جمله يك قرن تقويم تطبيقي ، ترجمه قرآن مجيد ، جغرافياي جهان اسلام ، چهارده جلد كتاب درسي دبيرستان . باباصفري در سن 83 سالگي در سال 1382 دار فاني را وداع گفت مراحل مقدماتي انتقال پيكر ايشان از كشور سوئد به ايران و اردبيل داده شد و طي مراسمي با شكوه پيكر ايشان از ميدان عالي قاپور تا آرامگاه مفاخر اردبيل تشييع شد اين آرامگاه به بيشنهاد اعضاي هيئات انتخاب محل تدفين در نظر گرفته شد تا بدين وسيله با انتقال چهره هاي بر جسته علمي و فرهنگي و تاثير گذار بر تاريخ اردبيل به اين مكان آيندگان قدردان زحمات گذشتگان پر افتخار خود باشند در حال حاضر فيلمي از زندگي استاد توسط شركت سروش اردبيل در حال ساخت است از دست اندركاران تهيه اين فيلم به خاطر كار ارزشمندشان تشكر مي كنيم .
منابع :‌
ــ اردبيل در گذرگاه تاريخ جلد 1،2،3
ــ آواي اردبيل – سال هفتم شماره 212 – عادل ارشادي فر
ــ آواي اردبيل – سال هتفتم شماره 208 -


ابوالقاسم نباتی
علی اصغر محمدزاده
بيراوزون مودّت آنا ديليينده يازيب اوخومانين ياساق اولماسي و ديله باغلي اولان باشقا سويّه لرده چاليشماغين ايمكان سيزليغي سبب اولوب كه بوچاغدا ياشييان آذربايجانليلار اؤز كئچميش دبلريله، كولتور لري ايله، آناديللرينده يارانميش اثر لريله و بويوك يازيچي لار و شاعير لريله چوخ تانيش اولسونلار ائله كي چو خلو اثر لر ايللر بويو تاتانينمايش قالميش و يا بيرآرا ديللره دوشندن سونرا خاطير لردن سيلينيب و شايد ده تانينماميش آرادان گئتميش اولوب.
آذربايجاندا 19 -جو عصرده ياشييان بيربويوك و گؤركملي شاعيركي شعرلري ديللرده اولاراق بعضا افسانه لريميزده گيريب امّا اؤزو اونودولوبدور سيد ابوالقاسم نباتي دير. اونون دوغوم تاريخي قطعي بيلينمه يير آمّا چوخلو احتمال 1812 جي ايلده آنادان اولماسيندادير. تبريزده ديوان نباتي آديله چاپ اولونان مجموعه ده  ه.ق 1191 ده آنادان اولماسي يازيلميشدير. آذربايجانين جنوبوندا  قاراجاداغ ماهالي نين" اوشتيبين" قصبه سنيده آنادان اولموشدور آتاسي سيد محترم اوشتيبيني آديله تانينميش بير روحاني ايدي. سيد ابوالقاسم  "خان چوباني"،" مجنون" ،"مجنون شاه" و "نباتي" تخللصلريله شعر يا زاراق شعرينين گوجو و ميللت آراسيندا يايغين اولماسين بئله توصيف ائدير:
«ميدان عشق ايچره سگيرتديم آتي مسخر ائيله ديم روم وهراتي»
شاعرين نباتي و خان چوباني تخلصريني سئچمه سينين نبات آديندا بير قيزا محبتي و بير مدت چوبانليق ائتمه سيله با غليليغي وار دير.
«مجنون دئييرلر آديما آمّا نباتي ام دايم ايشيمدي كام آليرام من نباتدان
عالم بيليركي من ييرم متصل نبات ال چكمشيم اوسن ديين آب و نباتدان
بناتينين بير پارا شعرلري  بيزيم  ائليميزين آراسيندا ائله يئر آچميش كي اونلاري هئچ بير زامان اونوتماق اولماز. البت كي هر آذربايجانلي «آپاردي سئللر ساراني» ماهنيسي له تانيشدي نباتي بو شعر ده بئله سؤيله يير:
«گئدين دئيين خان چوبانا
گلمه سين بو ايل موغانا
موغان باتيب ناحاق قانا
نباتي بير پاك سيرت انسان كيمي بير خاص حقيقتي آختارير آما هئچ بيرطريقت ده اونو تاپماياراق درين حوزن ايله بئله سؤيله يير:
جانا اود  ووردوم اؤزوم، پروانه لردن كوسموشم
تا كه مجنون اولموشام ديوانه لردن كوسموشم
بيرغلط سوزدوركي ديير گنج اولور ويرانه لرده
گنج يوخ ويرانه ده، ويرانه لردن كوسموشم
حاصليم اولدو تجربدن ندامت توشه سي
ايندي اول باش آغيردان، افسانه لردن كوسموشم
خانيمانيمدان مني سالدي نباتي دربدر
عقله باخ مجنون كيمي بيگانه لردن كوسموشم
نباتي نين شعرلرينين اساس قهرمانلا رينين بيري اوز يئريني، قيمتيني بيلن گؤزلدير. بودا بيرقوشماكي شاعير اوندا آذربايجانين ائلات قيز لاريني درين بير تانيشليقلا و صف ائدير:
«با شينا اورتو بدور ترمه آبي قاشلاري با شلاييب ناز وعتابي
آمان ساقي، گتير اول مي نابي بوجلادين قيلينچيندان الحذر
بونئجه نذگيزدير، بونئجه گؤزدور بونئجه لاله دير، بونئجه اوز دور
برنئجه شكردير، نئجه سؤز دور نه بئله لعل اولور نه بئله گوهر
نباتي بحر طويل ساحه سينده ده قلم چالميشدير. بير نمونه سيني نظر دن كئچيردك: «سني من اي مه انور نئجه تعريف فيليم يوخدي شبيهون بولطفات بوشرافت بوجهان اوزره پري حورلر اؤلمز نه ييم قالميشام عاجر بو و جاهت بوملاحتده زليخا نه دي. ليلي نه دي. عذرا نه دي. سلمانه دي.
بالله كي اؤزون تك اولا بيلمزز گول حمرا ها ئبله يوخدي قدون تك چمن دهرده بير سرو دلارا و نه شمشاد و نه عرعر نه صنوبر هاني زولفون كيمي سونبول»
نباتينين و فات تاريخي، دوغوم تاريخي كيمي دقيق بيلينمه يبر و 1862 دن 1873 نجو ايله قدر يا زيليبدير نباتي عومرون آخير لاريندا اوشتيبينه قاييتميش و اوردا  وفات ائديببدير و مزاري دا اوردادير. سوندا نباتي نين شعريندن بير با شقانمونه:
«نه مدت دير من بيچاره يارب يار سيز قالديم       پوزولدو رونقيم داغيلدی ائوپرگار سيز قالديم
کيمه اظهار ائديم درديم هانی بير محرم اسرار                             غمگساريم يوخ عجب غمخوار سيزقالديم
غم هجرانه يا نديردين مني اي چرخ دون بسدير                     رحيم اسمينه آللاهين دئييم، اقرار سيز قالديم»
قايناقلار:
1ـ تار يخده ايزقويان آذربايجا نليلار
2ـ آذر بايجان ادبيات تا ريخينه بير با خيش


ايشيقلي پنجره لر
مرتضی حسنعلی زاده
 
پنجره نين اوستونه سپيلن دولو ياغيش، گئديكجه آزاليردي. قارا بولودلارين هاراييندان داها بيراثر قالميردي.ياغيشين دامجادامجا سسي .‌اوتاغين ايچينده کي گوللري اويناديردي. احمدين آناسي،‌اوسته كي بالاجا پنجره نين تايين آچدي. سينه سين قاباغا وئريب،بيردرين نفس چكيب دئدی" احمد اوغلوم ،‌باخ هاوانين گؤزل ليگينه، نه گؤزل توپراق اييسي گلير" احمد گؤزلريني اوغوشدوروردي ، آنا سينين دوداقلارينا گؤز تيكدي. ياسمن خانيم ( احمدين آناسي )،احمدين باخيشلارين چوخ ايري تانييردي.احمدين سايينا گتدي،‌اونون ياناقلاريندان اوپدي . احمد ده اؤزون ، آناسينين قوجاغينا ساليب دئدي: " آنا‌مني ده پنجره نين قاباغينا آپار‌منده توپراقين گؤزل عطريني دويورام .
احمدين يئددی ياشي واريدي . آما كيشي كيمي دانيشيقي واونون گؤزل سؤزلرينه گؤره،محله نين اوشاقلاري ، احمدي چوخ سئويپ اونو اؤزلرينه باشچی ائله ميشديلر . احمد ايله آناسي بير بالاجا حيط ده يا شييير ديلار . اونون آتاسي يوخيدي . نئچه دفعه لر آناسيندان ، آتاسينين اولما ماغيندان سؤال ائتميشدي،آما آناسي يا سؤزو دئيشمديرميشدي يادا سونرا هرشيي سنه آنلادايام دئميشدي . بو سئوال احمدين فيكرين اؤزونه آليب اونو راحت بوراخميردي . پنجره نين قابا غيندا ،‌آناسي له دايانميشدي و گؤزلريني ياغيشين بالاجا دامجالارينا تيكميشدي . ائولرينين قاباغينداكي توپراغدان چيخان لاله لر ، قيرميزي قان رنگينده اولان گوللر ،‌چوخ گؤزل منظره ياراتميشديلار . توپراغين ساري رنگي ولاله لرين قيرميزي رنگ لري ائله بيل كي بيزه ساري گل سسي وئريرديلر.او آندا احمد آناسيندان سوروشدي :‌ آنا !‌ بولاله لري هاردان گتيريب ، حيط ده اكميسن ؟‌ آناسي درين باخيشلا احمده باخيب ، جاواب وئرمدي . آما گؤزلرين لاله لره تيكيب،اونلاردان گؤز گوتورموردي . احمد سوغوسون بيرداها تيکرار ائتدی .آناسي اونا باخيب،اللرين احمدين خرمارنگينده اولان توكلرينه چكيب دئدي : اوغلوم ، مدرسه نين واقتي ، گچير . گت ال- اوزنو،سرين سويوايله يو ،گؤزلرينده كي ييغيشان شيرتيغلاري ، اونلاردان آل . يوخساايستيرسن شيطان اوزوو يالاسين می ؟!
احمد دئدی : آنا،‌منيم سئواليما جاواب وئرمدين .
ياسمن خانيم احمدين باشينا بير بالجا تيققيلتي چاليب ، دئدی : تئز اؤل ‌مدرسه نين واقتي کچير . ايسته ميرسن كي موعلليم سني اياق اوستونده ساخلاسين ؟
احمد بيليردي كي چوخ سوروشماغين،داها فايداسي يوخ . اؤزون سو باشينا يئتيشديريب ، ال يوزون تميز ليب اوتاغينا گلدي .آناسي هله ده پنجره نين قاباغيندا دورموشدي ولاله لره باخير دي . احمد ياواشجا سسله دي “ آنا “؟ ياسمن خانيم يوزون دوندردي.گؤزلرينه دولان ياشلاري،اونلاردان آلدي.احمد بيلدي كي آناسي بير شئي اوچون آغلايير. ياسمن خانيمين گؤزلري قيپ قيرميزي اولموشدي . احمد  ده دئدی ‌گل اوتور، چاي چؤركدن يه.سن گرگ كي بؤيوك بيركيشي اولاسان.گل گؤزل اوغلوم . ايكيسي بير ليكده،چاي چؤركين باشيندا اوتوردولار .ياسمن خانميم ال آتدي.ساماوارين اوستوندن چايداني گوتوردي و احمدين ايسيتكانين قيرميزي رنگده گولاب چايينان دولدوردي . احمد هله ده آناسينين گؤزلرينه باخيردي . آناسي هئچ اونا باخميردي . ايستكانين ايچينه .‌اوچ دانا قند سالدي ‌، اونو قاتيشديردي . بيردن احمد اؤزون ياسمن خانيما ياخينلاشدي، دئدی : “ آناجان ،‌ سني بؤيوك آتانين جاني ، ده گينن ندن منيم سؤاليما جاواب وئرميسن ؟‌" آناسي ، احمدين شيرين ديلينه گولومسه ييب ، احمدي اؤز يانيندا اوتورتدي، اونا محبت گؤزيله باخدي.او آندا گؤزلري پنجره نين اوتاييندا اولان لاله لره ساتاشدي .
************
اوتاقين ايچيندن هئچ بير سس گلميردي ، اما اونون اوره گينين چيرپينماسي ، طبل سسي كيمي . ياسمينين باشينا گيريب اونون بئينين دولانيردي .
اؤزون ساما واردان اؤزاخلاتدي.آزجا قالميشدي كي سو قاينا سين.بيرداها اؤزون پنجره نين ياخينليغينايئتيشديردي.پنجره ني هوو توتموشدي . قوناق اوتاقينين ايچي خوش گوروشموردي . ياسمن بير بالاجا دليك دن اوتاقين ايچينه گؤز سالدي.حاجي غولام كي شهرين بؤيوك آداملاريندان بيريسيدي اؤزخانيواده سي له، اونلارين ائولرينه گلميشديلر . سويون قاينا ماسي ، ياسمني اؤزونه گتيردي.تئز اؤزون ساماوارا يتيشديردي.چايداني گوتوروب ، چايي دمله دي . ايستييردي اؤزون بير شئيينن فيكيرلنديرسين ، اما اولموردي . قولاقلارين ايتيلدميشدي كي آناسي چاغيرماق هامان ،‌تئزدن چايي آپارسين .
 قيزيم ! چايي گتير ، آناسي دئدی . اوره گي داها يگين چابالاماغا باشلادي . چايين يانينا قاچيب،‌ايستكانلاري داغ عطيرلي چايينان دولدوردي ، مجمعي نين ايچينه دوزوب ، درين نفس چكندن سونرا ، اوتاقا ساري يولا دوشدي . اوتاقين قاپيسيندان ايچري گيرمكده حاجي غولام چپيك چالدي. اونونان بيرليكده خانيمي سي و ‌قيزي آلقيشلاديلار. ياواش ياواش اؤزون حاجي غولامين قاباغينا يئتيردي . اونون قاباغيندا اييليب ، دئدی : بويورون حاجي غولام. گولش قاباخ بير ياسمنه باخدي ، دئدی : به به بوچايين ايشمه گي وار. اللرين آغريماسين گؤزل گلينيم . ياسمن دئدی : ساغ اولاسينيز .چايي سريه خانيمين قاباغينادا توتدي . محبوبه نين ده قاباغينا توتدي . اونلاردا چايي گوتوردولر،ياسمن اللرين آغريماسين دييه دييه اينجه اينجه اوغلانين قاباغينا ياخينلاشدي.ايريلدي‌چايي اونوندا قاباغينا توتسون . اوغلان باشين آشاغي ساليپ ، باشين قووزاميردي . محبوبه اوغلانين قيچيندان تيققيلتي چالدي ، ياواش دئدی : احمد
احمد، باشين يوخاري قاليخيزيب . قارا گؤزلري له ، ياسمنه باخدي . ياسمن يئرينده قوروموشدي بيلميردي بو نه حالت دير ، اما احمده باخاباخا اوريي داهادا يگين چيرپينيدري. ائيله اولموشدي كي بيلميردي چادراسي باشيندان دوشمكددی . احمدين گؤزلرينده بير هئيبت . بير ايگيدكيمي باخيش واريدي كي ياسمني تيترمگه سالميشدي. سرو بويلو بير اوغلان كي ياسمني آغاج كيمي قوروتموشدي.نئچه لحظه لر بيربيرلرينه باخيرديلار . ياسمن چايي احمدين قاباغينا توتدي .بويورون  احمد ياسمنه باخاباخا چايي گوتودري اللرين آغريماسين. بوباخشيلاردا احمدين آناسي
" سريه خانيم" سسله دي : ياسمن !! … گلينيم گل بير اوتور يانيمدا .‌سني گؤرچك گورورم . ياسمن اؤزونه گليب ، چادراسين باشينا قالخيزدي . يوزون چؤندردي ، گتمگه باشلادي . احمد گؤزلريني يئني دن يئره سالدي اوآندا ياسمن بيرداها دؤندي . احمدين گؤزلري هيچ فيكريندن چيخماميشدي. احمدده قيزا فيكيرلشيردي . اوتاقين ايچينده داها بير سس اشيديلميردي . احمد ايله ياسمنين فيكيرلري ، اوتاقين اوستونده ، اونلارين باشلارينين اوستونده،گئت قايتدايديلار.
*************
شهرين ميدانيندا چوخلو جماعت ييغيشميشدي. ائله‌كي اؤ بؤييكليكده ميداندا، داها بيرچوپ سالماغا،ئيرقالميردي.جماعت خياباندا، ائولرين‌داميندا، ايوانلاردا سيخيش سيخيشليقدا دورموشدولار. ميدانين وسطينده‌كي گيرده ‌سكي‌ده نئچه‌دانا كشيك‌چي، دورموشدولار. اونلارين يانيندا سايي‌دان چوخ كيتاب ييغميشديلار. سكّي‌نين دوره سينده‌ده كشيك‌چي واريدي. هربيريسي‌نين‌ده الينده، « برنو » تاپانچاسي اولاراق، جماعتي سكّي‌يه ياخينلاشماقدان، اوزاق ساخلييرديلار.
جماعت هئچ بيلميردي ندن بيربله كيتابي ميداندا ييغيبلار. آخي كيتابلار چوخ‌درين واؤنملي كيتابلاردان ساييليرديلار. داها جماعتين چوخيدا بيلمه‌سئيدي، شهرين عاليملري بوكيتابلاري چوخ ‌آغير تانييرديلار. هابله اونلاري گؤتورمك اوچون، جماعت بيربيرينين باشيندان آتديليرديلاركي، اوكيتابلارا ياخينلاش‌سينلار. آمّا كشيك‌چي‌لر، اونلارا آمان وئرميرديلر. قاباغاگلن آداملاري، اوزاقلاديب . داها چوخ ياخينلاشاني، تاپانچالارينين دالي سينان چيرپيرديلار.
احمد ائولريندن چيخميشدي‌كي اؤزون آتاسينين توكانينا يئتيرسين.ميدانا ياخينلاشا ياخينلاشا، گؤردوكي جماعت چوخليخجا ييغيشيب واؤنون آتاسي‌دا ميدانين بيرگوشه‌سينده، شهرين نئچه‌دانا بؤيوك باشلاريندان دانيشيقدادي . اينجه اينجه اؤزون اونلارا ياخينلاتدي‌كي بيلسين نه‌خبردي.
«بيزگرك قوريموياق بوكيتابلاري يانديرسينلار. بونلار بيزيم ايلك كولتوروموز، بؤيوك بيليم و ادبياتيميزدي. بونلاراولماسا، داها ائيلييه بيلمييه‌جييك اؤزوموزون باشيميزي يوخاري ساخليياق» : حاجي غولام دئدی.
حاجي محمدكيتابچي، حاجي غولامين سؤزلرين ايري تانيريب، دئدی: « منيم قارداشلاريم، من اؤز گؤزيم ايله گوردوم‌كي هانسي كيتابلاري گوتوردولر، فارسجا كيتابلارايله ايشلري يوخيدي، يالنيز توركجه كيتابلاري آييرديلار، گتديلر.»
آيدين‌ شهرين بؤيوك عاليملريندن بيريسی دئدی: « بوسيراداكي گئديري، من فيكر ائيليرم بو بيربالاجا ايش دئييل، بومملكتين باش يئرلريندن قيلينيب‌كي توركو كيتابلارينين هامي‌سيني يانديرسينلار. ياديزدا اولسا، نئچه ‌آي بوندان ‌قاباق، مدرسه‌لرين هاممي‌سيندا قانون كئچيرديلركي اوشاقلار، داها توركي دانيشما‌سينلار، توركي اؤخوماسينلار. هامي‌سي گرك فارسجا اوخوسون، فارسجا يازسين و فارسجا دانيشسين. »
بوراجان‌كي ماحمود قلم‌چي ساكيت دايانميشدي، دئدی: « آمان ريضاخانين اليندن‌كي باشيميزا هرنه اؤيون ايسترسه گتيره‌جك »
هامي اونون سايينا چوندي.
دئدی:«يولداشلار، ايندي بوسؤزلرين دانيشماغين فايداسي يوخدور. بيزگرك‌كي آغيللي بيرفيكيرقيلاق. بيز نه‌قدرده دانيش‌ساق، كيتابلار ياناجاقلار، سونموياجاقلار. اونلارياناجاق وبيزيم اوره‌گيميز‌كي هئچ، بيردونيا غيرتيميز ياناجاق. بيزيم بويوكلريميز ايشلئييب بونلاري بيزلره ساخليييپلار، آمّا بيزائيلييه بيلميريك بونلاري بيزدن‌سونرا گلن‌لره ساخليراق؟!.»
ماحمود‌عمي ايزلدي: « بيزگرك‌كي چوخدان بله ايشه دوشموش اولايديق، قورمايايديق ايش ‌بورايا چاتسين. دوزدي واقت گئچيپدي، آمّا هله‌ده يول‌وار، بيرايشيق‌وار!»
احمد بيردن دئدی: « نه ايش قيلماق اولار؟»
بويركلرين هاممي‌سي، احمده سايي چؤندولر. حاجي غولام سوروشدي: « اوغلوم، سن هاواقت گلدين‌كي بيز بيلمه‌ديك؟ .
احمد دئدی: « نئچه دقيقه اولار. »
ماحمود قلم‌چي سؤزلرينين دالي‌سين توتدي:‌ « بيزگرك قورماياق كيتابلار يانسين. »
احمد سؤروشدي: « آخي بيربله كشيكينن، بيز نه‌سيرادا كيتابلاري قورتاراق؟»
ماحمودعمي بيرگولومسه دي: « اوغلوم، احمد، من دئمه‌ديم‌كي گرك اؤزوموزو اؤلومه وئرك يادا اؤزوموزو اودا سالاق، بلكه گرك قالان كيتابلاري بونلارين اليندن قورتاراق.» نفسين دئشيركن، دئدی: « بونلار ايستييرلركي بيزيم كولتوروموزو، بيزيم بيليميميزي، بيزيم دونيا‌لارجا تاريخيميزي يانديرسينلار، بيزگرك‌كي نه كيتابلاري، بلكه بونلاري ساخلاياق.‌»
بويوكلرين هاممي‌سي  بيربيرلرينه باخديلار. ماحمودعمي‌نين سؤزلري چوخ درين ‌سؤزيرديلر.
ماحمودعمي دئدی: « آمّا بو بير آغير ايشدي. گرك‌كي هاممي‌ليخجا بو يولا  آياق قوياق.»
احمددئدی: « بونلارين هامي‌سي دوز، آمّا نه‌ايش گورمه‌لييك؟ »
بوسؤزلرده، شهرين بويوك دارقاسي ميدانين سكّي سينين اوستونه چيخيب، كورينگينين آلتيندان بيرمكتوب چيخارديب واونو اؤخوماقا باشلادي. او دئدی‌كي ريضاخانين وئرميش امرينه‌گؤره، بوندان بله آذربايجانين هئچ ماحاليندا، توركجه اوخونماياجاق ومدرسه‌لرده توركجه اؤيرديلميه جكلر.
اونون سؤزلري قورتاراندانلان سونرا، بيركشيكچي الينده اود وورولموش آغاجي كيتابلارا ياخينلاتدي. جماعتدن هاراي ‌قوپدي. اودين ايشيقي، گؤزلرين قاباغيندا اوينايايدي، آمّا هئچ‌بير آدام ياخين يئريميردير. احمدين گؤزلري قان‌رنگينه چونموشدور.
 
آلما آغاجينين آلتينداكي ياپراقلار، قوپ قورو اؤلموشدولار. اؤنلارين ايچينده‌كي « رز » گوللرين كولو، هله‌ده ياشيلليقلارين اؤزلرينه ساخلاميشديلار. كؤزون ايچينده اؤلان گوللر اينجه اينجه سولماقدايديلار. آخي‌هاوا سؤيوخلاميشدي. كوزون يانيندا اؤلان داميالي گولدانلار، حؤيوضون قيراغيناجا چكيلميشديلر.
ياسمن حويوضون يانيندا‌كي تختين اوستوندن آشاغي‌يئندي واونون اوستوندكي اؤرتوگي ييغيشديردي، هاوا قارانليقلاشماقا باشلاميشدي.
« ياسمن قيزيم، آلمالاري حويوضدان چيخارت، يوياندان سونرا اونلاري سيلفچه‌نين ايچينه قوی. اوستونه‌ده بيراؤرتوك‌چك‌كي سولماسينلار.» گؤزل خانيم ‌دئدی.
« باش اوسته، آنا» : ياسمن دئدی.
اؤرتوگي الينده ، آشاغي اوتاقا آتدي. حويوضون طرفينه قاييتدي وآلمالاري يوماغا باشلادي. قيرميزي آلمالارحويوضون ايچينده ، آي ايشيقينين آلتيندا ايشيلدييرديلار. ياسمن اونلارا باخديقجا، دونيالارجا سؤزلر اوره‌گيندن كئچيردي. اؤ اولدوزلي‌گجه‌كي احمدين خانواده‌سي اونلارين ائولرينه گلميشديلر يادينا دوشدو. احمدين باخيشي، او واقت‌كي قيرميزي آلماني سبدين ايچيندن گؤتوردي وياسمنه باخدي… قيرميزي آلمالارين بيريسي‌ني گوتوردي، گؤزلرينين قاباغينا توتوپ، اوندان‌سونرا اؤنو اييلمه‌گه باشلادي. بوفيكيرلرده، عاطيفه، ياسمنين بالاجا باجي‌سي حيطه چيخدي. ياسمني گؤرمك هامان، ايلدي گؤزون قيراغيندان بيربالاجا داش گوتوردي، اونو حويوضون سايينا آتدي. سويون شاپپيلتيسي ياسمني اويانديردي.
عاطيفه گوله‌گوله ياسمنه ياخينلاشدي، دئدی: « گورورم وورولموسان  اؤزوو درده سالميسان»
ياسمن آلماني سويون ايچينه آتدي. اؤزون ييغيشديردي، آلمالاري يوماغاباشلادي. عاطيفه‌ده يانيندا اوتوردي. گولش قاباق ‌اوندان سؤروشدي: « ياسمن، احمدي چوخ سئويرسن می؟»
عاطيفه ياسمندن اوچ‌ياش بالاجايدي. اؤنون اؤن‌دورت ياشي واريدي. ياسمن اؤنادئدی: « عاطيفه، سنه بوسؤزلر گلمه ييب.»
عاطيفه دئدی: « خان‌باجي، اؤلمويا احمده سؤزوئرميش اولاسان »
عاطيفه بوسؤزي دئمكده، ياسمن آياغينين سوروتگي‌سين چيخارتدي، اونو الينه آليب، عاطيفه‌نين سايينا آتدي. عاطيفه گوله‌گوله اؤزون قيراغاچكدي، اونا ديمدي. ياسمنده دوردي عاطيفه قووالاسين. عاطيفه‌ده آياقي واريدي، ايكي‌سينده بؤرج آلدي، قاچماقا باشلادي. ياسمنده اؤنون دالي‌سي‌جا.
گؤزل خانيم پنجره‌نين اوتاييندان، ايكي قيزلارينا باخيردي. بير آه چكدي، دئدی: « ياسمن هله‌ده بويوموروپدي. سنين اورگيندن گلير اؤنو بو تزليكده اره وئره‌سن؟»
جعفربی ايستيكاني، مجمعي‌نين ايچيندن گؤتوره رک دئدی: « بيريسي‌كي ياسمن اوشاق دئيير، اؤن‌يدئدی ياشي‌وار. ايكينجي‌سي احمد بيرايگيد جاوان‌دير، بيركيشي‌دير. شهرده هركيم‌دن سؤروشاسان، اؤنو ياخشي اوغلان تانيييرلار. او محبّت‌لي بيراوغلاندي. سن هارادان بله بيرگؤزل جاوان تاپاجاقسان! هه؟»
گؤزل خانيم دئدی: « آخي ياسمن هله‌ده هئچ بيرشئيي باشارمير. اوهله‌ده ائيلييه بيلمير اؤزون ييغيشديرسين.»
« ند‌ن، واللّاه من‌كي گؤرورم ياسمن ائوين ايشلرينده ياخشيدير، ياخشي‌ يئمك پيشيرير، ياخشي ائوين تميزلمه گينده چاليشير،… سن نمنه‌سين آزگؤرورسن؟» جعفردئدی.
گؤزل، يؤزون پنجره‌دن چوندريب، جعفرين سايينا باخدي. گؤزلرينده بالاجا گؤزل ياشلار دؤلموشدولار. دئدی: من ايسته‌ميرم ياسمن مندن آيريلسين. او منيم بيردانا قيزيمدي.» بونلاري دئيه‌دئيه جعفرين سايينا گتمگه باشلادي.« من اونو پامبيق ايچينده بويوتميشم، قورخورام اره گئدندن‌سونرا، ائيلييه بيلمسين دؤزسون.» جعفرين پانيندا اوتوردي.
جعفر بيربالاجا گولومسه‌دي، « گؤزل، ياسمن ائيله‌ده بالاجا قيز دئييل. او صبيرلي بيرقيزدي، اونون ادبي، اونون ويقاري هراوغلاني آللاتار. من فيكرائيلميرم اؤزون ايتيرسين. اوندان‌سونرا اوگدندن‌سونرا، عاطيفه‌كي وار. اودا سنين قيزيندي. سن تك قالمازسان.»
جعفرآقا چايين قالانين‌دا ايستكانا بوشالدا بوشالدا دئدی: « بيرده‌كي احمد ياخشي اوغلان‌دي. اؤنون آنلاقي چوخ‌چوخدي. ياسمني‌ده‌كي ‌سئوير. اؤزوم بيله سينه تاپيشيرارام‌كي ياسمنينن محبّت‌لي اولسون.»
گؤزل‌خانيم الين قوردي سينه‌سينه دئدی: « آمّا من قورخورام. اوره‌گيمده بيرسيخيلتي‌واركي قويمور منده راضي اؤلام.»
جعفردئدی: « هئچ ناراحات اؤلما. اؤزوو چوخ سيخماكي آغيرگونلريميزده وار.»
گؤزل خانيم، گؤزلرينين بالاجاياشلارين، چرقدينين اؤجوينان سيلدي.
بوسؤزلرده، ائشيك‌دن بيرقيشقيرماسسي‌گلدي. ايله‌كي ائوين اوتاقلارين دولاناندان سونرا، اونلارين قولاقلارينا يئتيشدي.
گؤزل‌خانيم باشيناچالدي .واي اوشاقيم دئيه‌دئيه، دوردي  اوتاقدان ائشيگه قاچدي. جعفرآغادا اؤزون پنجره‌نين قاباغينا يتيشديردي. عاطيفه حويوضون قاباغيندا، اللرين قارنينا قؤرموشدي، « هاي‌هاي » گولوردي. ياسمن‌ده جيم‌جيلاق، حويوضون سويرنون ايچينده اوتورموشدي، گولوردي. سيغيرچيقلار آلما آغاجينين شاخه‌لرينده، چيغيرماقدايديلار.
****************
ساعات دوققوزياريما ياخينلاشيردي. احمدينن آتاسي ياواش‌ياواش ايسته ييرديلر توكانين قاپيسين باغلاسينلار و ائوه ساري يوللانسينلار. توكانين قاباغيندان جماعت ائولرينه‌ساري گئتمك دئيديلر. صابير، حاجي‌محمّد كيتابچي‌نين شاگيردي، اؤزون حاجي‌غولامين توكانينا يئتيشديردي. احمد‌اطله دانيشاندان سونرا، حاجي‌غولامين سايينا گئتدي اونون قولاغينا اينجه سسيله، بيرسؤزدئدی. حاجي‌غولام احمده‌سايي چوندي، دئدی: « احمد اوغلوم ، بيرايش قاباغاگليب. سن توكاني باغلا، ائوه ساري‌گت . منده اؤزومو تزليكده يئتيررم.» سونرادا صابيرايله بيرليكده توكاندان چيخدي.
احمد باخاباخا قالميشدي…
آردی وار


دردلشمه: آناديل
يازان:ي.ياشار
  
اورگيم توتولوب. بيرمدت ديرفيكريمي بيرموضوع اؤزونه مشغول ائديب. فيكيرلشديكجه، درديم آرتير.
كيلاسلاردا، اؤيرتمنلر( اوستاد‌لار ) دن سورغو سوروشابيلميرم، نه‌يه ؟ بيرعيللتي اؤزومه اعتماديمين اولماماغي اولسادا، اؤنملي عيللتي ياخشي
 فارسجا دانيشا بيلمه‌مزليگيم دير.
-ديلداش لاريما باخاندا، گؤرورم اونلاردا چوخ سورغو سوروشا بيلميرلر
 ائله عيللتيني ‌ده، فارسجاني اؤز ديلليري كيمي ياخشي دانيشمامالاري بيليرم.
يالنيز سورغو سوروشماق دئييل. باشقا اؤيرنجيلرله آز دانيشيرلار، آما اؤز ديلداشلاري ايله سئوديكلري قدر دانشيرلار. بيريئره، بيلي‌يورد دا بيرقسمته ايشلري دوشنده، هله‌هله راضي اولمورلار اورايا گئد‌لر، نيه‌كي فارسجا دانيشماق آغيرگلير،‌اؤزلليكله، بيرسؤزقاباغا گلسه، اؤزحاقلارين آلماقدا چتينليلكه اؤزله شيرلر، فارسجا دانيشماغي داوام وئرمك، داها چتين‌گلير.
كيلاسلاردا، سورغو سوروشابيلمه‌ينده، اؤيرنمه‌ين‌سؤزلري، باشا دوشمورلرباشقالارلا دانيشا بيلمه‌ينده، علاقه‌لري اونلارلا چوخالمير.
اؤز اؤزومه دئييرم، اگر اؤز يوردوموزدا، بيلي‌يوردا گئدسئيديك، داها چوخ قاباق اولارديق، چوخ يولداش تاپارديق، چوخ ياخشي وراحات جاسينا اورك سؤزلريميزي دانيشا بيلرديك، اؤيرتمنلريميزدن( اوستادلاريميزدان) سورغوسوروشارديق، بيراداره‌يه گئدنده، دانيشيغيميزين فيكيرينده اولمازديق.
پس نيه بيز اؤزوموزو چتينليگه ساليب، فارسي بيلي‌يوردا گلميشيك، اؤز شهريميزده قالماميشيق؟ اؤزومون باره‌سينده، ايسته‌ميشم ياخشي، چون ايمكانلي، اعتبارلي بيلي‌يوردا گلم. چوخلارينيندا بئله بيرقصدي اولماقلاريني فيكر ائديرم.
بئله بير مسئله، يالنيز اؤيرنجيلرين باره‌سينده دئييل. چوخلو تورك جماعت واركي، آيري شهرلردن بورايا گليبلر، گليبلر بوردا ايش تاپسينلار، نيه‌كي اؤز يوردلاريندا بوردا اولان ايمكاناتي گؤرمورلر.
اونلار نه‌جور اؤز بويوك باشلاري ايله دانيشيب، حاقلاريني ايستيرلر، بيريئره گئدنده، سؤزلرين نه‌جور دئييرلر، نيه‌كي چوخلارنيين ساوادلاري يوخدور؟
عيللت نه‌دير؟ نه اوچون اؤز يوردلاريندان كوچورلر، اؤزلرينين چتينليكلريني چوخالديرلار؟ اگراؤزا ؤلكه‌لرينده، اؤزآنايوردلاريندا، اؤزديللرينده دانيشان يئرده اولسايديلار، چوخ شاد، سئوينج اينسانلار ايديلر، نيه‌كي اؤز  ايسته ديكلريني ياخشي دئيه بيله‌جك‌ايديلر. شايد بو، ائله بيراؤنملي مسئله نظره‌گلمه‌يه، آما بونلارين روحو تأثيرلريني واونون داليجا اخلاقيا‌تدا تأثيريني واونا‌گؤره ده‌گونده‌كي ياشاييشدا تأثيرين نظره‌آلساق، بونون اونملي اولماغين باشا دوشه‌جه‌‌ييك .
اوراجان‌كي ائشيتميشم وبيلنلر دئييرلر، عيللتي، مملكتين امكانلارينين بيرسطح ده بؤلونمه‌مه‌سي واونلارين مركزده ييغينماسي‌دير. اقتصادي،
اجتماعي، فرهنگي- ايمكانلار مساوي شكيلده بولونسه‌يدي، نه احتياج وارايدي من وباشقا اؤيرنجيلر بوراگلك ، نه احتياج وارايدي ايشه‌گؤره، چوخلاري بورايا كؤچه لر.-بونلاردان داهاچوخ درده گتيرن مسئله، جمعي ارتباطي وسيله‌لرين، خالقيميزين ديلينده اولماماغي دير.
بيزيم مملكتين ياريسی اولماسادا، لاپ آزي اوچ‌دن‌بيري تورك خالقي‌دير. بونلار چوخدان بري، اؤزيوردلاريندا، اؤزديللرينده اولان پروقراملارا حسرت قالميشلار. اينقيلابدان قاباق‌كي توركجه ديلينده كيتاب، درگي وگونده‌ليگين يايينماسي چوخ چتين‌ايدي: اينقيلابدان سونرا، توركجه ديلينده كيتابلار، درگيلر وگونده ليكلرين يايينماسينين راحاتلانماسيناگؤره، بيزيم ضياليلاريميز وساوادلي قشريميز ائليه بيلديلر اؤزديللرينده، سؤزلريني دئسينلر، اوخوسونلار. آمما بيليريك‌كي خالقيميزين چوخو ساوادسيز ايدي، حتي تحصيل‌ائدن قشريميزده توركجه يازيب اوخوماغا عادت ائله مه ‌مكلرينه‌گؤره، چتينليكله راست گليردي. آمما تلويزيون ايله راديونون تأثيريني هاميدا، ياخشي بيليريك. بونلاردا خالقيميزين ديلينده دئييل ايدي. چوخ آز پروقراملار توركو ديلينده اولوردو وبيليريك‌كي بونون اثري ده آز اولار.
راديو وتلويزيون جامعه‌ده بيلمگين سطحيني يوخاري آپارماقدا، چوخ اؤنملي رولووار.
بوعصرين، « ارتباط عصري » آدلانماسينيندا عيللتي، ائله ارتباطي وسيله‌لرين دونيادا بوراخان تأثيري، اولابيلر. بيرساوادسيز فارس شخصي نظره‌آلساق، اونون تلويزيون ايله راديودان آلديغي تأثيرلري گؤره‌جه ييك، نيه‌كي ساوادسيز اولدوغونا رغما ،‌اؤزديلين كي باشا دوشور ،‌ائله بوناگؤره ده راديو تلويزيونون علمي ، اجتماعي ، سياسي ،‌ فرهنگي ،‌هنري ،‌ رواني و باشقا زمينه لرده كي پروقراملاريندان فايدالانابيلير و بونون ياشاييشيندا تاثيري چوخ اولور ،‌ اونلارين چوخو آموزشي پروقراملاري اثرينده ،‌ياشاييشين دييشير ، دوندرير ،‌آمابيزيم خالقيميز ،‌راديو تلويزيون كيمي اؤنملي رسانه دن ،‌ اؤزديلينيده اولماماغينا گؤره ، فايدالانمادي . چوخلو سؤزلر اؤيرنه بيلردي ‌ اولمادي . بيزيم جامعه ده ،‌خانواده لرده اوز وئرن ناراحاتچيليقلارين عيللتي ، آگاهيليغين آشاغي اولماغي دير. تلويزيون راديونون ديرلي فيلم لريندن ،‌ آموزشي پروقراملاريندان فايدالانسايديلار ،‌ چوخلو مشكللرين قاباغي آليناردي . بونلاردان علاوه ،‌اؤز ديللرينده فيلم ،‌ موسيقي ،‌ياريش ،‌هنري ،‌ فرهنگي پروقراملار گؤرسيديلر نه قدر روحيه لري آچيق و شاد اولاردي . آمما حيف بئله اولمادي و اينقيلابدان سونرا دا خالقيميز اؤز فرهنگيني ، تاريخيني ، هنريني ، … تانيماغيندان قالدي . ايندي ده چوخلو ساوادسيز خالقيميز واركي ائليه بيلميرلر اؤز مملكتلرينده ، اؤز سرمايه لريندن خرج ائدرك ،بئله بويوك امكاندان فايدالانالار . استانلارين اؤزلرينه عاييد اولان شبكه لرين قورولماسي خالقيميزا اومود وئردي ، بوندان سونرا اؤز ديللرينيده فيلم ،‌آرديجيل پروقرام ، موسيقي ،‌… گؤره لر آمما گؤروروك بو شبكه لرده نئچه ساعات اولان پروقراملارنيين ياريسي اؤز ديللرينده دئييل . باشقا پروقراملاريندا اؤزل جذبه سي يوخدو . هردن آرديجيل جذبه لي پروقراملار اولاندا ،‌خالقيميزين اوناماراقلانماسي و اوندان چوخ چوخ استقبال ائله مه سي آيدين اولور . بيلميرم بوسؤزلري كيمه دئييم .قصديم بوردا گتيرمكدن ،‌يالنيز اوخويانلاري فيكره سالماق و ضياليلاريميزي ،‌بيلنلريميزي بوايكي مسئله نين آرادان قالديرماق اوغروندا چاليشماغا چاغير ماق ايدي .


http://www.kitablar.com   ...   http://www.kitablar.org/